۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

و اگر اینجا بودی این روزها احتمالن پیش پایت می­نشستم و تو دستت در میان موهایم آزاد بود. شاید حرفی نمی­زدم و یا اگر چیزی می­گفتم از خوب بودن و رو به راه بودن همه چیز بود. اما همه چیز که همه چیز نیست. بگذار این طور بگویم: حال من خوب است، اما تو باور نکن. همه چیز خوب است اما این ذهن بیمار منست که عادت به خوب بودن ندارد، این روح پژمرده­ی منست که دیگر قامت راست نمی­کند. فکر می­کردم به زودی خواهم شکست، گمان نمی­بردم که هم اینک شکسته باشم. اگر اینجا بودی احتمالن می­آمدی به کنارم می­نشستی، در آغوشم می­کشیدی و نوازشم می­کردی. نمی­دانم، نمی­دانم که رمقی داشتم که ببوسمت یا نه، می­دانم که اشکی ندارم که بریزانم، اشک­هایم که پاک­ترین جلوه­ی حضورم بودند، مدت­هاست سرازیر نمی­شوند. هر چند شاید هرم تنت لحظه­هایی از فراموشی برایم می­آورد. اینجا همه چیز ملتهب است و من از این التهاب نافرخنده سودی چه توان برد؟
و اما تو، تو آنجایی، و تو اگر حتی هیچ نداشته باشی همه چیز داری و من اینجا اگر چه همه چیز دارم هیچ ندارم. تو هر چه که از داشته و نداشته گرد هم آورده­ای، همه از آن توست و تویی و تو، خانه­ی تو، افکار تو، تصمیم تو و خنده و گریه­ی تو. و من اینجا در بوسه­های بیهوده غلت می­زنم، من چیزی از آن خود ندارم. تو هر چه داری من ندارم و هر چه که نداری من هم ندارم، و تو خود نیز پیشترها نداشتی و آنچه داری پیشترها باز هم نداشتی. و دلتنگی هم که قصه­ی همیشه است.آری، اگر اینجا بودی مرا در آغوش می­کشیدی و شاید خرده­های مرا کنار هم می­گذاشتی، اما من همچنان پیش پای تو می­نشستم و مبهوت به چشمانت نگاه می­کردم و نمی­دانم که بعد آن چه می­شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر