۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

به اتاقم که نگاه می­کنم می­گویم خوب همین است دیگر، این زندگی منست. همه چیز اینجا پایلد آپ است روی هم، همه چیز. خوب می­گویم همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. این گوشه کتاب­ها، آن طرف مشتی کاغذ، آن وسط هم من. بار سنگین بودنمان دیگر به سنگین بودن عادت کرده است. مانده حس­های گنگی که می­آیند و نمی­روند. گنگ؟ نه اصلن هم گنگ نیستند و پدر و مادر دارند برای خودشان، تکلیفشان روشن است، داستان ماست که روشن نیست. پاچه­های آویزان شلوارهای به چوب لباسی، مردان مرده­ی زندگی منند و آن قاب عکس گوشه­ی دیوار که می­گوید عشق من هرگز در هیچ کالبدی جای نگرفت و همواره برهنه ماند، مرد رویاهای من. اصلن راه دور چرا، همین تخت من، بار تن من را همیشه به تنهایی کشیده است، عادت کرده است دیگر، عادت کرده­ام. مدلمان این جوریست شب­ها قبل خواب خیال ببافیم و خاطره درو کنیم و در تختمان تنها بخوابیم. اصلن تا آن سر دنیا هم که برویم ما که عوض نمی­شویم دنیا دیگرگون می­شود، ما باز هم تخت تنهایی خودمان را پیدا می­کنیم با خیالات و خاطرات پیش از خوابش.
اینجا اتاق منست، سالهاست که همه چیز اینجا روی هم انباشت است، خوبیش اما اینست که می­دانی بالاخره هر چیزی گوشه­ای، زیر خروار کاغذی، کتابی، لباسی، خاطره­ای محفوظ است. کافیست چند ساعتی، چند روزی، عمری دنبالش بگردی پیدایش خواهی کرد، پیدایت خواهد کرد.
اسمش را گذاشته­ایم زندگی، زندگی ما را می­کند یا ما زندگی را نمی­دانیم. اما می­دانیم که مدعی هستیم، مدعی زندگی. احمقانه هم که شده ادامه می­دهیم که اصلن زمانی حماقت آرمان ما بود و کتاب ابله را که می­خواندیم سر حال می­آمدیم. اصلن همین نوشته گواه بلاهت ماست، اصلن همین که این را برای شما می­فرستیم، گواه خول وضع بودنمانست.
هوس شمال کرده­ایم، هوس باران و ابر، هوس فرمان، هوس ترانه با بیسِ سنگین، هوس حضور در سکوت، هوس با هم مانی در سکوت، هوس ... و یادآور می­شویم که بسیار هم ایمپالسیو هستیم، پس بدانید و آگاه باشید که ترکش­های ما در راهند، از مصاحبت با ما بپرهیزید، ابلهان در حال کارند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر