در هوای غم
اول
مرد به پلهها نگاه میکند. مرد زنی را میبیند که خرامان عبور میکند. مرد به انحناها توجه میکند. چقدر با شکوه قدم برمیدارد، چه حرکت متوازنی برای لرزاندن هر نفس. مرد با خود میگوید، او از آن من نیست، مرد بسیار تلاش کرده و اینک احساس میکند بیهوده دویده است. مرد به نگاه زن فکر میکند. مرد با خود میاندیشد و به یاد میآورد. مرد در افکار خویش غرق میشود.
دوم
مرد گمان میکند یک عمر را میتوان این گونه زندگی کرد. از جنس دود و از جنس تلخاب. مرد بسیار دود میکند و بسیار مینوشد. مرد همچنان بسیار فکر میکند. نگاه میکند و خیره میماند، بیفروغ و بیحوصله. مرد به خواب میرود و سردرد صبحگاه را فراموش میکند. مرد در روزهای خود غرق میشود و شبها در روزهایش.
سوم
مرد از نسیم بامداد لذت میبرد. چشمانش را میبندد. لبخند میزند. دستانش را میگشاید. مرد غرق در لحظه میشود. به یاد میآورد و از یاد میبرد. مرد مصمم است. مرد از بلندی میترسیده است. مرد سست میشود. قدم برمیدارد، میلرزد، عرق میکند، میمیرد، زنده میشود.
آخر
مرد چین بر پیشانی آورده است. مرد خاکستری مینماید. مرد دورهاش گذشته است. مرد به یاد میآورد، میبیند ولی احساس نمیکند. همه چیز مبهم است. مرد ناپدیدار میشود.
اول
مرد به پلهها نگاه میکند. مرد زنی را میبیند که خرامان عبور میکند. مرد به انحناها توجه میکند. چقدر با شکوه قدم برمیدارد، چه حرکت متوازنی برای لرزاندن هر نفس. مرد با خود میگوید، او از آن من نیست، مرد بسیار تلاش کرده و اینک احساس میکند بیهوده دویده است. مرد به نگاه زن فکر میکند. مرد با خود میاندیشد و به یاد میآورد. مرد در افکار خویش غرق میشود.
دوم
مرد گمان میکند یک عمر را میتوان این گونه زندگی کرد. از جنس دود و از جنس تلخاب. مرد بسیار دود میکند و بسیار مینوشد. مرد همچنان بسیار فکر میکند. نگاه میکند و خیره میماند، بیفروغ و بیحوصله. مرد به خواب میرود و سردرد صبحگاه را فراموش میکند. مرد در روزهای خود غرق میشود و شبها در روزهایش.
سوم
مرد از نسیم بامداد لذت میبرد. چشمانش را میبندد. لبخند میزند. دستانش را میگشاید. مرد غرق در لحظه میشود. به یاد میآورد و از یاد میبرد. مرد مصمم است. مرد از بلندی میترسیده است. مرد سست میشود. قدم برمیدارد، میلرزد، عرق میکند، میمیرد، زنده میشود.
آخر
مرد چین بر پیشانی آورده است. مرد خاکستری مینماید. مرد دورهاش گذشته است. مرد به یاد میآورد، میبیند ولی احساس نمیکند. همه چیز مبهم است. مرد ناپدیدار میشود.
در میانهی روزهایی از پس روزهای ترانه و اندوه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر