۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

در حصار پادگان 7

در حصار شب و دیوار بلند
نغمه­ی برگ و حصار دل من
با تو ای دوست که به هیچ انگاریم
سخنی هست، توانم نیست به لب
وز این خیال دل مغرور و خرابم هر دم
نم اشکیست همراه نفس در آمد و رفت
" ای دریغا چه گلی ریخت به خاک "
و صد افسوس که غم از اندازه گذشت

باشد که نمانی غمگین
یک دانه گل باغ بهشت، ای نگاهت رنگین

هر چقدرهم که نزدیک یا دور
مهر این خسته­ی کم همراهت

در حصار پادگان 6

سیرت عزیز
یا
سرکار خانم دکتر الهی گرامی
اینجا تهران است و امشب تولد من. تولدی که حتی به لبخندی هم جشن نمی­گیرمش. دل من اینجا می­گیرد ولی راستش را بخواهی مرزهای اینجا فراتر از دیوارهای آجریست و تپش­های قلب من یکایک حصار منند. ای مهربان، گاهی پیش می­آید که گمان کنم دشمنی و دوستی تنها یک قضاوت نیمه­کاره­اند و ما قاضیان ناآگاه این نیمه­های ماندگار. می­دانم، کچلت کرده­ام! ولی امروز صبح آفتاب که بالا می­آمد، تکه ابری در گوشه­ی آسمان دلم را برد و عاشقش شدم، شیفته­ی رنگ نارنجی در میانه­های آبی آسمان شدم و حاشیه­ی محو ابر سرگردان مدهوشم کرد و من خندیدم. آرام سه نقطه­های صامت من زمزمه کردند که کشته­­اندش و جسدش در جایی پنهان، اما دست­های ایشان خونی و ناپاک باقی، و نه بارانی که بشوید نرمه­ی انگشتانشان. لبخند رفت ولی خاطره­اش ماند.
امشب تولد منست و فکر می­کنم ما همه حقیرتر از آنیم که جشن بگیریم بودنمان را. اینجا گاهی شمشادها را آب می­دهم و همراهی می­کنم جریان جوی را و کمکش می­کنم. سیرت عزیز، همیشه یک قدم فاصله­ی طولانی تا رسیدن باقیست، این را تو می­دانی و من هم دانسته­ام. یادم هست که مهربانی را پیشه می­کنی و مهر را. می­دانم اما، تو هم که مهربان باشی و تو هم که بخندی، داستان عوض نمی­شود. سیاهی سیاه و سپیدی سپید است و ما، خاکستری در میان، شاید هم قرمز وگاهی آبی، نمی­دانم حتی بنفش و زرشکی. بعضی چیزها آنقدر بزرگ می­نمایند که فرصتی برای هیچ هم باقی نمی­گذارند. درمانی ندارند، مثل سرطان می­مانند آنقدر همه جا را پر می­کنند که فرقی هم نمی­کند اگر در گوشه­ای پاک شوند همچنان هستند.
تولدم است. راستی می­دانستی؟ جدایی غیر از هزینه درد هم دارد. لقمه پایین نمی­رود، به زور چای می­رود. درد فرو نمی­نشیند، به زور قرص و لقمه می­نشیند. می­دانم که اگر نرود و اگر ننشیند رسوایی به بار خواهد آورد، بالا خواهد آمد، کثافت به بار خواهد نشست. فرو می­دهم. بنشینی و بنگری آلودگی­ها را، چهره­ی ناپاک واقعیت، دروغ پندار حقیقت. این هم از روسپیگری روزگار است که یک حرف را بر این صفحه کلید بی­مقدار در یک جستجوگر بزنی و همه­ی زندگیت را برابرت نهد. نقش غلط را بخوانی و لب بدوزی. باور داشتم که بلاهت یگانه راه من است، باوری داشتم به پهنای تمام عمرم. منی که سهراب لحظه­های خویشتن بودم، منی که چشم­های تر فروغ بودم، منی که فریاد بامداد بودم و منی که نگهبان بکارت قلب­ها بودم این چنین در ورطه­ی ناهماهنگ روزها به میانه­ی تاریکی افتادم.
در روزی که تولد من بود، آفتاب غروب هم داشت. غروبی اما این بار با یادی از باری که تا همیشه بر دوش خواهم کشید. و من نه طلب هدیه داشتم و نه کسی هدیه بدادستم. سیرت عزیز، می­دانم کچلت کرده­ام. دور می­مانم، باشد. ولی بدان هیچ هدیه بزرگتر از شنیدن صدای خنده­های تو نخواهد بود و اینکه بدانم شادی.
پی­نوشت: به پیوست the blue cafe همچنان می­خواند.

در حصار پادگان 5

درست یادم نیست
ولی از یک جایی به بعد کچل بوده­ام
من با مداد رنگی­ها هرگز نسبتی نداشته­ام
تنها کوه­هایی از قلم و کاغذ ساخته­ام همیشه

این جا اگر مردی نشسته بود
این جا اگر صدای نعره­ای شنیده می­شد
باران هزاران بار تا به حال، غبار از چهره­اش شسته بود
و زمین تفتیده را آرام کرده بود

رهایی را راهی جز از آسمان آبی نیست
اما نه کاغذ­ها و نه قلم­ها
بیرونت نخواهند کشید
باران است که اشتیاق به آسمان را زنده نگه می­دارد


۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

در حصار پادگان 4

در ورای این دیوار بلند
هیچ جز از خیال من پر نمی­کشد
خیال بی­مثال من
برای غم
برای اشک
برای چشم­های تو
و برای خنده­های تو
که دریغ کرده­ام از خودم
و چشمان ترم در همین لحظه
که از روزن قصه­های من پر کشیده­اند در میان روزهای من
و چشمان ترت
و دست­های لرزان من

دیری نخواهد پایید
که فاصله­ی میان ما را
سنگی پر خواهد کرد
سنگی و نوشته­ای بر تارک آن
آمد فلان وقت و رفت همان زمان
و خس و خاشاک لباس آن
بیا
بیا ای همه­ی مهربانی­ها با تو هم خانه
بیا تا از سیل اشک­ها آبراهی بسازیم
بیا
بیا تا دیر نشده
در چشمان هم چشم بدوزیم
و نجواهای شبانه را از یاد نبریم
که من هیچ وقت ندانستم
خورشید دل­هامان
"ظلمت گردان شب چگونه تواند شد"

کلمات و وزن­هایشان
با همه سنگینی معنایشان
همه را باد خواهد برد
نه تو بیگانه از رنگ و لبخندی
و نه من صبح صادق فکرهایم
بیگانه از هم چگونه بمانیم
آشنای ژرفنای بی­عبور من

پشت این دیوار
هم اینک
به تو می­اندیشم
و دگرم هیچ خیال نیست
که باقی آرام آرام سپری خواهد شد
پشت این دیوار
برادرت
به احتضار نشسته است
مگر دست دوستی با تو بفشرد
تا رهایی را آواز خواند و ستاره شود

بیا
بیا تا دیر نشده
تا سنگ­ها رسانای کلاممان نشده­اند
و
تا خاک میانمان پرده نکشیده
بار دیگر دردهایمان را قسمت کنیم
بار دیگر آشنایی را در قالبی دیگر، هموار کنیم
که این دیوار
حاصل تلاش بیهوده­ی پندار خواب­آلودمان است

برای یکایک اشک­های تو
صدها بار گریه می­کنم
گریه می­کنم، گریه می­کنم
و این نه از آزاریست که بر خود روا دارم
اشک­های واقعی تو
و گریه­های بیهوده­ی من
واقعیت تلخ زندگی من
و بیهودگی من برای تو

و هر آن هنگام که جغدی عبور کند
شام شومم را
همراه شبانه­ای خواهد بود

پی­نوشت: این دیوار پشتش هیچی ندارد ولی افق چشمانمان را کور خواهد کرد.

در حصار پادگان 3

عاشقانه­ی مغموم

"دوستت دارم"
عبارتی یگانه
"دوستت دارم­ها"
مفهومی بیگانه

"ای داد از غم تنهایی"
دلیل وصال
"بعد هر بهاری نوبت خزانِ"
منطق جدایی

سال­ها در گذر لحظه­ها
بستری برای کشاکش دگرگونی­ها
دقیقه­ها در گذر عمر
راهکار امید دوباره بستن­ها

ندیدن حس
حس نکردن عقل
منطق بدون احساس
قلب بدون چشم

رهایی از پس محبت
تنهایی از پیش همراهی
پر و بال آزاد
بال و پر بسته

پیچاپیچ پی­در­پی
پیاپی بی­تدبیر

پراکنده­های بی­شمار
یگانه­ها کم شمار

فریادی و دیگر هیچ
سیگاری و دیگر گیج
اشک­هایی و دیگر غم­های بیش

در حصار پادگان 2

و اینک
حاصل روزهای سفت و سخت
خشک و محکم
زورهای ممتد
تن خسته و افکار بیمار
شده است بغض شبانه و امید خواب

و آنک
عبور تو
در میانه­ی بهت منِ پاک­باخته و بی­نصیب
و صدای آشنای خنده­هایت
و نیز درددل­های خودمانی
دپسردگی من و سیاهی­های شب­های تو
و عبور تو

دیروز
انتخاب میان حقیقت و مصلحت، سیلی سرد واقعیت
امروز
پس­مانده­های یک دروغ ناگفته و دروغی گفته
فردا
سراب ساحل و دریا، اشک و لبخند، فریاد و سکوت

و عبور تو
گریز ناگزیر من
تو به جلو، من به عقب
تو به پیش و من به چپ چپِ پیاپی
تو قدم رو و من بدو رو
کوله­بار سنگین تو و دست­های خالی من
و عبور تو
عبور تو

در حصار پادگان 1

شعر بلند

ما پیمان برادری بسته­ایم
حتی اگر فرصت دیدارمان نیست
ما خوب می­دانیم، که شما می­دانید از ما
ای دانای همه­ی نشیب و فراز ما، زمهریر و تموز ما
ما پیمان برادری بسته­ایم
و تا عمر داریم عهد به جا آریم
به تکاتک بوسه­های راستینمان
به تکاتک لحظه­های روشنایمان
به همه با هم بودن­ها
به همه از هم جدا بودن­ها
عهد برادری بسته­ایم
حتی اگر راهیمان نباشد
تا آشکارا پیمانمان به جای آریم
هزار پیکار می­کنیم
و
در انتظار همان­جا روی پل­های دیدار
دود می­شویم

هم اینک
پشت این دیوار
در خیال دردی که ما هستیم
لحظه می­شماریم
و همین جا
در این بستر
خواب خواهری را می­بینیم
که گرداگردش
سر فرو آورده و می­گریدم
همین جا
میان هر چهار دیواری پنهان
هنوز هم اشک می­ریزیم
و تا هنوزها اشک، اشک، آه و اشک، اشک و آه، همراهمان باید