و من همچنان آفتابهای همیشه گوش میکنم.
وقتی لبخند تو را میبینم، و نگاهت را که خوشحالتر از آنیست که پنهانش کنی دلم زنده میشود. وقتی از پنجرهی اتاقت عکس میگیری، پیش من تجسمی واقعی از یک آرزوی دیرینه میشوی، اتاقی که متعلق به خانهی توست. آرزویی که با تو فهمیدم چندان هم دست نیافتنی نیست. روزها طول کشید تا آنچه میان ما شکل گرفت را باور کنم. دوستیِ از جنس دوستی، برای لحظه و برای آرامش، برای من، برای تو. تو که میرفتی با خودم گفتم شاید زمانی بهتر برای جدایی نبود، همه چیز خوب، همه چیز دوست داشتنی و همه چیز یک رویای برآورده شده. نه، فکر نمیکردم این طور در زیر و زبر روزها با هم کنار بیاییم و نمایی دلپسند پیدا کنیم. اما شد، راستش ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود. اما شد وحالا تو رفتهای، آنجا نشستهای، برای خودت میروی، میآیی، عکس میگیری و لبخند میزنی. تو ادامهی همان رویایی و به ظهور نشستهای. شبهای دستانت در دستم و آرزوهای خواستهمان را در میان نهادن را که به یاد میآورم، که خود حالا خاطرهای شده است، دلم پاک میشود که چه بیریا از دغدغههامان میگفتیم و تو حالا چند قدم جلوتر ایستادهای و به دوربین لبخند میزنی و آفتاب پوستت را نوازش میدهد. تو امید من به ادامهی راهی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر