۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

در حصار پادگان 4

در ورای این دیوار بلند
هیچ جز از خیال من پر نمی­کشد
خیال بی­مثال من
برای غم
برای اشک
برای چشم­های تو
و برای خنده­های تو
که دریغ کرده­ام از خودم
و چشمان ترم در همین لحظه
که از روزن قصه­های من پر کشیده­اند در میان روزهای من
و چشمان ترت
و دست­های لرزان من

دیری نخواهد پایید
که فاصله­ی میان ما را
سنگی پر خواهد کرد
سنگی و نوشته­ای بر تارک آن
آمد فلان وقت و رفت همان زمان
و خس و خاشاک لباس آن
بیا
بیا ای همه­ی مهربانی­ها با تو هم خانه
بیا تا از سیل اشک­ها آبراهی بسازیم
بیا
بیا تا دیر نشده
در چشمان هم چشم بدوزیم
و نجواهای شبانه را از یاد نبریم
که من هیچ وقت ندانستم
خورشید دل­هامان
"ظلمت گردان شب چگونه تواند شد"

کلمات و وزن­هایشان
با همه سنگینی معنایشان
همه را باد خواهد برد
نه تو بیگانه از رنگ و لبخندی
و نه من صبح صادق فکرهایم
بیگانه از هم چگونه بمانیم
آشنای ژرفنای بی­عبور من

پشت این دیوار
هم اینک
به تو می­اندیشم
و دگرم هیچ خیال نیست
که باقی آرام آرام سپری خواهد شد
پشت این دیوار
برادرت
به احتضار نشسته است
مگر دست دوستی با تو بفشرد
تا رهایی را آواز خواند و ستاره شود

بیا
بیا تا دیر نشده
تا سنگ­ها رسانای کلاممان نشده­اند
و
تا خاک میانمان پرده نکشیده
بار دیگر دردهایمان را قسمت کنیم
بار دیگر آشنایی را در قالبی دیگر، هموار کنیم
که این دیوار
حاصل تلاش بیهوده­ی پندار خواب­آلودمان است

برای یکایک اشک­های تو
صدها بار گریه می­کنم
گریه می­کنم، گریه می­کنم
و این نه از آزاریست که بر خود روا دارم
اشک­های واقعی تو
و گریه­های بیهوده­ی من
واقعیت تلخ زندگی من
و بیهودگی من برای تو

و هر آن هنگام که جغدی عبور کند
شام شومم را
همراه شبانه­ای خواهد بود

پی­نوشت: این دیوار پشتش هیچی ندارد ولی افق چشمانمان را کور خواهد کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر