نه اعتراف به گناه چیزی از زشتی آن میکاهد و نه آب رفته به جوی بازمیگردد. دل آدمی چون آگاه شد از بلاهت خویش به جوشش که افتاد، میتوان صبر کرد و حرارت آن را خواباند، میتوان گذر زمان را مرهم هر زخمی کرد. یا که نه، میتوان این آتش نگاه داشت و جان فرسود. هر دوی اینها میطلبد تا ساکن و خسته به کناری نشست و تنها نظارهگر شد. میتوان اشکها ریخت بر آب رفته و یا که نشست و بغض فرو داد تا مگر زمانی سبکتر شود. عمر کوتاه شاید سپری شد و نه تو میمانی و نه نشانی تا چرخ دنیا بدون تو به گشتن ادامه دهد.
میتوان اما این آتش درون را چراغ راهی کرد برای خود، از تاریکی پای بیرون نهاد و بی هیچ ادعا و هیاهوی سنجیدهتر ادامه داد. میتوان آموخت و عجله نکرد، میتوان نگُریخت و پذیرفت آن گونه نامردمی هم ممکن بوده است و شده است. اما باید تا فراموش نکرد، که آن خود عذابی خواهد بود مضاعف اگر دیگر بار گرفتاری پیش آید. باید در تلاطم مدام ماند و دید حقارت گذشته را تا از این بیشتر گرفتار نشد و هم باید پاسخی باشد بر سالهای بیدردی و فراموشی.
این خود نه سند افتخاریست و نه پنهان شدن در پس حرفها و دلایلی ناچیز. زخمی بر پیکرهی خوبی نهاده شد و قضاوت مگر با وجودی شاید فرای آدمی نخواهد بود. تا حصول آگاهی برای من حسی، نگاهی، دلی قربانی شده است. تنها میتوان امید بست که روزی، زمانی مرهمی یافت شود. تنها باید سر فرو آورد و پذیرفت، هم امکان ناچیزی خود را و غرور را کنار انداخت، و هم امکان بزرگواری دیگری را و مهر ورزیدن آموخت.
میتوان اما این آتش درون را چراغ راهی کرد برای خود، از تاریکی پای بیرون نهاد و بی هیچ ادعا و هیاهوی سنجیدهتر ادامه داد. میتوان آموخت و عجله نکرد، میتوان نگُریخت و پذیرفت آن گونه نامردمی هم ممکن بوده است و شده است. اما باید تا فراموش نکرد، که آن خود عذابی خواهد بود مضاعف اگر دیگر بار گرفتاری پیش آید. باید در تلاطم مدام ماند و دید حقارت گذشته را تا از این بیشتر گرفتار نشد و هم باید پاسخی باشد بر سالهای بیدردی و فراموشی.
این خود نه سند افتخاریست و نه پنهان شدن در پس حرفها و دلایلی ناچیز. زخمی بر پیکرهی خوبی نهاده شد و قضاوت مگر با وجودی شاید فرای آدمی نخواهد بود. تا حصول آگاهی برای من حسی، نگاهی، دلی قربانی شده است. تنها میتوان امید بست که روزی، زمانی مرهمی یافت شود. تنها باید سر فرو آورد و پذیرفت، هم امکان ناچیزی خود را و غرور را کنار انداخت، و هم امکان بزرگواری دیگری را و مهر ورزیدن آموخت.
پینوشت: برای تو که یگانه خوانندهی اینجایی، اگر هنوز میخوانی، حق با تو بود و هست. حالا من در تو باوری دارم به پهنای عمرم و میدانم که سخت خواهد بود باور من برای تو، که خود چنین خواستهام. این حرفها اینجا بماند تا شاید روزی دلیلی باشد تا من دوباره خودم را باور کنم و شاید تو هم.
خواندیم . موفق باشی پسر:)
پاسخ دادنحذف