۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه

شب را نتوان این گونه رفتن

شب را نتوان این گونه رفتن
چراغی کو سوسوزنان
به سویش صبح امید را پیمودن راه
تن پوشی کو گرمترکنان
به پشت گرمیش فراموشی سپردن سوز راه
و دو پا،
که با ایشان شدن همراه

دریا را نتوان این گونه رفتن
کرانی کو درخشان
به سراب چشم دیدنش نزدیکتر
قایقی کو غوطه وران
به اتکاش رفتن و رفتن تا دورتر
و دو دست،
که بادبانی را افراشتن بلندتر

زندگی را نتوان این گونه رفتن
رفیقی کو پهلوان
به یاریش پیش رفتن به هر جنگی
یاری کو دلبران
به نگاهش در انداختن آسمان را رنگی
و دلی،
که بزرگیش بگنجاند هر اندازه دلتنگی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر