درست یادم نیست
ولی از یک جایی به بعد کچل بودهام
من با مداد رنگیها هرگز نسبتی نداشتهام
تنها کوههایی از قلم و کاغذ ساختهام همیشه
این جا اگر مردی نشسته بود
این جا اگر صدای نعرهای شنیده میشد
باران هزاران بار تا به حال، غبار از چهرهاش شسته بود
و زمین تفتیده را آرام کرده بود
رهایی را راهی جز از آسمان آبی نیست
اما نه کاغذها و نه قلمها
بیرونت نخواهند کشید
باران است که اشتیاق به آسمان را زنده نگه میدارد
ولی از یک جایی به بعد کچل بودهام
من با مداد رنگیها هرگز نسبتی نداشتهام
تنها کوههایی از قلم و کاغذ ساختهام همیشه
این جا اگر مردی نشسته بود
این جا اگر صدای نعرهای شنیده میشد
باران هزاران بار تا به حال، غبار از چهرهاش شسته بود
و زمین تفتیده را آرام کرده بود
رهایی را راهی جز از آسمان آبی نیست
اما نه کاغذها و نه قلمها
بیرونت نخواهند کشید
باران است که اشتیاق به آسمان را زنده نگه میدارد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر