من عشق را از نمای بسته میپرستم
اگر که با ریسمانی کوچک، قوطی کنسروی بدان بسته باشد
آی عشق آی عشق، آواز خوش مضحکت پیدا نیست!
۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۸, سهشنبه
بورینگ
وقتی از اول منتظر یه قصهی از پیش تموم شدهای
وقتی آغاز ماجرا هیجانی نداره
بازی کسل کننده
مرگ زودرس روز
و زایمان نارس زندگی
۱۳۸۷ آبان ۲۱, سهشنبه
بن بست
تو اینک در پایان
حس خوبیست، آشنا با تو
تا کنون چند نفر با این حس
زیر دستان درشتت مردند
، و چشمهاشان خشکید
، و نفسهاشان واماند،
و تو اینک در پایان
این منم، با دلی ناهشیار
دست هایی به خون آلوده
و تو که چشمهات خشکیده، نفست وامانده
، و دو چشم زیبا، از آن دخترکی زیباتر
می نگارد همه ی آنچه بر ما رفت
اینجا صحنه ی جرم منست
این همان جاییست که قانون بشکست
حد حق من و تو پیش از این بود
او در چنگ من و تو، او اینجا بود
و من اینک حیران
مردمان خوشحالند
مردمان می خندند
مردمان آزادند
و مرا می برند بر دست، که تو
کاستی ز جهان یک جانی را
مردمان خوشحالند
و من اینک حیران
دستهایم خونی و دلم ناهشیار
سالی دگرست، همچنان حیرانم
می روم تا به یادم آید یا فراموش کنم
آشنا می بینم همه دور و برم
دیده ام من اینجا
، نه به خواب، به بیداری شاید
آه، به یاد آوردم
این همان صحنه ی جرم منست
دستهایی خونین و دلی ناهشیار
و دو چشم زیبا، که نگاشت همه ی آنچه بر ما رفت
این همان جاست که قانون شکنی کردم من
شکی نیست
نه، مرا هیچ تردیدی نیست
یک بار شکست، باردگرم می شکند
تا کدامین جانی، زن یا مرد،
شود قربانی این قانون شکنی!
حس خوبیست، آشنا با تو
تا کنون چند نفر با این حس
زیر دستان درشتت مردند
، و چشمهاشان خشکید
، و نفسهاشان واماند،
و تو اینک در پایان
این منم، با دلی ناهشیار
دست هایی به خون آلوده
و تو که چشمهات خشکیده، نفست وامانده
، و دو چشم زیبا، از آن دخترکی زیباتر
می نگارد همه ی آنچه بر ما رفت
اینجا صحنه ی جرم منست
این همان جاییست که قانون بشکست
حد حق من و تو پیش از این بود
او در چنگ من و تو، او اینجا بود
و من اینک حیران
مردمان خوشحالند
مردمان می خندند
مردمان آزادند
و مرا می برند بر دست، که تو
کاستی ز جهان یک جانی را
مردمان خوشحالند
و من اینک حیران
دستهایم خونی و دلم ناهشیار
سالی دگرست، همچنان حیرانم
می روم تا به یادم آید یا فراموش کنم
آشنا می بینم همه دور و برم
دیده ام من اینجا
، نه به خواب، به بیداری شاید
آه، به یاد آوردم
این همان صحنه ی جرم منست
دستهایی خونین و دلی ناهشیار
و دو چشم زیبا، که نگاشت همه ی آنچه بر ما رفت
این همان جاست که قانون شکنی کردم من
شکی نیست
نه، مرا هیچ تردیدی نیست
یک بار شکست، باردگرم می شکند
تا کدامین جانی، زن یا مرد،
شود قربانی این قانون شکنی!
۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه
زندگي من
زندگی من قصهی ناهمگون شبی بود
که در دریای بی کرانهای گم میشد
زندگی من قصهی لبخند لبی بود
که در نگاهی پاک پیدا میشد
زندگی من قصهی گوشهی چشمی بود
که در کنج دلی خاطره میشد
و دست برادرم
که می فهمید
و یک درخت
که معنا میکرد
زندگی من
که در دریای بی کرانهای گم میشد
زندگی من قصهی لبخند لبی بود
که در نگاهی پاک پیدا میشد
زندگی من قصهی گوشهی چشمی بود
که در کنج دلی خاطره میشد
و دست برادرم
که می فهمید
و یک درخت
که معنا میکرد
زندگی من
۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه
۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه
من آن ابرم که میبارم و میسازم زمین را
همان آتش،
پنداری که میسوزم ولی یاد آورم داغ حزین را
منم آن دار خشک، بیسایه
که بر رأسم سری بر آسمان ساید
و لیکن چون به زیر آید
دگر جانش نباشد
تا در میان باد هرزه گرد یغما
نامی نکو سازد
من اینک چون نمیدانم که چند دیگر بمانم
باز بیتو میسازم
باشد تا بسوزم
شوم شمع طرب در محفل یاران
همان آتش،
پنداری که میسوزم ولی یاد آورم داغ حزین را
منم آن دار خشک، بیسایه
که بر رأسم سری بر آسمان ساید
و لیکن چون به زیر آید
دگر جانش نباشد
تا در میان باد هرزه گرد یغما
نامی نکو سازد
من اینک چون نمیدانم که چند دیگر بمانم
باز بیتو میسازم
باشد تا بسوزم
شوم شمع طرب در محفل یاران
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
وقتی برای آخرین بار بانو گاف با اون نگاهش به من خیره شد، ازم خواست تا خوب دقت کنم تا چیزی جا نذارم. من در حالی که چمدونم رو میبستم به آسمانهایی فکر میکردم که فقط شبهاشون اونقدر ارزشمند بودن که تا صبح بشینیم و در سکوت به ستارهها نگاه کنیم. حالا اما بالای سرم به جز یه پنکهی سقفی هیچ چیز قابل توجه دیگهای وجود نداشت. همیشه یه کابوس با دیدن این پنکهها تو ذهنم زنده میشد، اینکه هر لحظه این پنکه میتونست از جاش کنده بشه و سر راهش تا به زمین برسه گردن یکی رو بزنه. هیچ وقت نفهمیدم برای چی همچین وسایل خطرناکی رو تو خونههامون میذاریم. هنوز چندتا چیز دیگه هم مونده بود که بذارم تو چمدون، که اجازه میداد دقایق بیشتری رو تا آخرین لحظه داشته باشم. یه حوله که فقط صبحها برای خشک کردن صورتم ازش استفاده میکردم، یه جعبهی کوچیک پر از انواع عطر و یه قلم ساده که هیچ وقت جوهرش تموم نمیشد.
با بستن در چمدون آخرین کاری که میموند بلند شدن و به پا کردن کفشهام بود. برای من که دوست داشتم رو شنهای خنک دم صبح، یا علفای هرز تو باغچه برهنه پا جای پای اون بذارم اصلن معنی خوبی نداشت. در باز بود و بانو گاف هم کنار اون به دیوار تکیه زده بود، داشت به من نگاه میکرد که برای رفتن آماده میشدم، اما دیگه اون نگاهشو ندیدم. پنکه سقفی هنوزم از هوای بالا سرم لایه برداری میکرد. اجازه داد تا از کنارش خیلی راحت رد بشم، کاملن در اختیار هم بودیم. با عبور من از چارچوب در نذاشت تا برگردم، سرش رو آورد کنار گوشم و چیزی رو زمزمه کرد و خیلی آروم تنش رو پس کشید و در بسته شد. اونقدر سبک پلهها رو یکی یکی پایین رفتم که کفشهام ذرهای وزن تنم رو احساس نمیکردن و قلبم که سرشار از سپاسگزاری بود.
با بستن در چمدون آخرین کاری که میموند بلند شدن و به پا کردن کفشهام بود. برای من که دوست داشتم رو شنهای خنک دم صبح، یا علفای هرز تو باغچه برهنه پا جای پای اون بذارم اصلن معنی خوبی نداشت. در باز بود و بانو گاف هم کنار اون به دیوار تکیه زده بود، داشت به من نگاه میکرد که برای رفتن آماده میشدم، اما دیگه اون نگاهشو ندیدم. پنکه سقفی هنوزم از هوای بالا سرم لایه برداری میکرد. اجازه داد تا از کنارش خیلی راحت رد بشم، کاملن در اختیار هم بودیم. با عبور من از چارچوب در نذاشت تا برگردم، سرش رو آورد کنار گوشم و چیزی رو زمزمه کرد و خیلی آروم تنش رو پس کشید و در بسته شد. اونقدر سبک پلهها رو یکی یکی پایین رفتم که کفشهام ذرهای وزن تنم رو احساس نمیکردن و قلبم که سرشار از سپاسگزاری بود.
۱۳۸۷ تیر ۲۵, سهشنبه
۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه
و می رسد فرا شبی
از عمق سطح زندگی
که می شوم فنا در آن
عبور سبز ناگهان
جنون سخت چشم تو
سکوت نرم عقل تو
صدای گرم دست تو
نسیم سرد وصل تو
چه عاشقانه آن شبی
که می کشی تو مرهمی
به زخم جان و تن من
به رسم تار دل من
تو را نگاه می کنم
به عشق جوانه می زنم
ز ریشه ای که تا ابد
به قلب پاکم می دود
چون که سپیده سر زند
ز ترک شب خبر دهد
خیال روی ماه تو
از عمق سطح زندگی
که می شوم فنا در آن
عبور سبز ناگهان
جنون سخت چشم تو
سکوت نرم عقل تو
صدای گرم دست تو
نسیم سرد وصل تو
چه عاشقانه آن شبی
که می کشی تو مرهمی
به زخم جان و تن من
به رسم تار دل من
تو را نگاه می کنم
به عشق جوانه می زنم
ز ریشه ای که تا ابد
به قلب پاکم می دود
چون که سپیده سر زند
ز ترک شب خبر دهد
خیال روی ماه تو
ز وهم من نمی رود
۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه
زندگی من از آن تو
آنک بگو که چگونه بودهام
- از کجایگان تا کجا؟
- از چه وقت تا به کی؟
زندگی من از آن تو
تا لحظهی آخر، مرگ پرفروغ، شاید تاریک
جایی هست که اشتیاقم به ترسهایم باید برسد.
لحظهای که التهابم به آرامش، آرام دلم میرسد.
سالی چند از پس،
خواهم خندید
این گونه که منم، امروز
- چنان که خندیدهام پیشتر –
دریچهای به زمینی که در آن
تبریزی
روحم را در سرگردانی برگهایش میشوید.
زمانی برای کمال،
لمحهی کامل،
آنک بگو، من چگونهام؟
آنک بگو که چگونه بودهام
- از کجایگان تا کجا؟
- از چه وقت تا به کی؟
زندگی من از آن تو
تا لحظهی آخر، مرگ پرفروغ، شاید تاریک
جایی هست که اشتیاقم به ترسهایم باید برسد.
لحظهای که التهابم به آرامش، آرام دلم میرسد.
سالی چند از پس،
خواهم خندید
این گونه که منم، امروز
- چنان که خندیدهام پیشتر –
دریچهای به زمینی که در آن
تبریزی
روحم را در سرگردانی برگهایش میشوید.
زمانی برای کمال،
لمحهی کامل،
آنک بگو، من چگونهام؟
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
- گرانمایه که میپنداشتم
که منم
- بسی فرومایه که میشناختم
که منم
چه بسیار تلاشم در پس کوچههای تودرتوی روزهای آفتابی پردرخت، عرق ریزان
چه بیشمار کوششم در کورراههای بیانتهای شبهای مهتابیِ نسیمش همراه، لغزان و لرزان
امید، روشنایی
تیرگی، بیهدگی
امیدهای تیره
بیهدگیهای روشن
اکنون به نظاره، در میانِ روحم پاک، مهربانیِ سادهی لطیفم نمایان
تنم خسته
آه، سودای پیشین، فردای نامده، امیدم بینیرنگ
- روشن در آخر که میپندارم
که منم
- روشن در آخر
که منم
که منم
- بسی فرومایه که میشناختم
که منم
چه بسیار تلاشم در پس کوچههای تودرتوی روزهای آفتابی پردرخت، عرق ریزان
چه بیشمار کوششم در کورراههای بیانتهای شبهای مهتابیِ نسیمش همراه، لغزان و لرزان
امید، روشنایی
تیرگی، بیهدگی
امیدهای تیره
بیهدگیهای روشن
اکنون به نظاره، در میانِ روحم پاک، مهربانیِ سادهی لطیفم نمایان
تنم خسته
آه، سودای پیشین، فردای نامده، امیدم بینیرنگ
- روشن در آخر که میپندارم
که منم
- روشن در آخر
که منم
۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
برای مهربانم
هوا که شب بشه
تا فقط حضور سرد چشمهی نور
صدای رد پای من بشه
می دونی
دریا که آروم نمیشه
قصه ی من و تو، که آخه، تموم نمیشه
خوب پس چرا صبر بکنیم
برا چی دلا رو بی تاب بکنیم
پرای قشنگتُ به بال من بده
بذار که دنیا رو حیرون بکنیم
آه، راست می گفتی تو
خیال من
با دل تو
شب تار تو
با دریای سیاه من
فقط معنی داره
تا فقط حضور سرد چشمهی نور
صدای رد پای من بشه
می دونی
دریا که آروم نمیشه
قصه ی من و تو، که آخه، تموم نمیشه
خوب پس چرا صبر بکنیم
برا چی دلا رو بی تاب بکنیم
پرای قشنگتُ به بال من بده
بذار که دنیا رو حیرون بکنیم
آه، راست می گفتی تو
خیال من
با دل تو
شب تار تو
با دریای سیاه من
فقط معنی داره
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه
۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه
قلب من خانهای شده است
برای همه ناجوانمردیهای تاریخ
سرشارم از همه آنچه آدمیان انسانی نمیدانند
آه، قلبم را شخم خواهم زد
خاک آنرا در کیسهای از ابریشم
و غبارش را در حبابی از آینه
با خود به گور میبرم
زندگی فراتر از دیگران
مرا با سالهای عمرم بیگانه کرده است
با دیگران بودن، از جنسشان بودن
با همه عقاید دست و پا گیرشان، خرافه یا سنت
این را میخواهم
آنچه مرا تفاوت میبخشاید
سفیدیهای وجودم را خاکستری میکند
چارچوب هایم را میشکند
و دلم را غم میفزاید
آری، من یک انسانم
یا تاریخ را تکرار میکنم
یا خود را زیر پا میگذارم
برای همه ناجوانمردیهای تاریخ
سرشارم از همه آنچه آدمیان انسانی نمیدانند
آه، قلبم را شخم خواهم زد
خاک آنرا در کیسهای از ابریشم
و غبارش را در حبابی از آینه
با خود به گور میبرم
زندگی فراتر از دیگران
مرا با سالهای عمرم بیگانه کرده است
با دیگران بودن، از جنسشان بودن
با همه عقاید دست و پا گیرشان، خرافه یا سنت
این را میخواهم
آنچه مرا تفاوت میبخشاید
سفیدیهای وجودم را خاکستری میکند
چارچوب هایم را میشکند
و دلم را غم میفزاید
آری، من یک انسانم
یا تاریخ را تکرار میکنم
یا خود را زیر پا میگذارم
۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه
و چون آفتاب میدرخشید
تن خستهام را به گرماش سپردم
و ثبت شد لبخند لبم در خاطرهای صامت
و چون باران میبارید
روح سختم را به نرماش سپردم
و ثبت شد نگاه عاشقم در لحظهای از درنگ زمان
و خاطره شد اینها و دیگرها
اینک، یادی از لبخند لبت و نگاه عاشقت
خاطرهها
سپرده ذهن ناآرامم به دست باد
چون میوزد ،
به دنبال گمشدهات میگردم
که مرا نیز با خود برده است
تن خستهام را به گرماش سپردم
و ثبت شد لبخند لبم در خاطرهای صامت
و چون باران میبارید
روح سختم را به نرماش سپردم
و ثبت شد نگاه عاشقم در لحظهای از درنگ زمان
و خاطره شد اینها و دیگرها
اینک، یادی از لبخند لبت و نگاه عاشقت
خاطرهها
سپرده ذهن ناآرامم به دست باد
چون میوزد ،
به دنبال گمشدهات میگردم
که مرا نیز با خود برده است
۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه
۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه
اميد
شب از نیمه نمیگذرد
در ناامیدی مطلق
انتظار سپیده دم کورسوی امیدیست
انتظار سپیده دم کورسوی امیدیست
نیمه شب میگذرد
سپیده که سر زد
انتظار را سرانجامیست
انتظار را سرانجامیست
عمر با همه درازایش نمیگذرد
یاد آنچه رفته
ما را همه حاصل تنهاییست
ما را همه حاصل تنهاییست
درازای عمر میگذرد
چارهای نیست
همه چیز با ما نیست
همه چیز با ما نیست
امشب از نیمه نمیگذرد
در ناامیدی مطلق
انتظار سپیده دم کورسوی امیدیست
انتظار سپیده دم کورسوی امیدیست
۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه
شب را نتوان این گونه رفتن
شب را نتوان این گونه رفتن
چراغی کو سوسوزنان
به سویش صبح امید را پیمودن راه
تن پوشی کو گرمترکنان
به پشت گرمیش فراموشی سپردن سوز راه
و دو پا،
که با ایشان شدن همراه
دریا را نتوان این گونه رفتن
کرانی کو درخشان
به سراب چشم دیدنش نزدیکتر
قایقی کو غوطه وران
به اتکاش رفتن و رفتن تا دورتر
و دو دست،
که بادبانی را افراشتن بلندتر
زندگی را نتوان این گونه رفتن
رفیقی کو پهلوان
به یاریش پیش رفتن به هر جنگی
یاری کو دلبران
به نگاهش در انداختن آسمان را رنگی
و دلی،
که بزرگیش بگنجاند هر اندازه دلتنگی
چراغی کو سوسوزنان
به سویش صبح امید را پیمودن راه
تن پوشی کو گرمترکنان
به پشت گرمیش فراموشی سپردن سوز راه
و دو پا،
که با ایشان شدن همراه
دریا را نتوان این گونه رفتن
کرانی کو درخشان
به سراب چشم دیدنش نزدیکتر
قایقی کو غوطه وران
به اتکاش رفتن و رفتن تا دورتر
و دو دست،
که بادبانی را افراشتن بلندتر
زندگی را نتوان این گونه رفتن
رفیقی کو پهلوان
به یاریش پیش رفتن به هر جنگی
یاری کو دلبران
به نگاهش در انداختن آسمان را رنگی
و دلی،
که بزرگیش بگنجاند هر اندازه دلتنگی
اشتراک در:
نظرات (Atom)