۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

باز هم روز آرامش مي آيد؟

نه اعتراف به گناه چیزی از زشتی آن می­کاهد و نه آب رفته به جوی بازمی­گردد. دل آدمی چون آگاه شد از بلاهت خویش به جوشش که افتاد، می­توان صبر کرد و حرارت آن را خواباند، می­توان گذر زمان را مرهم هر زخمی کرد. یا که نه، می­توان این آتش نگاه داشت و جان فرسود. هر دوی اینها می­طلبد تا ساکن و خسته به کناری نشست و تنها نظاره­گر شد. می­توان اشک­ها ریخت بر آب رفته و یا که نشست و بغض فرو داد تا مگر زمانی سبک­تر شود. عمر کوتاه شاید سپری شد و نه تو می­مانی و نه نشانی تا چرخ دنیا بدون تو به گشتن ادامه دهد.
می­توان اما این آتش درون را چراغ راهی کرد برای خود، از تاریکی پای بیرون نهاد و بی هیچ ادعا و هیاهوی سنجیده­تر ادامه داد. می­توان آموخت و عجله نکرد، می­توان نگُریخت و پذیرفت آن گونه نامردمی هم ممکن بوده است و شده است. اما باید تا فراموش نکرد، که آن خود عذابی خواهد بود مضاعف اگر دیگر بار گرفتاری پیش آید. باید در تلاطم مدام ماند و دید حقارت گذشته را تا از این بیشتر گرفتار نشد و هم باید پاسخی باشد بر سال­های بی­دردی و فراموشی.
این خود نه سند افتخاریست و نه پنهان شدن در پس حرف­ها و دلایلی ناچیز. زخمی بر پیکره­ی خوبی نهاده شد و قضاوت مگر با وجودی شاید فرای آدمی نخواهد بود. تا حصول آگاهی برای من حسی، نگاهی، دلی قربانی شده است. تنها می­توان امید بست که روزی، زمانی مرهمی یافت شود. تنها باید سر فرو آورد و پذیرفت، هم امکان ناچیزی خود را و غرور را کنار انداخت، و هم امکان بزرگواری دیگری را و مهر ورزیدن آموخت.

پی­نوشت: برای تو که یگانه خواننده­ی اینجایی، اگر هنوز می­خوانی، حق با تو بود و هست. حالا من در تو باوری دارم به پهنای عمرم و می­دانم که سخت خواهد بود باور من برای تو، که خود چنین خواسته­ام. این حرف­ها اینجا بماند تا شاید روزی دلیلی باشد تا من دوباره خودم را باور کنم و شاید تو هم.

۱ نظر: