۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

بن بست

تو اینک در پایان
حس خوبیست، آشنا با تو
تا کنون چند نفر با این حس
زیر دستان درشتت مردند
، و چشمهاشان خشکید
، و نفسهاشان واماند،
و تو اینک در پایان

این منم، با دلی ناهشیار
دست هایی به خون آلوده
و تو که چشمهات خشکیده، نفست وامانده
، و دو چشم زیبا، از آن دخترکی زیباتر
می نگارد همه ی آنچه بر ما رفت
اینجا صحنه ی جرم منست
این همان جاییست که قانون بشکست
حد حق من و تو پیش از این بود
او در چنگ من و تو، او اینجا بود

و من اینک حیران
مردمان خوشحالند
مردمان می خندند
مردمان آزادند
و مرا می برند بر دست، که تو
کاستی ز جهان یک جانی را
مردمان خوشحالند
و من اینک حیران
دستهایم خونی و دلم ناهشیار

سالی دگرست، همچنان حیرانم
می روم تا به یادم آید یا فراموش کنم
آشنا می بینم همه دور و برم
دیده ام من اینجا
، نه به خواب، به بیداری شاید
آه، به یاد آوردم
این همان صحنه ی جرم منست
دستهایی خونین و دلی ناهشیار
و دو چشم زیبا، که نگاشت همه ی آنچه بر ما رفت
این همان جاست که قانون شکنی کردم من
شکی نیست
نه، مرا هیچ تردیدی نیست
یک بار شکست، باردگرم می شکند
تا کدامین جانی، زن یا مرد،
شود قربانی این قانون شکنی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر