۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

یک روز گمان می­کردم که باران خواهد بارید
و در میان قطره­های باران رهایی را تاب نخواهم آورد
اینک در کویر بی­سرانجام دلم
در آرزوی قطره­ای اشکم
تا از چشمان خشک من
مرهمی باشد داغ اسارت را

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر