میدانی؟ خوب میدانی، نمیدانم، خودم هم نمیدانم. عجب رسم غریبیست روزگار، آهههه.... . …. را اسمش را اینجا مینویسیم تا احساس خوبی با ما همراه شود که چند خط اینجا رنگی بگیرد. این روزها که لباس خیال از تن به در کردهام و رئالتر از هر زمانی زندگی میکنم راستش را بخواهی قدر لحظاتِ از این دست با هم بودن را خوب میدانم. راستش را بگویم، که همیشه دوست دارم راستش را بگویم، حالا که روشنتر از هر زمانی افقهای پیش روی خود را خوب میبینم و در تلاشی سنگین به سوی آنها میروم، حضور همچون تویی برایم سوال است، اینکه چگونه هستی و چگونه سنگینترمان نمیکنی، اینکه چقدر خوبی ( بگذار به حساب همهی خوبیهایت )، اینکه همراه شدهای بی هیچ هیاهو و سبک بار با من قدم برمیداری، اینکه آزار نمیدهی، اینکه سوئیتی و اینکه گفتی لِت ایت بی و به همین سادگی وی آر لِتینگ ایت تو بی! بگذریم، اصلن دلمان خواست رنگیتر بنویسیم.
و من در انتظار آن روز میمانم که به همین سادگی تو را در آغوش بگیرم و دوست دارم در چنین روزی آن دورترها آسمان آبی باشد و تکههای ابر در آن دلبری کنند. نسیم نوازشگر صبحگاه و یا شاید شامگاه موهای تو را لابهلای دستان ما بلغزاند و نگاه ما آرام باشد. گرم باشیم و گرم شدن تنهایمان را ذره ذره تا آخر احساس کنیم. نگاهت را که هر از گاهی با نگاهم یکی میشود به خاطر بسپرم و رویت را که بر میگردانی گوشهی لبخندت را ببینم و محکمتر آغوشت بگیرم. گذشت که این لحظهها، تازه از نو دستانت را بگیرم و دستانم را رها کنم در کشاکش همراهیشان و بگذارم با خود ببریشان تا هر آن کجا که دستانت طلبید و من لبخند بزنم و پاسخ شوقم را با بوسهای دریابم. و اینها که گذشت تازه ببینمت و بگویمت که میدانی چقدر زیبایی؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر