۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در حصار پادگان 5

درست یادم نیست
ولی از یک جایی به بعد کچل بوده­ام
من با مداد رنگی­ها هرگز نسبتی نداشته­ام
تنها کوه­هایی از قلم و کاغذ ساخته­ام همیشه

این جا اگر مردی نشسته بود
این جا اگر صدای نعره­ای شنیده می­شد
باران هزاران بار تا به حال، غبار از چهره­اش شسته بود
و زمین تفتیده را آرام کرده بود

رهایی را راهی جز از آسمان آبی نیست
اما نه کاغذ­ها و نه قلم­ها
بیرونت نخواهند کشید
باران است که اشتیاق به آسمان را زنده نگه می­دارد


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر