۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

برای بانو ...

از این سخت­تر نمی­توانست باشد. ایستادن در میانه­ی راه ماندن و یا که رفتن، با نگاهی مغرور در خود شکستن و با پاهای لغزان تصمیم بر قدم برداشتن گرفتن. غروب­های بی­جان زمستان بی­رنگ­تر از هر زمانی سپری می­شوند و یادگارشان تنها کورسوی آخرین اشعات خورشید است که بر زاویه­ی یک ساختمان می­مانند.
رنگ زرد بی­جان
غروب ساکن زمستان
نمای یک خاطره در میان
و نوای کشدار صدای چرخ­ها بر خیابان
به درازنای تمام جاده­های رفته­ام، این چند قدم برایم طولانی و سختند.
نمی­شود، نمی­شود برای تو بنویسم و از دوست داشتن حرفی نزنم. دوست داشتنی که مدت­ها بود لمسش نکرده بودم، اصلن فراموش کرده بودمش. نمی­شود.... بگذریم، از آن بگذریم­های حسابی که کلن همه چیز را عوض می­کند. از همان­هایی که نقطه­ی عطف می­شود و جریان ساز.
بگذار این طور آغاز کنیم، من خوشحالم. بار دیگر خوشحالم، خوشِ از آمدنت و از اینکه هم­کلام خوبی هستی یا شاید هم چشمانت رنگ خوبی دارد. از این­ها هم که بگذریم، آن طور که در آینه پیداست، رفیق راهی. تا که از خودم با تو بگویم، حوصله می­کنی، و از نوع نگاهم و از دردها و غم نهانم و امیدها و آرزوهایم. اینها همه کافیست تا ساعت­ها در کنار تو بنشینم و از بودنم با تو بگویم، به آرامش و به پاکی. این همه خطوط ناهموار وجودم که در سایش با حصار تنم است، مأمنی می­طلبد که در عمیق چشمانش نشانه­ای از سکون و سکوت داشته باشد، شنوای کلماتم و یا حتی نگاهم شود و دستان نوازشگری داشته باشد. و نیز کلماتی را بداند که بدانها زبان گشوده و آرامش طلبد در میان آغوشم، خالی شود از خود و پر کند از من دلش را و خالی بی وزنم را پر کند از پرِ خالی شده­اش. و شاید هم هم­نوای آوازی باشد و شاید هم شوق بوسه­ای، شاید هم ...
آه، از آن آه کشیدن­های بنیان کن که حسرت را از آن دورترین ذرات آدمی برون آورد.
اینها همه یک نامه­ی عاشقانه یا که ابزار دلربایانه نیستند، تنها صدای حس ناب رفاقتند، رفاقتی برای شراب­های شبانه و لبخندهای زیرکانه، شراب یک شبه و لبخند پاک­کننده­­ی مستیِ فردایش فراموشی. با هم مانی برای نماندن در کار دنیا، برای پر شدن و رفتن و رفتن و امیدِ برنگشتن دوباره. برای ساختن فرداهایی که از آن ما نیست، از برای ما ، هر کدام، به تنهاییست با همه رازهای نابگشوده­اش.
این صدای رفاقت است تا یکدگر به دوستی شناسیم و هر آن زمان که طلبید روی سوی هم کنیم و به لطف فراوان دیگری از لحظه سرشار شویم.


پی نوشت: به نظر می­رسد دوست داشتن به زبان نامادری بهتر به زبان می­آید، همان طور که خواندی و شنیدی!
پی­نوشت دوم: در میانه­ی این راه دراز بی­پایان که دنباله­ای از رویاهای بی­فرجام در پی خود دارد، هر چند به بهای فراوان و هر چند از برای رها کردن تجربه­های پیشین، تا که تازه شویم و تا که هم­­صحبت، سو، میت می داون ات د بلو کافه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر