۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

یک خیال


آغوش خالی من فریاد می زند
فاصله بسیار است
فراتر از رویاهای من
آن قدر زیاد که حتی خواب­های من برای پر کردنش کافی نیستند
چشمان خیس من
همچنان یادآور تنهایی­اند
باورهای من سست­تر از آنند که ریشه­های قد کشیدنم باشند
احساسم را زندگی می­کنم
رابطه­هایم را زندگی می­کنم
عشق را زندگی می­کنم
و این تنها یک رویاست، یک خیال

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

Dance me to the end of love

سراسیمه نگاه می­کنم و خویشتن پر خروش می­یابم، خروشی به جانب زندگی، آینده، نیامده­ و نادیده. آه می­کشم و به جست و جوی سقفی، پناهی، کناری، آغوشی، به سان رهنوردان سرگردان بیراهه­­ها را، همه­ی راه­ها را می­­پیمایم. آشفته­نما و دژم چون لحظه­ای می­نشینم که نفس یار شود بار دگر، آوای زمزمه­ای از دور هست که
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I’m gathered safely in
و چشمانم آرام می­شوند.
به بلندای آسمان فریاد می­زنم و هزار پرسش و اندیشه­ی ناهموار را به زبان جاری می­کنم. در سکوتِ از پس فریاد غرق می­شوم و تا که ساکن شوم لب بسته و دل شکسته گوش می­کنم از میان دوصد نغمه و آواز شاد و حزین، همچنان از دور زمزمه­ای هست که
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
و صدایم درنگ می­کند.
دست می­سایم زمین را، زمان را، همه­ پیدا و نهان را، تا مگر خنکای خوشایند ناشناسی نوازشم کند و جز آتشی ملتهب نصیبم نمی­شود. از هجوم باد و خاکستر که سر برون آرم باز شعله­ی شمعی را گرداگرد بایدم چرخیدن و چون از بیهدگی گوشه­ای گزینم زمزمه­ای هست دورترها که
Dance me very tenderly and dance me very long
We’re both of us beneath our love; we’re both of us above
و در نرمناکی این چنین لمس می­شوم.
دلم دیوانه و سرم مدهوش، با شتابی همسان گذر ثانیه­ها می­رانم و می­رانم تا که روز به آخر رسد و چون در انتهای شب می­نشینم باز هم سکوت آغشته­ی زمزمه­ی دلنشینی است که
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
و من پرواز می­کنم.
حال به ترنمی سبک زمزمه­ای بر لب دارم و می­دانم که شنیده می­شود هر چند دور و تو را دعوت می­کنم که
shall we dance

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

و چه ساده می­گذرد، ساده، ساده
دیگرکان زادروز کسی را جشن می­گیرند که زمانی تنها از آن تو بوده و اگر خویشتن رهی دیگر برگزیده بودی هم اینک تو بودی و یگانه بودی و معنی می­دادی خیلی چیزها را، اما تو نیستی و دیگرکان جشن می­گیرند نبودنت را و زادروزش را به یغما می­برند. نمی­شد و نشد که بمانی، لیک گذر عمر ببین که لب جویی که ننشستی بل همسفر باد رفتی و رفتی و نخواهی رسید. آنچه تو را می­ماند برق و لرزیست که به یاد بوسه­ای، آغوشی یا شبی بر تنت می­نشیند و با خود می­گویی چه ساده می­گذشت.

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

روزهاي ترانه و اندوه

روزهایی هستند در زندگی که جان ناقابل من بیگانه از همه­ی پیرامون خود دنیایی دگر دارد. دنیایی غریبه با همه­ی روزهای دیگرم. آن گونه که آشنایانِ با خود را شگفت زده و حیران می­کنم. روزهایی از جنس بهانه (ترانه) و تشویش، ذهن خواب­آلوده­ام در چنین هنگامه­ای، بیدارتر از هر زمانی، درگیر تفکرات و خیالات وهم­آلود اما زنده­ای می­شود که شناخت و دریافت من از دنیای خارج را دگرگون می­کند. این روزها نه از آن دست زمان­هایی هستند که بغض گلوی آدم را می­گیرد و تن خسته شانه­ای را می­جوید تا برایش گریه کند، که چه بسیار پیش آمده که این روزها را خنده­های بیمارگونه و عصبی متمایز کرده­اند، هر چند به بهانه­ای کوچک و ناقابل. اما نیک می­دانم که حس­هایی از جنس دلتنگی و حسرت غالب­ترند در این زمان، هر چند جریان فکرم آن­ قدر روان نیست که حاصل روشن و قابل فهمی پیدا کنم.
چنین می­شود که پیش می­آید زمانی در زندگی که مسائل و مفاهیم ارزش ذاتی خود را از بن از دست می­هند و همه­ی آنچه تا دیروز آن قدر مهم و موثر بود که رفتار و کنش و واکنش­های خود را بر آن پایه می­گذاشتم به کناری رفته و معادلات زندگی بر­هم­می­ریزند. در این روزها روزمره­ی عمرم را تنها نیش­خندی نثار می­کنم و اموری سر باز می­کنند که برای وجود من از اهمیتی دوچندان برخوردارند. اینک زمان جدا شدن از زندگی و تأمل در آنچه می­باشد که در دشوار زندگی فرصتی برای رسیدن به آن­ها نیست.
از عمیق­ترین پستوهای نهاد خویش یک اژدهای هفت سر را به بیرون می­کشم و به جدال با آن برمی­خیزم و همچون زخمی چرکین که زخم باز کرده باشد، همه­ی درونی­ترین دغدغه­ها را بیرون کشیده و به دنبال مرهم نه، که در پی آن می­شوم که با حدت تمام اینها را از خویشتن جدا کرده و به کناری افکنم. در چنین روزهاییست که زبانم تند و رفتارم دیگرسان می­شود و چه نیکوست اگر تنها باشم و فاصله بگیرم که آدمیان از من انتظار مرا دارند و نمی­پذیرند که هر لحظه شعله­های این اژدها از گوشه و کنار وجود من بیرون بزند. هر چند بودن دوستی که خود می­شناسد این اژدها را در کنار آدمی سخت به کار آید و چه خاطره­ساز است جدال مشترک اگر حوصله کند و همراه شود.
من در چنین روزهایی خود را بهتر می­شناسم و لیک دریغا که دیگران پیرامون را آزار داده و از خود می­رانم و ایشان را از خود بیگانه­تر می­کنم و اینان این فرصت شایسته­ی شناختن مرا از کف می­دهند. هر چه بیشتر اهل تجربه­های مشترک باشند بیشتر همراه می­شوند و مرا می­شناسند ورنه از حدود شناخت من در روزهای آفتابی عمرم فراتر نمی­روند و هر چند نزدیک می­شوند به من ولی با من یکی نمی­شوند. و من چه دوست می­دارم آنانی را که این احوال را می­شناسند و فرصت غنیمت می­شمرند. بگذریم، من این روزها را دوست می­دارم، چرا که حس­هایم آن قدر برجسته و bold می­شوند که تجاربی ناب و بی­نظیر می­یابم. چه باک اگر در آخر این منم که خسته از زورآزمایی کژاکژ با این اژدها دست می­کشم و به روزمره­ی خود پناه می­برم. که همه­ی دوره­ی این جنگ بدان می­ماند که در زندگی چند جهش بزرگ کرده­ام و زان پس دیدی دیگر سان دارم.من چه عادت بیهوده­ای دارم که بسیار از خود می­گویم، اما اینها را گفتم که بدانی که کسی هست که تو را دوست می­خواند و برادرانه مشتاق است از تو بشنود. اگر نیست از خنده­ها و شکفتن­هایت، اگر نیست از قلب سرشار و ذهن پرشورت، که اگر دلتنگی هم داری، اگر که در جدال نابرابر با اژدهای هفت­ سر هم هستی، با من سخن بگو، بگذار همره هر صعود و سقوط تو را دریابم. با من سخن بگو و از خود بگو که من شنیدت را دوست می­دارم. مرا به شنیدن عادت بده و بگذار با هم پر و خالی شویم. و بدان که من برای تو قصه­ها دارم و از تو می­خواهم که همان طور که می­شنوی مرا و گوش فرا می­دهی افسانه­هایم را، مرا نیز در داستان خود شریک کنی.

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

سيگار

و من در رویاهایم هزاران بار زورگویان را از تخت به زیر کشیده­ام و چه بسیار با نامردمان بی­ریشه که ستیز نموده­ام. من در رویاهایم چه بسیار بارها که با کسانی که دوستشان داشته­ام هم بالین شده­ام و چه بسا که هیچ هم نمی­شناختم ایشان را و باز هم هم بالین. امروز اما در این عصر پاییزی فارغ از هر رویا و خیالی نامجو گوش می­کنم و او می­خواند و من زمزمه می­کنم که
و من چشمانم را بسته بود او
و چون ادامه می­دهیم این منم و اشک و بهت و باز هم اشک و اشک و اشک و آه و آه و آه، آه، آه، آه، آه، آه.
از مردمان تنهایی شده­ام که در آسمان سیگار می­کشند، از همان­هایی که یا چشم به انتها دارند و با نگاهی خیره گویی به تخمشان هم نیست بود و نبود دیگران و یا از آن گروه که راه را واژگون می­پیمایند و در تلاشند با سیگاری رنج بودن و فهمیدن و از احساس سرشار بودن را فراموش کنند و یا حتی تنها کسانی هستند که از روی عادت و از آن روی که ترک آن مایه­ی مرض است این چنین می­کنند. دوستی می­گوید که عمیق­ترین دردی که بر ما وارد می­شود نه مرگ که نداشتن کسیست تا الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و من می­گویم که ما درد مشترکیم.
من اما در آسمان دود می­شوم تا به عرش روم، تا سبک باشم، تا که آخر از آن بالاها بنگرم خودم را، شما را، ایشان را و تو را و به ویژه تو را که در آن پایین­ها گمم در تو و نمی­بینمت و هی به دنبالت می­گردم. تیزتر که بنگریم من هزاران دغدغه دارم که چیست و چگونه است این زمان و این مکان، این جامعه و این حکومت، این پدر، مادر، خواهر، برادر، این و آن و این و آن و این و آن. و نیک گر که فکر کنیم من درگیر هزار مشغله­ام و چندین و چند تمام و ناتمام دارم. اما چه رازآمیزترینیست این گونه که تویی و این گونه که منم، این گونه که ما و لبالب عاشقیم، دوشیزگان باکره­ایم ما و گر بارها با هر دیو و فرشته در­آمیزیم همچنانیم باکره و دست نیافته تا که به هم رسیم. چنین که بنگری نه بکارت نازک دخترکان تقدسی دارد و نه فتح­الفتوح سنگین پسرکان اقتداری. اینان همگی یا که باید مست خدایشان شوند تا از رنج باکرگی نمیرند و یا که مست مست از یاد ببرند بیچارگیشان را و یا شاید هم سیگاری بکشند.
دود شدم دود شدم هاله­ی پر شور شدم
نیست شدم نیست شدم غمزه­ی معشوق شدم
و من کشف کرده­ام، من دریافته­ام که این سیگاریان نه از برای دود است که چنین می­کنند کز برای نور است کار ایشان. همانا هر نخی که روشن می­کنیم جرقه­ای می­زنیم و حرارتی داریم و نور می­پراکنیم و چه روشنای دل­انگیزیست آن روشنای حاصل از وجود آدمی. آری، زین روی می­باشد که هر دود کردنی را لمحه­ای از روشناییست.
و من که به کمینه­ی عدد دود می­کنم آدمیان بسیار دود کننده را دوست می­دارم که کمک می­کنند به این روشنایی؛ و راستش را بخواهید من از حافظ پرسیده­ام علاج کار، و او که نکته­ها از انجمن­ها داند پاسخم داد
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار
بگذارند و خم طره­ی یاری گیرند
من تو فکر این بودم که سربالایی دم خونه رو چه جوری رکاب بزنم که دیدم دوچرخه اصلن چرخ نداره، گفتی که نرم دنبالشون که هیچ وقت پیدا نمی کنمشون. ولی آخه بدون چرخ که نمیشه، حتمن یه جایی جا گذاشتم. یه روز که بارون میومده یا که خورشید داشته غروب می­کرده یه جایی گذاشتم و بعد هم یادم رفته بردارم، شاید هم تا حالا دزد برده باشدشون. مهم نیست ولی باید برگردم، بدون دوچرخه نمیشه آخه من از روز اول خودم و تو رو روی دوچرخه تصور کرده بودم جز این هم نمیشه

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

وقتی که خواب مرگ پدر دیده باشی و سر گرسنه بر بالین بگذاری، چه سرنوشت تاری داری در چنین شبی با هزار وسوسه و فکرهای رام نشدنی. دخترکان یک به یک به ناز عبور می کنند و هر کدام به گمان خویش زیباترین جلوه­ها را نمایش می­دهند و تو سودای سفر داشته باشی، چه سرنوشت غم­انگیزیست داستان تو در چنین شبی که اگر توفان هم بیاید تو را تکان نخواهد داد که لجوجانه به باد دهن کجی می­کنی. خواب مرگ پدر دیده باشی و لمس کرده باشی آن را چونان واقعیتی بارز و حسرت بخوری که چرا حتی به چنین روزی هم از جزئیات بیهوده­ی دنیا رها نشدی و به فکر چگونگی برگزاری مرده خوری پوچ زشت و پلشت آدمیان بودی. دخترکان همگی رنگ به رنگ می­گذرند و تو را با همه­ی کسی بودنت به تخمشان هم نمی­گیرند که ایشان نیاموخته­اند جز در پاسخ کلمه­ای بگویند، ایشان نه تتها کنشی برای دل خوشی تو نمی­کنند که جز در واکنشی به بیان نیاز تو حرفی نمی­زنند.

از تجربه­ی من در گندم بریان

دلتنگی دیگر از آن دست احساس­های کهنه­ است که توان رخنه در وجود من را ندارد، هر چند گاهی به بهانه­ای روی خود را به من می­نمایاند اما گذشت از آن دورانی که بتواند تاب و توان از من بگیرد. نه تنها دلتنگی که هر آنچه از جنس احساس مدتیست که برای من رنگ باخته است و این برای من که سال­های کوتاه سپری شده را با دلی سرشار گذرانده­ام واقعیتی نمایان است. به تازگی حتی بر این گمانم که بدان خو گرفته­ام و دیگر چندان هم از این که روزهایم را به دور از حال و احوال جوانی و با منطق و حسابی دیگرسان بگذرانم ناراحت نیستم. چه شد و چه رفت که قدم در این راه نهادم خود قصه­ای دارد دراز، که گفتنش خود چندین سال از زندگی مرا در بر می­گیرد.
کنون همه اندیشه­ام آنست که آیا فریاد دریغ سر دهم که گوهری چنانم بود و از کف برفت یا که بر درستی و استواری راهم پای فشارم و خم به ابرو نیاورم. این یکی در کوتاه زمان نه مرا به عرش برده و نه به فرشم کشانیده و آن یک چه بسیار بارها که پر و خالیم کرده است. خوب به یاد دارم که اگر شکستی بود آن چنان به زیرم می­کشانید که آسمان جز تاری و تیرگی رنگی به خود نمی­گرفت، و اگر برد و پیشرفتی بود آن چنان از خود بی­خودم می­کرد که در غروری بی­پروا غرق می­شدم. اما نکته­ی مشترک این هر دو دغدغه­هایست که بی­تغییر باقی می­مانند و به فکر وامیدارند مرا.
و اما ای دوست، از خودم و از حس و حالم برایت گفتم تا بهتر بدانی که چه تجربه­ی ناب و چه سفر بی­همتایی داشتم. شبی پیشتر از سفر به قلب کویر با دوستی که به برادری می­شناسمش و نامش را حتمن از من شنیده­ای از نیازم و از اشتیاقم گفتم که چطور دلتنگ یک آغوش بودم. چنان که با تو گفتم چنین احساسی در این زمان برای من به مانند قطره­ای آب بود در بیابان که حالا که در این غروب پاییزی به خانه بازگشته­ام قدر آن را نیک می­دانم. سفر آغاز شد و دوری راه هیچ از هیجان آن کم نکرد که حرکت بی­خبر بود و پنهان از دید آشنایان که دغدغه­ی ایشان بدون تردید مرا از سفر باز می­داشت. هدف همانا گرم­ترین نقطه­ی این کره­ی خاکی بود که وصف آن در گوشه و کنار بسیار بود. گندم بریان که به قول همسفرم برای عشق­بازی با آن باید که جان خود را مهرش کنی، آن قدر جذاب بود که فریب دلرباییش را بخورم. وقتی که با پای پیاده قدم در این دشت گذاشتم هرگز فکر نمی­کردم در کمتر از چند ساعت دیگر از فرط بی­آبی بدنم نقش بر زمین شود. بی­تجربگی ما و گرما چنان کرد که مرگ را نزدیک­تر از هر زمانی به چشم ببینم. کار بدانجایی رسید که جسمم جز توده­ای فرسوده و سنگین نبود که توان کشیدن خود نداشت. با قدم­هایی که سست­تر از هر نسیم سرگردانی به زمین نرسیده و رسیده از زانو خم می­شدند از پس دوستانم ره می­سپردم. این تنها ذهن و امیدهای من بود که پاهای تاول زده­ام را همچنان به دنبال خود می­کشید. در راه رفتن چقدر تلاش کردم تا همچون کویر برهنه­ی اطرافم ذهن خود را خالی کنم و بی هیچ پرده و حجابی وجود خودم را بنگرم تا شاید روزنی بیابم برای ورود به بخش­های ناشناخته­ی خویشتن. اما تنها زمانی به این مقام رسیدم که بیابان هر لحظه مرا از من دور می­کرد و جسمم ناتوان و رنجور از هستی در حال تهی شدن بود. چنین بود که جز به زنده ماندن و دیدن صبح فردا به سلامت فکر نمی­کردم و این بار خطر جدی­تر از هر زمانی در برابرم بود. ما سه نفر بودیم و هر یک تلاشمان این بود تا خستگی و ترس خود را در درون خود نگاه داریم و همسفران را به ادامه­ی راه ترغیب کنیم. تا اینکه سرانجام درست در آستانه­ی غروب خورشید که خبر از آغاز یک شب سرد کویری می­داد، با دیدن سلیمان*، این تن ما بود که خراب خاک شد و با خیال هموار نقش زمین. این لحظات بیم و امید چنان یگانه بود که جز با چنین جسارت بزرگی نمی­شد بدان رسید.
در میانه­ی این تلاش برای بقا پرسشی بود که مرا به خنده وامی­داشت و مضحک­تر اینکه این سوال بی­جواب از جنس دلتنگی بود. همه­ی آنچه از آن می­گریختم باز هم با یک چشم به هم زدن در برابرم بود و آن هم اینکه آیا کسی هست که بعد از من با خود بگوید
اونی که دوسم داشت تو غبارا گم شد....
یا اینکه با خود بخواند
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه می­خواد
حال که می­نگرم فکر میکنم مگر نه اینکه مرگ پرده از درون من برداشته و بزرگترین دغدغه­­ی مرا به من می­نمایاند! آری من حالا باور دارم و نیک دیده­­ام که وجودم از پی چه سرگردان دنیا شده است، زین پس می­دانم که اگر به دنبال خوش بختی هستم کجا در پی­اش باشم و از چه کسانی بطلبم، روشن­تر از هر زمانی آگاهانه دانستم سعادت خود را با کسانی که دوستم دارند پیدا کنم، آری کسانی که دوستدارم هستند.
و چه شیرین بود که در راه برگشت راه را در تاریکی شب گم کردیم اما هیچ دغدغه­ی نرسیدن نداشتیم. چه باک اگر ساعتی دیرتر به راحتی و سکون می­رسیدیم. فرمان را به هر جهت که حدس می­­زدیم و تنها بر اساس گمان راه درست می­پنداشتیم، می­گرداندیم و من چه ساده گوش فرا داده بودم به صدایی که می­خواند با ما
من از اون آسمون آبی می­خوام
من از اون شب­های مهتابی می­خوام
دلم از خاطره­های بد جدا
من از اون وقتای بی­تابی می­خوام
من از اون وقتای بی­تابی می­­خوام

*سلیمان نامیست بر یک ماشین