۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

من آن ابرم که می­بارم و می­سازم زمین را
همان آتش،
پنداری که می­سوزم ولی یاد آورم داغ حزین را
منم آن دار خشک، بی­سایه
که بر رأسم سری بر آسمان ساید
و لیکن چون به زیر آید
دگر جانش نباشد
تا در میان باد هرزه گرد یغما
نامی نکو سازد
من اینک چون نمی­دانم که چند دیگر بمانم
باز بی­تو می­سازم
باشد تا بسوزم
شوم شمع طرب در محفل یاران

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر