وقتی برای آخرین بار بانو گاف با اون نگاهش به من خیره شد، ازم خواست تا خوب دقت کنم تا چیزی جا نذارم. من در حالی که چمدونم رو میبستم به آسمانهایی فکر میکردم که فقط شبهاشون اونقدر ارزشمند بودن که تا صبح بشینیم و در سکوت به ستارهها نگاه کنیم. حالا اما بالای سرم به جز یه پنکهی سقفی هیچ چیز قابل توجه دیگهای وجود نداشت. همیشه یه کابوس با دیدن این پنکهها تو ذهنم زنده میشد، اینکه هر لحظه این پنکه میتونست از جاش کنده بشه و سر راهش تا به زمین برسه گردن یکی رو بزنه. هیچ وقت نفهمیدم برای چی همچین وسایل خطرناکی رو تو خونههامون میذاریم. هنوز چندتا چیز دیگه هم مونده بود که بذارم تو چمدون، که اجازه میداد دقایق بیشتری رو تا آخرین لحظه داشته باشم. یه حوله که فقط صبحها برای خشک کردن صورتم ازش استفاده میکردم، یه جعبهی کوچیک پر از انواع عطر و یه قلم ساده که هیچ وقت جوهرش تموم نمیشد.
با بستن در چمدون آخرین کاری که میموند بلند شدن و به پا کردن کفشهام بود. برای من که دوست داشتم رو شنهای خنک دم صبح، یا علفای هرز تو باغچه برهنه پا جای پای اون بذارم اصلن معنی خوبی نداشت. در باز بود و بانو گاف هم کنار اون به دیوار تکیه زده بود، داشت به من نگاه میکرد که برای رفتن آماده میشدم، اما دیگه اون نگاهشو ندیدم. پنکه سقفی هنوزم از هوای بالا سرم لایه برداری میکرد. اجازه داد تا از کنارش خیلی راحت رد بشم، کاملن در اختیار هم بودیم. با عبور من از چارچوب در نذاشت تا برگردم، سرش رو آورد کنار گوشم و چیزی رو زمزمه کرد و خیلی آروم تنش رو پس کشید و در بسته شد. اونقدر سبک پلهها رو یکی یکی پایین رفتم که کفشهام ذرهای وزن تنم رو احساس نمیکردن و قلبم که سرشار از سپاسگزاری بود.
با بستن در چمدون آخرین کاری که میموند بلند شدن و به پا کردن کفشهام بود. برای من که دوست داشتم رو شنهای خنک دم صبح، یا علفای هرز تو باغچه برهنه پا جای پای اون بذارم اصلن معنی خوبی نداشت. در باز بود و بانو گاف هم کنار اون به دیوار تکیه زده بود، داشت به من نگاه میکرد که برای رفتن آماده میشدم، اما دیگه اون نگاهشو ندیدم. پنکه سقفی هنوزم از هوای بالا سرم لایه برداری میکرد. اجازه داد تا از کنارش خیلی راحت رد بشم، کاملن در اختیار هم بودیم. با عبور من از چارچوب در نذاشت تا برگردم، سرش رو آورد کنار گوشم و چیزی رو زمزمه کرد و خیلی آروم تنش رو پس کشید و در بسته شد. اونقدر سبک پلهها رو یکی یکی پایین رفتم که کفشهام ذرهای وزن تنم رو احساس نمیکردن و قلبم که سرشار از سپاسگزاری بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر