۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در حصار پادگان 7

در حصار شب و دیوار بلند
نغمه­ی برگ و حصار دل من
با تو ای دوست که به هیچ انگاریم
سخنی هست، توانم نیست به لب
وز این خیال دل مغرور و خرابم هر دم
نم اشکیست همراه نفس در آمد و رفت
" ای دریغا چه گلی ریخت به خاک "
و صد افسوس که غم از اندازه گذشت

باشد که نمانی غمگین
یک دانه گل باغ بهشت، ای نگاهت رنگین

هر چقدرهم که نزدیک یا دور
مهر این خسته­ی کم همراهت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر