۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

براي بانو ...

می­دانی؟ خوب می­دانی، نمی­دانم، خودم هم نمی­دانم. عجب رسم غریبیست روزگار، آه­ه­ه­ه.... . …. را اسمش را اینجا می­نویسیم تا احساس خوبی با ما همراه شود که چند خط اینجا رنگی بگیرد. این روزها که لباس خیال از تن به در کرده­ام و رئال­تر از هر زمانی زندگی می­کنم راستش را بخواهی قدر لحظاتِ از این دست با هم بودن را خوب می­دانم. راستش را بگویم، که همیشه دوست دارم راستش را بگویم، حالا که روشن­تر از هر زمانی افق­های پیش روی خود را خوب می­بینم و در تلاشی سنگین به سوی آنها می­روم، حضور همچون تویی برایم سوال است، اینکه چگونه هستی و چگونه سنگین­ترمان نمی­کنی، اینکه چقدر خوبی ( بگذار به حساب همه­ی خوبی­هایت )، اینکه همراه شده­ای بی هیچ هیاهو و سبک بار با من قدم برمی­داری، اینکه آزار نمی­دهی، اینکه سوئیتی و اینکه گفتی لِت ایت بی و به همین سادگی وی آر لِتینگ ایت تو بی! بگذریم، اصلن دلمان خواست رنگی­تر بنویسیم.
و من در انتظار آن روز می­مانم که به همین سادگی تو را در آغوش بگیرم و دوست دارم در چنین روزی آن دورترها آسمان آبی باشد و تکه­های ابر در آن دلبری کنند. نسیم نوازشگر صبحگاه و یا شاید شامگاه موهای تو را لابه­لای دستان ما بلغزاند و نگاه ما آرام باشد. گرم باشیم و گرم شدن تن­هایمان را ذره ذره تا آخر احساس کنیم. نگاهت را که هر از گاهی با نگاهم یکی می­شود به خاطر بسپرم و رویت را که بر می­گردانی گوشه­ی لبخندت را ببینم و محکم­تر آغوشت بگیرم. گذشت که این لحظه­ها، تازه از نو دستانت را بگیرم و دستانم را رها کنم در کشاکش همراهی­شان و بگذارم با خود ببریشان تا هر آن کجا که دستانت طلبید و من لبخند بزنم و پاسخ شوقم را با بوسه­ای دریابم. و اینها که گذشت تازه ببینمت و بگویمت که می­دانی چقدر زیبایی؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر