۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در حصار پادگان 6

سیرت عزیز
یا
سرکار خانم دکتر الهی گرامی
اینجا تهران است و امشب تولد من. تولدی که حتی به لبخندی هم جشن نمی­گیرمش. دل من اینجا می­گیرد ولی راستش را بخواهی مرزهای اینجا فراتر از دیوارهای آجریست و تپش­های قلب من یکایک حصار منند. ای مهربان، گاهی پیش می­آید که گمان کنم دشمنی و دوستی تنها یک قضاوت نیمه­کاره­اند و ما قاضیان ناآگاه این نیمه­های ماندگار. می­دانم، کچلت کرده­ام! ولی امروز صبح آفتاب که بالا می­آمد، تکه ابری در گوشه­ی آسمان دلم را برد و عاشقش شدم، شیفته­ی رنگ نارنجی در میانه­های آبی آسمان شدم و حاشیه­ی محو ابر سرگردان مدهوشم کرد و من خندیدم. آرام سه نقطه­های صامت من زمزمه کردند که کشته­­اندش و جسدش در جایی پنهان، اما دست­های ایشان خونی و ناپاک باقی، و نه بارانی که بشوید نرمه­ی انگشتانشان. لبخند رفت ولی خاطره­اش ماند.
امشب تولد منست و فکر می­کنم ما همه حقیرتر از آنیم که جشن بگیریم بودنمان را. اینجا گاهی شمشادها را آب می­دهم و همراهی می­کنم جریان جوی را و کمکش می­کنم. سیرت عزیز، همیشه یک قدم فاصله­ی طولانی تا رسیدن باقیست، این را تو می­دانی و من هم دانسته­ام. یادم هست که مهربانی را پیشه می­کنی و مهر را. می­دانم اما، تو هم که مهربان باشی و تو هم که بخندی، داستان عوض نمی­شود. سیاهی سیاه و سپیدی سپید است و ما، خاکستری در میان، شاید هم قرمز وگاهی آبی، نمی­دانم حتی بنفش و زرشکی. بعضی چیزها آنقدر بزرگ می­نمایند که فرصتی برای هیچ هم باقی نمی­گذارند. درمانی ندارند، مثل سرطان می­مانند آنقدر همه جا را پر می­کنند که فرقی هم نمی­کند اگر در گوشه­ای پاک شوند همچنان هستند.
تولدم است. راستی می­دانستی؟ جدایی غیر از هزینه درد هم دارد. لقمه پایین نمی­رود، به زور چای می­رود. درد فرو نمی­نشیند، به زور قرص و لقمه می­نشیند. می­دانم که اگر نرود و اگر ننشیند رسوایی به بار خواهد آورد، بالا خواهد آمد، کثافت به بار خواهد نشست. فرو می­دهم. بنشینی و بنگری آلودگی­ها را، چهره­ی ناپاک واقعیت، دروغ پندار حقیقت. این هم از روسپیگری روزگار است که یک حرف را بر این صفحه کلید بی­مقدار در یک جستجوگر بزنی و همه­ی زندگیت را برابرت نهد. نقش غلط را بخوانی و لب بدوزی. باور داشتم که بلاهت یگانه راه من است، باوری داشتم به پهنای تمام عمرم. منی که سهراب لحظه­های خویشتن بودم، منی که چشم­های تر فروغ بودم، منی که فریاد بامداد بودم و منی که نگهبان بکارت قلب­ها بودم این چنین در ورطه­ی ناهماهنگ روزها به میانه­ی تاریکی افتادم.
در روزی که تولد من بود، آفتاب غروب هم داشت. غروبی اما این بار با یادی از باری که تا همیشه بر دوش خواهم کشید. و من نه طلب هدیه داشتم و نه کسی هدیه بدادستم. سیرت عزیز، می­دانم کچلت کرده­ام. دور می­مانم، باشد. ولی بدان هیچ هدیه بزرگتر از شنیدن صدای خنده­های تو نخواهد بود و اینکه بدانم شادی.
پی­نوشت: به پیوست the blue cafe همچنان می­خواند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر