۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

و چون آفتاب می­درخشید
تن خسته­ام را به گرماش سپردم
و ثبت شد لبخند لبم در خاطره­ای صامت

و چون باران می­بارید
روح سختم را به نرماش سپردم
و ثبت شد نگاه عاشقم در لحظه­ای از درنگ زمان

و خاطره شد این­ها و دیگرها

اینک، یادی از لبخند لبت و نگاه عاشقت
خاطره­ها
سپرده ذهن ناآرامم به دست باد
چون می­وزد ،
به دنبال گمشده­ات می­گردم
که مرا نیز با خود برده است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر