دوباره باید به خود نگریست، یا نمیدانم شاید هم باید به حال خود گریست. دوباره باید فارغ از تنگنای زمان و مکان در پی ریشهها بود. دوباره تو میمانی و مشتی قرص که هیچ گاه نشمردی تعدادشان را، همیشه همان طوری که باید خورده شدند، طبق دستور. تا به حال خودت هم باور نداشتی اینها را، قصهای بودند و جدا از خویشتن تو. مرد بودی تو، اما از جنس فرار. دودآلوده بودی و مخمور، مبادا که کسی بداند. مبادا که امید پر از مهر مادر ناامید شود. مبادا که دست پرتوان پدر تا شود، مبادا حصار نامرئی تو ترک بردارد. آمدی و رسیدی به اینجا تا سیلی حقیقت در شکل واقعیت بر گونهات بنشیند.
حالِ امروز خاطرهی احوالی را زنده میکند که به بهانهی سفر پا در اتاقهایی گذاشتی که فقط خروج از آنها را به یاد داری، جز از گنگی و رخوت نشانیشان نیست. اما در همهی این میان از آنکه باید جز یادی از بوسهی مهربان و نگاه پاک نماندست تو را، هر آنچه مانده خاطراتیست که دور نیستند چندان و جز هالهای از نور و پاکی نیستند برای تو. پیش از اینها؟ چیزی نبوده و نیست، هر چه بوده آنقدر ناچیز بودهاند و کم رنگ که توانی برای عرض اندام ندارند. تو فقط نمیدانستی، تو هیچ وقت نمیدانستی و حالا که تازه رنگ را دیدی چشم گشودی.
این درد، این آتش با تو بوده و میماند. گریزی نیست، باید ماند. اما ای کاش آدمی بداند و بماند تا نباشد زمانی که چشم بگشاید و ببیند خواب میدیده است. ما بارها همهی خودمان را در یک دستمال کاغذی خالی کردهایم، این همه بالا و پایین شدهایم، صبر کردهایم، صبر نکردهایم، آخرش میگوید من از آدمهای افسرده خوشمان نمیآید. میگوید آن ته خط هم که هستی باید تلاش کنی که بیرون بیایی و پر بکشی. نه، ما همان بهتر که دستمالمان را بچسبیم که آن دخترک رنگارنگ گوشهی خیابان دیروز هم کاری نداشت با ما، اصلن ندید ما را.
گیر که نداریم، اما اصلن میدانید این که در دستمالی خالی شوید چه حالی دارد؟ خوب کم کم آن جای پارهتان دیگر عرعر نمیکند برایتان که هووووی چه میکنی؟ از زندگی چرا پس حالی نمیبری؟ گور بابای اینها همهاش یک جا، ما مدتی میشود که پاره هستیم، اندکی دیر به دادمان رسیدهاید. ما راستش را بخواهید با دود سیگارمان بیشتر حال میکنیم، اندک اندک به عرق هم علاقه نشانه میدهیم و از نوای بیجان موسیقی در گوشمان لذت میبریم. ما اصلن از اینکه تنهاییمان روز به روز بزرگتر میشود و راهی هم جز این ندیدهایم هیچ هم ناراحت نیستیم و فقط پک سیگارمان عمیقتر میشود.
و اینک، نوای موسیقی از قعر جهنم شنیده میشود. صدایی نه آغشته به آهی و در تلاطم فریادی. صدایی با نوایی کشدار و در حرکت، گویی حرکتی دائم. رنجی تمام نشدنی به همراه یک اصطکاک خشدار، تا همیشه به یاد داشته باشی و عذاب بکشی. آه، و تنها یک آه و دیگر هیچ.
نه، باز هم ادامه دارد. این دیگر ذلتی نیست که به سادگی پذیرا شوی، نه، هر آن مقدار که فحش هم نثار خود کنی باز دستانت خالیست. همه را بالا میآوری و باز از نو نشخوار میکنی. دیگر همه چیز لکنت دارد. خوب و بد آن قدر درهم فرو رفتهاند که روز و شب هم با هم یکی شدهاند. تو نمیدانی و نمیدانی که نمیدانی، و تو در بلاهت چون محکومی به فنا، دست و پا میزنی. صدای قهقههی مضحکی را میشنوی، دوست داری سرت را در میان دو دستت بگیری و هر چه دورتر پرتابش کنی. تو دیگر حتی در پوست خود هم احساس امنیت نداری، تو سوختهی بخارات تن خویشتنی، سیزیفوار ادامه میدهی.تو خود مایهی ننگی هستی که تویی، تو به خود رحم نمیکنی چه رسد به دیگری، تو آفت جانی و خود ریشهی فساد و عذابی برای دنیا تو. تو خود مردهای و شبحی از تو فضا را پر کرده است، تو جز یادآور درد و خواری نیستی، تو هیچ نیستی، هیچ. پس ببند این خاطر پریشانت و فقط دور شو، دور، دور، دور، دور.
حالِ امروز خاطرهی احوالی را زنده میکند که به بهانهی سفر پا در اتاقهایی گذاشتی که فقط خروج از آنها را به یاد داری، جز از گنگی و رخوت نشانیشان نیست. اما در همهی این میان از آنکه باید جز یادی از بوسهی مهربان و نگاه پاک نماندست تو را، هر آنچه مانده خاطراتیست که دور نیستند چندان و جز هالهای از نور و پاکی نیستند برای تو. پیش از اینها؟ چیزی نبوده و نیست، هر چه بوده آنقدر ناچیز بودهاند و کم رنگ که توانی برای عرض اندام ندارند. تو فقط نمیدانستی، تو هیچ وقت نمیدانستی و حالا که تازه رنگ را دیدی چشم گشودی.
این درد، این آتش با تو بوده و میماند. گریزی نیست، باید ماند. اما ای کاش آدمی بداند و بماند تا نباشد زمانی که چشم بگشاید و ببیند خواب میدیده است. ما بارها همهی خودمان را در یک دستمال کاغذی خالی کردهایم، این همه بالا و پایین شدهایم، صبر کردهایم، صبر نکردهایم، آخرش میگوید من از آدمهای افسرده خوشمان نمیآید. میگوید آن ته خط هم که هستی باید تلاش کنی که بیرون بیایی و پر بکشی. نه، ما همان بهتر که دستمالمان را بچسبیم که آن دخترک رنگارنگ گوشهی خیابان دیروز هم کاری نداشت با ما، اصلن ندید ما را.
گیر که نداریم، اما اصلن میدانید این که در دستمالی خالی شوید چه حالی دارد؟ خوب کم کم آن جای پارهتان دیگر عرعر نمیکند برایتان که هووووی چه میکنی؟ از زندگی چرا پس حالی نمیبری؟ گور بابای اینها همهاش یک جا، ما مدتی میشود که پاره هستیم، اندکی دیر به دادمان رسیدهاید. ما راستش را بخواهید با دود سیگارمان بیشتر حال میکنیم، اندک اندک به عرق هم علاقه نشانه میدهیم و از نوای بیجان موسیقی در گوشمان لذت میبریم. ما اصلن از اینکه تنهاییمان روز به روز بزرگتر میشود و راهی هم جز این ندیدهایم هیچ هم ناراحت نیستیم و فقط پک سیگارمان عمیقتر میشود.
و اینک، نوای موسیقی از قعر جهنم شنیده میشود. صدایی نه آغشته به آهی و در تلاطم فریادی. صدایی با نوایی کشدار و در حرکت، گویی حرکتی دائم. رنجی تمام نشدنی به همراه یک اصطکاک خشدار، تا همیشه به یاد داشته باشی و عذاب بکشی. آه، و تنها یک آه و دیگر هیچ.
نه، باز هم ادامه دارد. این دیگر ذلتی نیست که به سادگی پذیرا شوی، نه، هر آن مقدار که فحش هم نثار خود کنی باز دستانت خالیست. همه را بالا میآوری و باز از نو نشخوار میکنی. دیگر همه چیز لکنت دارد. خوب و بد آن قدر درهم فرو رفتهاند که روز و شب هم با هم یکی شدهاند. تو نمیدانی و نمیدانی که نمیدانی، و تو در بلاهت چون محکومی به فنا، دست و پا میزنی. صدای قهقههی مضحکی را میشنوی، دوست داری سرت را در میان دو دستت بگیری و هر چه دورتر پرتابش کنی. تو دیگر حتی در پوست خود هم احساس امنیت نداری، تو سوختهی بخارات تن خویشتنی، سیزیفوار ادامه میدهی.تو خود مایهی ننگی هستی که تویی، تو به خود رحم نمیکنی چه رسد به دیگری، تو آفت جانی و خود ریشهی فساد و عذابی برای دنیا تو. تو خود مردهای و شبحی از تو فضا را پر کرده است، تو جز یادآور درد و خواری نیستی، تو هیچ نیستی، هیچ. پس ببند این خاطر پریشانت و فقط دور شو، دور، دور، دور، دور.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر