۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

برای بانو ...

و من همچنان آفتاب­های همیشه گوش می­کنم.

وقتی لبخند تو را می­بینم، و نگاهت را که خوشحال­تر از آنیست که پنهانش کنی دلم زنده می­شود. وقتی از پنجره­ی اتاقت عکس می­گیری، پیش من تجسمی واقعی از یک آرزوی دیرینه می­شوی، اتاقی که متعلق به خانه­ی توست. آرزویی که با تو فهمیدم چندان هم دست نیافتنی نیست. روزها طول کشید تا آنچه میان ما شکل گرفت را باور کنم. دوستیِ از جنس دوستی، برای لحظه و برای آرامش، برای من، برای تو. تو که می­رفتی با خودم ­گفتم شاید زمانی بهتر برای جدایی نبود، همه چیز خوب، همه چیز دوست داشتنی و همه چیز یک رویای برآورده شده. نه، فکر نمی­کردم این طور در زیر و زبر روزها با هم کنار بیاییم و نمایی دلپسند پیدا کنیم. اما شد، راستش ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود. اما شد وحالا تو رفته­ای، آنجا نشسته­ای، برای خودت می­روی، می­آیی، عکس می­گیری و لبخند می­زنی. تو ادامه­ی همان رویایی و به ظهور نشسته­ای. شب­های دستانت در دستم و آرزوهای خواسته­مان را در میان نهادن را که به یاد می­آورم، که خود حالا خاطره­ای شده است، دلم پاک می­شود که چه بی­ریا از دغدغه­هامان می­گفتیم و تو حالا چند قدم جلوتر ایستاده­ای و به دوربین لبخند می­زنی و آفتاب پوستت را نوازش می­دهد. تو امید من به ادامه­ی راهی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر