۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

دوباره باید به خود نگریست، یا نمی­دانم شاید هم باید به حال خود گریست. دوباره باید فارغ از تنگنای زمان و مکان در پی ریشه­ها بود. دوباره تو می­مانی و مشتی قرص که هیچ گاه نشمردی تعدادشان را، همیشه همان طوری که باید خورده شدند، طبق دستور. تا به حال خودت هم باور نداشتی اینها را، قصه­ای بودند و جدا از خویشتن تو. مرد بودی تو، اما از جنس فرار. دودآلوده بودی و مخمور، مبادا که کسی بداند. مبادا که امید پر از مهر مادر ناامید شود. مبادا که دست پرتوان پدر تا شود، مبادا حصار نامرئی تو ترک بردارد. آمدی و رسیدی به اینجا تا سیلی حقیقت در شکل واقعیت بر گونه­ات بنشیند.
حالِ امروز خاطره­ی احوالی را زنده می­کند که به بهانه­ی سفر پا در اتاق­هایی گذاشتی که فقط خروج از آنها را به یاد داری، جز از گنگی و رخوت نشانیشان نیست. اما در همه­ی این میان از آنکه باید جز یادی از بوسه­ی مهربان و نگاه پاک نماندست تو را، هر آنچه مانده خاطراتیست که دور نیستند چندان و جز هاله­ای از نور و پاکی نیستند برای تو. پیش از اینها؟ چیزی نبوده و نیست، هر چه بوده آنقدر ناچیز بوده­اند و کم رنگ که توانی برای عرض اندام ندارند. تو فقط نمی­دانستی، تو هیچ وقت نمی­دانستی و حالا که تازه رنگ را دیدی چشم گشودی.
این درد، این آتش با تو بوده و می­ماند. گریزی نیست، باید ماند. اما ای کاش آدمی بداند و بماند تا نباشد زمانی که چشم بگشاید و ببیند خواب می­دیده است. ما بارها همه­ی خودمان را در یک دستمال کاغذی خالی کرده­ایم، این همه بالا و پایین شده­ایم، صبر کرده­ایم، صبر نکرده­ایم، آخرش می­گوید من از آدم­های افسرده خوشمان نمی­آید. می­گوید آن ته خط هم که هستی باید تلاش کنی که بیرون بیایی و پر بکشی. نه، ما همان بهتر که دستمالمان را بچسبیم که آن دخترک رنگارنگ گوشه­ی خیابان دیروز هم کاری نداشت با ما، اصلن ندید ما را.
گیر که نداریم، اما اصلن می­دانید این که در دستمالی خالی شوید چه حالی دارد؟ خوب کم کم آن جای پاره­تان دیگر عرعر نمی­کند برایتان که هووووی چه می­کنی؟ از زندگی چرا پس حالی نمی­بری؟ گور بابای اینها همه­اش یک جا، ما مدتی می­شود که پاره هستیم، اندکی دیر به دادمان رسیده­اید. ما راستش را بخواهید با دود سیگارمان بیشتر حال می­کنیم، اندک اندک به عرق هم علاقه نشانه می­دهیم و از نوای بی­جان موسیقی در گوشمان لذت می­بریم. ما اصلن از اینکه تنهاییمان روز به روز بزرگتر می­شود و راهی هم جز این ندیده­ایم هیچ هم ناراحت نیستیم و فقط پک سیگارمان عمیق­تر می­شود.
و اینک، نوای موسیقی از قعر جهنم شنیده می­شود. صدایی نه آغشته به آهی و در تلاطم فریادی. صدایی با نوایی کشدار و در حرکت، گویی حرکتی دائم. رنجی تمام نشدنی به همراه یک اصطکاک خش­دار، تا همیشه به یاد داشته باشی و عذاب بکشی. آه، و تنها یک آه و دیگر هیچ.
نه، باز هم ادامه دارد. این دیگر ذلتی نیست که به سادگی پذیرا شوی، نه، هر آن مقدار که فحش هم نثار خود کنی باز دستانت خالیست. همه را بالا می­آوری و باز از نو نشخوار می­کنی. دیگر همه چیز لکنت دارد. خوب و بد آن قدر درهم فرو رفته­اند که روز و شب هم با هم یکی شده­اند. تو نمی­دانی و نمی­دانی که نمی­دانی، و تو در بلاهت چون محکومی به فنا، دست و پا می­زنی. صدای قهقهه­ی مضحکی را می­شنوی، دوست داری سرت را در میان دو دستت بگیری و هر چه دورتر پرتابش کنی. تو دیگر حتی در پوست خود هم احساس امنیت نداری، تو سوخته­ی بخارات تن خویشتنی، سیزیف­وار ادامه می­دهی.تو خود مایه­ی ننگی هستی که تویی، تو به خود رحم نمی­کنی چه رسد به دیگری، تو آفت جانی و خود ریشه­ی فساد و عذابی برای دنیا تو. تو خود مرده­ای و شبحی از تو فضا را پر کرده است، تو جز یادآور درد و خواری نیستی، تو هیچ نیستی، هیچ. پس ببند این خاطر پریشانت و فقط دور شو، دور، دور، دور، دور.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر