۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

But I can smile

بگذار درد دل کنم، دیگر آخر اینجا غیر از من و تو که کسی نیست. بابا جان یکی بیاید اینجا خودش را پاره کند، یکی بیاید فریاد بزند، آخر این چه اوضاع بی ناموسی کثافتیست که ما را در آن رها کرده­اید. یارو نان ندارد بخورد تمام ذخایر راهبردی و غیرراهبردی انرژی تنش را می­خواهند بگیرند. آخر ای بلاهت، ای وقاحت، ای مرتیکه­ی کثافت تو که همه جا را به گه کشیده­ای. تا کی ادای دگراندیشی در بیاریم و چپ چپ خلق را بنگریم که آنجایتان پاره، ما خیلی از شما بیشتر می­فهمیم. بخورد تو سرمان همین دو کلمه سوادی هم که داریم. بابا جان به ها دادید، رهایمان کنید. اینها همه بالاخره پدرند، مادرند، بالاخره جایی شکم کسی را سیر می­کنند، چرا آخر شرمنده­شان می­کنید. چی؟ لیاقتشان همین است؟ گور بابای شما و آن لیاقت نداشته­تان که در کشاکش این جبر جغرافیایی به قضاوت این و آن می­نشینید. گذاشته­اید خلقی را در منگنه، آن وقت من و امثال من از انحطاط فرهنگی ایشان حرف می­زنیم. اصلن تف به این همه بی­شرفی، بیشتر از این حوصله نداریم که ....
این وسط مرا بگو که دست و پا می­زنم که چرا پازل زندگیم این همه ناموزون است، ناموزون؟ وزن که دارد ولی فقط آنقدر که کمر ما را تا بکند و من هم که کمال انعطاف، فقط تا می­شوم، نمی­شکنم که. هی می­گویم من چرا اینجا نمی­گنجم، نگو از خوشی ناشی از بلاهتم است که گنجانیده نمی­شوم در خودم و در اطرافم. می­مانم سرگردان در میانه­ی تنهایی پرهیاهوی هر روزم، والله خودم هم دیگر خجالت می­کشم غر بزنم. هزار فکر کودکانه می­کنم و ته­اش یک حماقتی تا شاید ارضا شوم، که نمی­شوم، که نمی­شود، که آخر شما را به نور چشمانتان قسم، چگونه بشود. تا کی لاف خالی بزنیم که چنانیم و چنان، نه خیر آقا جان. سختمان آمده و زرومان گرفته است، دفعه­ی اولمان هم نیست و آخرین بارمان هم نخواهد بود.
اما دنیای قشنگی دارم من. شب­ها که می­خوابم، غیر از همه­ی آن شب­هایی که بیدارم، کلن زندگی ادامه دارد. نه اینکه خواب و رویا ببینم­ ها، اصلن تا به حال نه در خواب پرواز کرده­ام و نه زیرآبی رفته­ام. از این خواب­های نمادین هم نمی­بینم که نیازی به تفسیر و تأویل داشته باشد. همین زندگی هر روزه است که همچنان ادامه دارد. فرقش فقط اینست که گهگاهی تکانی می­خورد و باب میل من­تر می­شود. نگاه مهربانی، آغوش گرمی، شادی بی­امانی وسطش بُر می­خورد و مرا حالی به حالی می­کند. بگذریم که گاهی هم سهمگین و سنگین می­شود و باری اضافه که صبح­ها به دوش می­کشم. خلاصه اینکه عالمی دارم.
می­دانی، همه­ی اینها را که کنار هم بگذاریم می­دانم که کامل نیستم، اما می­توانم لبخند بزنم.


پی نوشت: کلن خیلی مربوط نیستند اینها به هم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر