۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

زندگي من

زندگی من قصه­ی ناهمگون شبی بود
که در دریای بی کرانه­ای گم می­شد

زندگی من قصه­ی لبخند لبی بود
که در نگاهی پاک پیدا می­شد

زندگی من قصه­ی گوشه­ی چشمی بود
که در کنج دلی خاطره می­شد

و دست برادرم
که می فهمید
و یک درخت
که معنا می­کرد
زندگی من

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر