و چون آفتاب میدرخشید
تن خستهام را به گرماش سپردم
و ثبت شد لبخند لبم در خاطرهای صامت
و چون باران میبارید
روح سختم را به نرماش سپردم
و ثبت شد نگاه عاشقم در لحظهای از درنگ زمان
و خاطره شد اینها و دیگرها
اینک، یادی از لبخند لبت و نگاه عاشقت
خاطرهها
سپرده ذهن ناآرامم به دست باد
چون میوزد ،
به دنبال گمشدهات میگردم
که مرا نیز با خود برده است
تن خستهام را به گرماش سپردم
و ثبت شد لبخند لبم در خاطرهای صامت
و چون باران میبارید
روح سختم را به نرماش سپردم
و ثبت شد نگاه عاشقم در لحظهای از درنگ زمان
و خاطره شد اینها و دیگرها
اینک، یادی از لبخند لبت و نگاه عاشقت
خاطرهها
سپرده ذهن ناآرامم به دست باد
چون میوزد ،
به دنبال گمشدهات میگردم
که مرا نیز با خود برده است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر