در ورای این دیوار بلند
هیچ جز از خیال من پر نمیکشد
خیال بیمثال من
برای غم
برای اشک
برای چشمهای تو
و برای خندههای تو
که دریغ کردهام از خودم
و چشمان ترم در همین لحظه
که از روزن قصههای من پر کشیدهاند در میان روزهای من
و چشمان ترت
و دستهای لرزان من
دیری نخواهد پایید
که فاصلهی میان ما را
سنگی پر خواهد کرد
سنگی و نوشتهای بر تارک آن
آمد فلان وقت و رفت همان زمان
و خس و خاشاک لباس آن
بیا
بیا ای همهی مهربانیها با تو هم خانه
بیا تا از سیل اشکها آبراهی بسازیم
بیا
بیا تا دیر نشده
در چشمان هم چشم بدوزیم
و نجواهای شبانه را از یاد نبریم
که من هیچ وقت ندانستم
خورشید دلهامان
"ظلمت گردان شب چگونه تواند شد"
کلمات و وزنهایشان
با همه سنگینی معنایشان
همه را باد خواهد برد
نه تو بیگانه از رنگ و لبخندی
و نه من صبح صادق فکرهایم
بیگانه از هم چگونه بمانیم
آشنای ژرفنای بیعبور من
پشت این دیوار
هم اینک
به تو میاندیشم
و دگرم هیچ خیال نیست
که باقی آرام آرام سپری خواهد شد
پشت این دیوار
برادرت
به احتضار نشسته است
مگر دست دوستی با تو بفشرد
تا رهایی را آواز خواند و ستاره شود
بیا
بیا تا دیر نشده
تا سنگها رسانای کلاممان نشدهاند
و
تا خاک میانمان پرده نکشیده
بار دیگر دردهایمان را قسمت کنیم
بار دیگر آشنایی را در قالبی دیگر، هموار کنیم
که این دیوار
حاصل تلاش بیهودهی پندار خوابآلودمان است
برای یکایک اشکهای تو
صدها بار گریه میکنم
گریه میکنم، گریه میکنم
و این نه از آزاریست که بر خود روا دارم
اشکهای واقعی تو
و گریههای بیهودهی من
واقعیت تلخ زندگی من
و بیهودگی من برای تو
و هر آن هنگام که جغدی عبور کند
شام شومم را
همراه شبانهای خواهد بود
پینوشت: این دیوار پشتش هیچی ندارد ولی افق چشمانمان را کور خواهد کرد.
هیچ جز از خیال من پر نمیکشد
خیال بیمثال من
برای غم
برای اشک
برای چشمهای تو
و برای خندههای تو
که دریغ کردهام از خودم
و چشمان ترم در همین لحظه
که از روزن قصههای من پر کشیدهاند در میان روزهای من
و چشمان ترت
و دستهای لرزان من
دیری نخواهد پایید
که فاصلهی میان ما را
سنگی پر خواهد کرد
سنگی و نوشتهای بر تارک آن
آمد فلان وقت و رفت همان زمان
و خس و خاشاک لباس آن
بیا
بیا ای همهی مهربانیها با تو هم خانه
بیا تا از سیل اشکها آبراهی بسازیم
بیا
بیا تا دیر نشده
در چشمان هم چشم بدوزیم
و نجواهای شبانه را از یاد نبریم
که من هیچ وقت ندانستم
خورشید دلهامان
"ظلمت گردان شب چگونه تواند شد"
کلمات و وزنهایشان
با همه سنگینی معنایشان
همه را باد خواهد برد
نه تو بیگانه از رنگ و لبخندی
و نه من صبح صادق فکرهایم
بیگانه از هم چگونه بمانیم
آشنای ژرفنای بیعبور من
پشت این دیوار
هم اینک
به تو میاندیشم
و دگرم هیچ خیال نیست
که باقی آرام آرام سپری خواهد شد
پشت این دیوار
برادرت
به احتضار نشسته است
مگر دست دوستی با تو بفشرد
تا رهایی را آواز خواند و ستاره شود
بیا
بیا تا دیر نشده
تا سنگها رسانای کلاممان نشدهاند
و
تا خاک میانمان پرده نکشیده
بار دیگر دردهایمان را قسمت کنیم
بار دیگر آشنایی را در قالبی دیگر، هموار کنیم
که این دیوار
حاصل تلاش بیهودهی پندار خوابآلودمان است
برای یکایک اشکهای تو
صدها بار گریه میکنم
گریه میکنم، گریه میکنم
و این نه از آزاریست که بر خود روا دارم
اشکهای واقعی تو
و گریههای بیهودهی من
واقعیت تلخ زندگی من
و بیهودگی من برای تو
و هر آن هنگام که جغدی عبور کند
شام شومم را
همراه شبانهای خواهد بود
پینوشت: این دیوار پشتش هیچی ندارد ولی افق چشمانمان را کور خواهد کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر