۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

و می رسد فرا شبی
از عمق سطح زندگی
که می شوم فنا در آن
عبور سبز ناگهان

جنون سخت چشم تو
سکوت نرم عقل تو
صدای گرم دست تو
نسیم سرد وصل تو

چه عاشقانه آن شبی
که می کشی تو مرهمی
به زخم جان و تن من
به رسم تار دل من

تو را نگاه می کنم
به عشق جوانه می زنم
ز ریشه ای که تا ابد
به قلب پاکم می دود

چون که سپیده سر زند
ز ترک شب خبر دهد
خیال روی ماه تو

ز وهم من نمی رود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر