۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

- گران­مایه که می­پنداشتم
که منم
- بسی فرومایه که می­شناختم
که منم
چه بسیار تلاشم در پس کوچه­های تودرتوی روزهای آفتابی پر­درخت، عرق ریزان
چه بی­شمار کوششم در کورراه­های بی­انتهای شب­های مهتابیِ نسیمش همراه، لغزان و لرزان

امید، روشنایی
تیرگی، بیهدگی
امیدهای تیره
بیهدگی­های روشن
اکنون به نظاره، در میانِ روحم پاک، مهربانیِ ساده­ی لطیفم نمایان
تنم خسته
آه، سودای پیشین، فردای نامده، امیدم بی­نیرنگ

- روشن در آخر که می­پندارم
که منم
- روشن در آخر
که منم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر