من آن ابرم که میبارم و میسازم زمین را
همان آتش،
پنداری که میسوزم ولی یاد آورم داغ حزین را
منم آن دار خشک، بیسایه
که بر رأسم سری بر آسمان ساید
و لیکن چون به زیر آید
دگر جانش نباشد
تا در میان باد هرزه گرد یغما
نامی نکو سازد
من اینک چون نمیدانم که چند دیگر بمانم
باز بیتو میسازم
باشد تا بسوزم
شوم شمع طرب در محفل یاران
همان آتش،
پنداری که میسوزم ولی یاد آورم داغ حزین را
منم آن دار خشک، بیسایه
که بر رأسم سری بر آسمان ساید
و لیکن چون به زیر آید
دگر جانش نباشد
تا در میان باد هرزه گرد یغما
نامی نکو سازد
من اینک چون نمیدانم که چند دیگر بمانم
باز بیتو میسازم
باشد تا بسوزم
شوم شمع طرب در محفل یاران
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر