شب را نتوان این گونه رفتن
چراغی کو سوسوزنان
به سویش صبح امید را پیمودن راه
تن پوشی کو گرمترکنان
به پشت گرمیش فراموشی سپردن سوز راه
و دو پا،
که با ایشان شدن همراه
دریا را نتوان این گونه رفتن
کرانی کو درخشان
به سراب چشم دیدنش نزدیکتر
قایقی کو غوطه وران
به اتکاش رفتن و رفتن تا دورتر
و دو دست،
که بادبانی را افراشتن بلندتر
زندگی را نتوان این گونه رفتن
رفیقی کو پهلوان
به یاریش پیش رفتن به هر جنگی
یاری کو دلبران
به نگاهش در انداختن آسمان را رنگی
و دلی،
که بزرگیش بگنجاند هر اندازه دلتنگی
چراغی کو سوسوزنان
به سویش صبح امید را پیمودن راه
تن پوشی کو گرمترکنان
به پشت گرمیش فراموشی سپردن سوز راه
و دو پا،
که با ایشان شدن همراه
دریا را نتوان این گونه رفتن
کرانی کو درخشان
به سراب چشم دیدنش نزدیکتر
قایقی کو غوطه وران
به اتکاش رفتن و رفتن تا دورتر
و دو دست،
که بادبانی را افراشتن بلندتر
زندگی را نتوان این گونه رفتن
رفیقی کو پهلوان
به یاریش پیش رفتن به هر جنگی
یاری کو دلبران
به نگاهش در انداختن آسمان را رنگی
و دلی،
که بزرگیش بگنجاند هر اندازه دلتنگی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر