سیرت عزیز
یا
سرکار خانم دکتر الهی گرامی
اینجا تهران است و امشب تولد من. تولدی که حتی به لبخندی هم جشن نمیگیرمش. دل من اینجا میگیرد ولی راستش را بخواهی مرزهای اینجا فراتر از دیوارهای آجریست و تپشهای قلب من یکایک حصار منند. ای مهربان، گاهی پیش میآید که گمان کنم دشمنی و دوستی تنها یک قضاوت نیمهکارهاند و ما قاضیان ناآگاه این نیمههای ماندگار. میدانم، کچلت کردهام! ولی امروز صبح آفتاب که بالا میآمد، تکه ابری در گوشهی آسمان دلم را برد و عاشقش شدم، شیفتهی رنگ نارنجی در میانههای آبی آسمان شدم و حاشیهی محو ابر سرگردان مدهوشم کرد و من خندیدم. آرام سه نقطههای صامت من زمزمه کردند که کشتهاندش و جسدش در جایی پنهان، اما دستهای ایشان خونی و ناپاک باقی، و نه بارانی که بشوید نرمهی انگشتانشان. لبخند رفت ولی خاطرهاش ماند.
امشب تولد منست و فکر میکنم ما همه حقیرتر از آنیم که جشن بگیریم بودنمان را. اینجا گاهی شمشادها را آب میدهم و همراهی میکنم جریان جوی را و کمکش میکنم. سیرت عزیز، همیشه یک قدم فاصلهی طولانی تا رسیدن باقیست، این را تو میدانی و من هم دانستهام. یادم هست که مهربانی را پیشه میکنی و مهر را. میدانم اما، تو هم که مهربان باشی و تو هم که بخندی، داستان عوض نمیشود. سیاهی سیاه و سپیدی سپید است و ما، خاکستری در میان، شاید هم قرمز وگاهی آبی، نمیدانم حتی بنفش و زرشکی. بعضی چیزها آنقدر بزرگ مینمایند که فرصتی برای هیچ هم باقی نمیگذارند. درمانی ندارند، مثل سرطان میمانند آنقدر همه جا را پر میکنند که فرقی هم نمیکند اگر در گوشهای پاک شوند همچنان هستند.
تولدم است. راستی میدانستی؟ جدایی غیر از هزینه درد هم دارد. لقمه پایین نمیرود، به زور چای میرود. درد فرو نمینشیند، به زور قرص و لقمه مینشیند. میدانم که اگر نرود و اگر ننشیند رسوایی به بار خواهد آورد، بالا خواهد آمد، کثافت به بار خواهد نشست. فرو میدهم. بنشینی و بنگری آلودگیها را، چهرهی ناپاک واقعیت، دروغ پندار حقیقت. این هم از روسپیگری روزگار است که یک حرف را بر این صفحه کلید بیمقدار در یک جستجوگر بزنی و همهی زندگیت را برابرت نهد. نقش غلط را بخوانی و لب بدوزی. باور داشتم که بلاهت یگانه راه من است، باوری داشتم به پهنای تمام عمرم. منی که سهراب لحظههای خویشتن بودم، منی که چشمهای تر فروغ بودم، منی که فریاد بامداد بودم و منی که نگهبان بکارت قلبها بودم این چنین در ورطهی ناهماهنگ روزها به میانهی تاریکی افتادم.
در روزی که تولد من بود، آفتاب غروب هم داشت. غروبی اما این بار با یادی از باری که تا همیشه بر دوش خواهم کشید. و من نه طلب هدیه داشتم و نه کسی هدیه بدادستم. سیرت عزیز، میدانم کچلت کردهام. دور میمانم، باشد. ولی بدان هیچ هدیه بزرگتر از شنیدن صدای خندههای تو نخواهد بود و اینکه بدانم شادی.
پینوشت: به پیوست the blue cafe همچنان میخواند.
یا
سرکار خانم دکتر الهی گرامی
اینجا تهران است و امشب تولد من. تولدی که حتی به لبخندی هم جشن نمیگیرمش. دل من اینجا میگیرد ولی راستش را بخواهی مرزهای اینجا فراتر از دیوارهای آجریست و تپشهای قلب من یکایک حصار منند. ای مهربان، گاهی پیش میآید که گمان کنم دشمنی و دوستی تنها یک قضاوت نیمهکارهاند و ما قاضیان ناآگاه این نیمههای ماندگار. میدانم، کچلت کردهام! ولی امروز صبح آفتاب که بالا میآمد، تکه ابری در گوشهی آسمان دلم را برد و عاشقش شدم، شیفتهی رنگ نارنجی در میانههای آبی آسمان شدم و حاشیهی محو ابر سرگردان مدهوشم کرد و من خندیدم. آرام سه نقطههای صامت من زمزمه کردند که کشتهاندش و جسدش در جایی پنهان، اما دستهای ایشان خونی و ناپاک باقی، و نه بارانی که بشوید نرمهی انگشتانشان. لبخند رفت ولی خاطرهاش ماند.
امشب تولد منست و فکر میکنم ما همه حقیرتر از آنیم که جشن بگیریم بودنمان را. اینجا گاهی شمشادها را آب میدهم و همراهی میکنم جریان جوی را و کمکش میکنم. سیرت عزیز، همیشه یک قدم فاصلهی طولانی تا رسیدن باقیست، این را تو میدانی و من هم دانستهام. یادم هست که مهربانی را پیشه میکنی و مهر را. میدانم اما، تو هم که مهربان باشی و تو هم که بخندی، داستان عوض نمیشود. سیاهی سیاه و سپیدی سپید است و ما، خاکستری در میان، شاید هم قرمز وگاهی آبی، نمیدانم حتی بنفش و زرشکی. بعضی چیزها آنقدر بزرگ مینمایند که فرصتی برای هیچ هم باقی نمیگذارند. درمانی ندارند، مثل سرطان میمانند آنقدر همه جا را پر میکنند که فرقی هم نمیکند اگر در گوشهای پاک شوند همچنان هستند.
تولدم است. راستی میدانستی؟ جدایی غیر از هزینه درد هم دارد. لقمه پایین نمیرود، به زور چای میرود. درد فرو نمینشیند، به زور قرص و لقمه مینشیند. میدانم که اگر نرود و اگر ننشیند رسوایی به بار خواهد آورد، بالا خواهد آمد، کثافت به بار خواهد نشست. فرو میدهم. بنشینی و بنگری آلودگیها را، چهرهی ناپاک واقعیت، دروغ پندار حقیقت. این هم از روسپیگری روزگار است که یک حرف را بر این صفحه کلید بیمقدار در یک جستجوگر بزنی و همهی زندگیت را برابرت نهد. نقش غلط را بخوانی و لب بدوزی. باور داشتم که بلاهت یگانه راه من است، باوری داشتم به پهنای تمام عمرم. منی که سهراب لحظههای خویشتن بودم، منی که چشمهای تر فروغ بودم، منی که فریاد بامداد بودم و منی که نگهبان بکارت قلبها بودم این چنین در ورطهی ناهماهنگ روزها به میانهی تاریکی افتادم.
در روزی که تولد من بود، آفتاب غروب هم داشت. غروبی اما این بار با یادی از باری که تا همیشه بر دوش خواهم کشید. و من نه طلب هدیه داشتم و نه کسی هدیه بدادستم. سیرت عزیز، میدانم کچلت کردهام. دور میمانم، باشد. ولی بدان هیچ هدیه بزرگتر از شنیدن صدای خندههای تو نخواهد بود و اینکه بدانم شادی.
پینوشت: به پیوست the blue cafe همچنان میخواند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر