۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

در حصار پادگان 1

شعر بلند

ما پیمان برادری بسته­ایم
حتی اگر فرصت دیدارمان نیست
ما خوب می­دانیم، که شما می­دانید از ما
ای دانای همه­ی نشیب و فراز ما، زمهریر و تموز ما
ما پیمان برادری بسته­ایم
و تا عمر داریم عهد به جا آریم
به تکاتک بوسه­های راستینمان
به تکاتک لحظه­های روشنایمان
به همه با هم بودن­ها
به همه از هم جدا بودن­ها
عهد برادری بسته­ایم
حتی اگر راهیمان نباشد
تا آشکارا پیمانمان به جای آریم
هزار پیکار می­کنیم
و
در انتظار همان­جا روی پل­های دیدار
دود می­شویم

هم اینک
پشت این دیوار
در خیال دردی که ما هستیم
لحظه می­شماریم
و همین جا
در این بستر
خواب خواهری را می­بینیم
که گرداگردش
سر فرو آورده و می­گریدم
همین جا
میان هر چهار دیواری پنهان
هنوز هم اشک می­ریزیم
و تا هنوزها اشک، اشک، آه و اشک، اشک و آه، همراهمان باید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر