در حصار شب و دیوار بلند
نغمهی برگ و حصار دل من
با تو ای دوست که به هیچ انگاریم
سخنی هست، توانم نیست به لب
وز این خیال دل مغرور و خرابم هر دم
نم اشکیست همراه نفس در آمد و رفت
" ای دریغا چه گلی ریخت به خاک "
و صد افسوس که غم از اندازه گذشت
نغمهی برگ و حصار دل من
با تو ای دوست که به هیچ انگاریم
سخنی هست، توانم نیست به لب
وز این خیال دل مغرور و خرابم هر دم
نم اشکیست همراه نفس در آمد و رفت
" ای دریغا چه گلی ریخت به خاک "
و صد افسوس که غم از اندازه گذشت
باشد که نمانی غمگین
یک دانه گل باغ بهشت، ای نگاهت رنگین
یک دانه گل باغ بهشت، ای نگاهت رنگین
هر چقدرهم که نزدیک یا دور
مهر این خستهی کم همراهت
مهر این خستهی کم همراهت