بگذار درد دل کنم، دیگر آخر اینجا غیر از من و تو که کسی نیست. بابا جان یکی بیاید اینجا خودش را پاره کند، یکی بیاید فریاد بزند، آخر این چه اوضاع بی ناموسی کثافتیست که ما را در آن رها کردهاید. یارو نان ندارد بخورد تمام ذخایر راهبردی و غیرراهبردی انرژی تنش را میخواهند بگیرند. آخر ای بلاهت، ای وقاحت، ای مرتیکهی کثافت تو که همه جا را به گه کشیدهای. تا کی ادای دگراندیشی در بیاریم و چپ چپ خلق را بنگریم که آنجایتان پاره، ما خیلی از شما بیشتر میفهمیم. بخورد تو سرمان همین دو کلمه سوادی هم که داریم. بابا جان به ها دادید، رهایمان کنید. اینها همه بالاخره پدرند، مادرند، بالاخره جایی شکم کسی را سیر میکنند، چرا آخر شرمندهشان میکنید. چی؟ لیاقتشان همین است؟ گور بابای شما و آن لیاقت نداشتهتان که در کشاکش این جبر جغرافیایی به قضاوت این و آن مینشینید. گذاشتهاید خلقی را در منگنه، آن وقت من و امثال من از انحطاط فرهنگی ایشان حرف میزنیم. اصلن تف به این همه بیشرفی، بیشتر از این حوصله نداریم که ....
این وسط مرا بگو که دست و پا میزنم که چرا پازل زندگیم این همه ناموزون است، ناموزون؟ وزن که دارد ولی فقط آنقدر که کمر ما را تا بکند و من هم که کمال انعطاف، فقط تا میشوم، نمیشکنم که. هی میگویم من چرا اینجا نمیگنجم، نگو از خوشی ناشی از بلاهتم است که گنجانیده نمیشوم در خودم و در اطرافم. میمانم سرگردان در میانهی تنهایی پرهیاهوی هر روزم، والله خودم هم دیگر خجالت میکشم غر بزنم. هزار فکر کودکانه میکنم و تهاش یک حماقتی تا شاید ارضا شوم، که نمیشوم، که نمیشود، که آخر شما را به نور چشمانتان قسم، چگونه بشود. تا کی لاف خالی بزنیم که چنانیم و چنان، نه خیر آقا جان. سختمان آمده و زرومان گرفته است، دفعهی اولمان هم نیست و آخرین بارمان هم نخواهد بود.
اما دنیای قشنگی دارم من. شبها که میخوابم، غیر از همهی آن شبهایی که بیدارم، کلن زندگی ادامه دارد. نه اینکه خواب و رویا ببینم ها، اصلن تا به حال نه در خواب پرواز کردهام و نه زیرآبی رفتهام. از این خوابهای نمادین هم نمیبینم که نیازی به تفسیر و تأویل داشته باشد. همین زندگی هر روزه است که همچنان ادامه دارد. فرقش فقط اینست که گهگاهی تکانی میخورد و باب میل منتر میشود. نگاه مهربانی، آغوش گرمی، شادی بیامانی وسطش بُر میخورد و مرا حالی به حالی میکند. بگذریم که گاهی هم سهمگین و سنگین میشود و باری اضافه که صبحها به دوش میکشم. خلاصه اینکه عالمی دارم.
میدانی، همهی اینها را که کنار هم بگذاریم میدانم که کامل نیستم، اما میتوانم لبخند بزنم.
پی نوشت: کلن خیلی مربوط نیستند اینها به هم!
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه
براي بانو ...
سالها باید میگذشت تا کسی پیدا بشود که هم زبان من باشد، سالها باید میگذشت تا کسی پیدا بشود که نبض حرفهای من را بشناسد و از گوشه گوشهی کلماتم مرا بیرون بکشد و در برابر خویشتنم بگذارد. کسی تا سلامم را پاسخی بیش از یک نگاه سادهی دلبرانه برای به دنبال کشیدنم داشته باشد. کسی تا با من صحبت از ترنم و پژواک عاشقانه بکند. همهی روزهای من در تلاشی بلاهت بار برای به بار نشاندن شاخهای گل در زمینی بایر از احساس و تفاهم میگذشت و به جد که گذشت و جز یاد و خاطرهای بر جای نمیگذاشت. چه قلمها که تباه شدند و چه خوابها که بیهده رنگ شدند و چه کلمات که طعمشان در کاممان تلخ شد و چه شورها که در ریشه خشکیده شدند. حال تو آمدهای و من ...
من اما اینک مردی ساکت در آستانهی شبی آرام، سرشار از ابهام همیشه و در تکاپوی افروختن شعله شمعی تا شاید ناهموارِ رفتن را پرتوی نوری یابم. مردی که این بار به جد در آرامشی از جنس ابدیت در آستانه ایستاده است و از سکوت رخوت افزای پیش از قدم برداشتنِ در راه لذت میبرد. مردی این بار تنها و این بار به سختی اگر ناآگاه از تصمیم خویش! در میانهی همهی بودنها و نبودنها، شدنها و نشدنها، ماندن و رفتنها و نیز شایدها و نشایدها، مردی برای محکم ایستادن و مردی برای تمام فصول. مردی برای مرد شدن. و اینک تو، میدانی؟...
میدانی؟ سوار بر تخت روان احساس شدن و بال گشودن با چشمانی بسته از آرزوهای ماست. زیستن در فراسوی ابرها و باران را نباریده لمس کردن آرزو که نه آرمان ماست. و نشستن کنار آبی آب و آفتاب را میان برگ درختان شمردن همانا شاید نفس زندگی ماست. در این میان موهای تو، چشمان تو و احتمالن دستهای تو تبلور رویای ما، من و تو، خواهند بود. خاطرهها هر چند شیرین و چه تلخ خاطرهاند و جز از تصویری تار فراتر نیستند. نگاه ما اما بیتردید از آینده سخن میگوید و لحظه لحظه بودنمان راهی تا فرداهاست، فردایی که قرار است روز دیگری باشد، که به خودی خود نو مینماید و گذشتهها را با همه کهنگیشان به دست فراموشی خواهد سپرد. کافیست تا از پیچ آخر امروزها گذر کنیم، آن وقت فرداها خود همه گذشته و آینده خواهند بود. و آن هنگام ما ...
ما هر کجا که باشیم و به هر جا که رسیده باشیم، راستش نمیدانم چگونه خواهیم بود. پس هر چه پیش آید، بگذار تا ما این گونه فکر کنیم که "باز هم روز آرامش میآید" که ما را از روز ازل چنین نام نهادند و نیز چنین بودن را بهتر میدانیم.
من اما اینک مردی ساکت در آستانهی شبی آرام، سرشار از ابهام همیشه و در تکاپوی افروختن شعله شمعی تا شاید ناهموارِ رفتن را پرتوی نوری یابم. مردی که این بار به جد در آرامشی از جنس ابدیت در آستانه ایستاده است و از سکوت رخوت افزای پیش از قدم برداشتنِ در راه لذت میبرد. مردی این بار تنها و این بار به سختی اگر ناآگاه از تصمیم خویش! در میانهی همهی بودنها و نبودنها، شدنها و نشدنها، ماندن و رفتنها و نیز شایدها و نشایدها، مردی برای محکم ایستادن و مردی برای تمام فصول. مردی برای مرد شدن. و اینک تو، میدانی؟...
میدانی؟ سوار بر تخت روان احساس شدن و بال گشودن با چشمانی بسته از آرزوهای ماست. زیستن در فراسوی ابرها و باران را نباریده لمس کردن آرزو که نه آرمان ماست. و نشستن کنار آبی آب و آفتاب را میان برگ درختان شمردن همانا شاید نفس زندگی ماست. در این میان موهای تو، چشمان تو و احتمالن دستهای تو تبلور رویای ما، من و تو، خواهند بود. خاطرهها هر چند شیرین و چه تلخ خاطرهاند و جز از تصویری تار فراتر نیستند. نگاه ما اما بیتردید از آینده سخن میگوید و لحظه لحظه بودنمان راهی تا فرداهاست، فردایی که قرار است روز دیگری باشد، که به خودی خود نو مینماید و گذشتهها را با همه کهنگیشان به دست فراموشی خواهد سپرد. کافیست تا از پیچ آخر امروزها گذر کنیم، آن وقت فرداها خود همه گذشته و آینده خواهند بود. و آن هنگام ما ...
ما هر کجا که باشیم و به هر جا که رسیده باشیم، راستش نمیدانم چگونه خواهیم بود. پس هر چه پیش آید، بگذار تا ما این گونه فکر کنیم که "باز هم روز آرامش میآید" که ما را از روز ازل چنین نام نهادند و نیز چنین بودن را بهتر میدانیم.
پی نوشت: دوست میداشتیم که این کلمات لطیفتر بودند، درخور خلوص پاک شما برای رفاقت، اما این شد. لطافت را سیو میکنیم، شاید وقتی دیگر.
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
به اتاقم که نگاه میکنم میگویم خوب همین است دیگر، این زندگی منست. همه چیز اینجا پایلد آپ است روی هم، همه چیز. خوب میگویم همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. این گوشه کتابها، آن طرف مشتی کاغذ، آن وسط هم من. بار سنگین بودنمان دیگر به سنگین بودن عادت کرده است. مانده حسهای گنگی که میآیند و نمیروند. گنگ؟ نه اصلن هم گنگ نیستند و پدر و مادر دارند برای خودشان، تکلیفشان روشن است، داستان ماست که روشن نیست. پاچههای آویزان شلوارهای به چوب لباسی، مردان مردهی زندگی منند و آن قاب عکس گوشهی دیوار که میگوید عشق من هرگز در هیچ کالبدی جای نگرفت و همواره برهنه ماند، مرد رویاهای من. اصلن راه دور چرا، همین تخت من، بار تن من را همیشه به تنهایی کشیده است، عادت کرده است دیگر، عادت کردهام. مدلمان این جوریست شبها قبل خواب خیال ببافیم و خاطره درو کنیم و در تختمان تنها بخوابیم. اصلن تا آن سر دنیا هم که برویم ما که عوض نمیشویم دنیا دیگرگون میشود، ما باز هم تخت تنهایی خودمان را پیدا میکنیم با خیالات و خاطرات پیش از خوابش.
اینجا اتاق منست، سالهاست که همه چیز اینجا روی هم انباشت است، خوبیش اما اینست که میدانی بالاخره هر چیزی گوشهای، زیر خروار کاغذی، کتابی، لباسی، خاطرهای محفوظ است. کافیست چند ساعتی، چند روزی، عمری دنبالش بگردی پیدایش خواهی کرد، پیدایت خواهد کرد.
اسمش را گذاشتهایم زندگی، زندگی ما را میکند یا ما زندگی را نمیدانیم. اما میدانیم که مدعی هستیم، مدعی زندگی. احمقانه هم که شده ادامه میدهیم که اصلن زمانی حماقت آرمان ما بود و کتاب ابله را که میخواندیم سر حال میآمدیم. اصلن همین نوشته گواه بلاهت ماست، اصلن همین که این را برای شما میفرستیم، گواه خول وضع بودنمانست.
هوس شمال کردهایم، هوس باران و ابر، هوس فرمان، هوس ترانه با بیسِ سنگین، هوس حضور در سکوت، هوس با هم مانی در سکوت، هوس ... و یادآور میشویم که بسیار هم ایمپالسیو هستیم، پس بدانید و آگاه باشید که ترکشهای ما در راهند، از مصاحبت با ما بپرهیزید، ابلهان در حال کارند.
اینجا اتاق منست، سالهاست که همه چیز اینجا روی هم انباشت است، خوبیش اما اینست که میدانی بالاخره هر چیزی گوشهای، زیر خروار کاغذی، کتابی، لباسی، خاطرهای محفوظ است. کافیست چند ساعتی، چند روزی، عمری دنبالش بگردی پیدایش خواهی کرد، پیدایت خواهد کرد.
اسمش را گذاشتهایم زندگی، زندگی ما را میکند یا ما زندگی را نمیدانیم. اما میدانیم که مدعی هستیم، مدعی زندگی. احمقانه هم که شده ادامه میدهیم که اصلن زمانی حماقت آرمان ما بود و کتاب ابله را که میخواندیم سر حال میآمدیم. اصلن همین نوشته گواه بلاهت ماست، اصلن همین که این را برای شما میفرستیم، گواه خول وضع بودنمانست.
هوس شمال کردهایم، هوس باران و ابر، هوس فرمان، هوس ترانه با بیسِ سنگین، هوس حضور در سکوت، هوس با هم مانی در سکوت، هوس ... و یادآور میشویم که بسیار هم ایمپالسیو هستیم، پس بدانید و آگاه باشید که ترکشهای ما در راهند، از مصاحبت با ما بپرهیزید، ابلهان در حال کارند.
۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه
کل توان تو همین است. تا آخر پدال گاز را فشار بدهی، دیوانهوار برانی، تندتر از همیشه. همهی بود و نبود توست، این که برسی و به موقع برسی. نرسیدنت بیمعنیست، اصلن نرسیدن یعنی هست و نیستت انگار کن که پوچ. همهی ساعتهای آمده و رفتهی تا به امروز، همه و همه تنها یک لحظه بودهاند و اینک تویی و دقیقههایی که بیهده طول میکشند و کش میآیند کش میآیند کش میآیند تا هر بار که ساعت را نگاه میکنی همان عدد قبل را نشان بدهند. عدد عدد عدد، این همه اعداد زندگی تو، نمرههای بیمعنی، روزهای به شماره، عشقهای نیمهکاره، خندههای گهگاه و اشکهای بیپایان، همه از برای هیچ. کندی خیابانها که تا به حال تنها بهانهای بود برای ترانهای را بار دیگر گوش کردن حالا عذاب هر ثانیه است و دوری راه که دارازایش اغنایت میکرد حالا حسرت دلگداز سنگین و خردکننده است. تو میرانی و تنت در جای خودش بند نیست، یک جاده برای تو کافی نیست که دلت با راه نیست. تو میرانی و میدانی که دیر خواهی رسید. آنچه با تو میماند ناکردههای دیروز و پشیمانی فرداست. تو خیال داشتی که دور شوی، خیال داشتی که پرواز کنی، ولی خیال نرسیدن نداشتی خیال دیر رسیدن نداشتی، هرگز هرگز هرگز.
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه
برای بانو ...
از این سختتر نمیتوانست باشد. ایستادن در میانهی راه ماندن و یا که رفتن، با نگاهی مغرور در خود شکستن و با پاهای لغزان تصمیم بر قدم برداشتن گرفتن. غروبهای بیجان زمستان بیرنگتر از هر زمانی سپری میشوند و یادگارشان تنها کورسوی آخرین اشعات خورشید است که بر زاویهی یک ساختمان میمانند.
رنگ زرد بیجان
غروب ساکن زمستان
نمای یک خاطره در میان
و نوای کشدار صدای چرخها بر خیابان
به درازنای تمام جادههای رفتهام، این چند قدم برایم طولانی و سختند.
نمیشود، نمیشود برای تو بنویسم و از دوست داشتن حرفی نزنم. دوست داشتنی که مدتها بود لمسش نکرده بودم، اصلن فراموش کرده بودمش. نمیشود.... بگذریم، از آن بگذریمهای حسابی که کلن همه چیز را عوض میکند. از همانهایی که نقطهی عطف میشود و جریان ساز.
بگذار این طور آغاز کنیم، من خوشحالم. بار دیگر خوشحالم، خوشِ از آمدنت و از اینکه همکلام خوبی هستی یا شاید هم چشمانت رنگ خوبی دارد. از اینها هم که بگذریم، آن طور که در آینه پیداست، رفیق راهی. تا که از خودم با تو بگویم، حوصله میکنی، و از نوع نگاهم و از دردها و غم نهانم و امیدها و آرزوهایم. اینها همه کافیست تا ساعتها در کنار تو بنشینم و از بودنم با تو بگویم، به آرامش و به پاکی. این همه خطوط ناهموار وجودم که در سایش با حصار تنم است، مأمنی میطلبد که در عمیق چشمانش نشانهای از سکون و سکوت داشته باشد، شنوای کلماتم و یا حتی نگاهم شود و دستان نوازشگری داشته باشد. و نیز کلماتی را بداند که بدانها زبان گشوده و آرامش طلبد در میان آغوشم، خالی شود از خود و پر کند از من دلش را و خالی بی وزنم را پر کند از پرِ خالی شدهاش. و شاید هم همنوای آوازی باشد و شاید هم شوق بوسهای، شاید هم ...
آه، از آن آه کشیدنهای بنیان کن که حسرت را از آن دورترین ذرات آدمی برون آورد.
اینها همه یک نامهی عاشقانه یا که ابزار دلربایانه نیستند، تنها صدای حس ناب رفاقتند، رفاقتی برای شرابهای شبانه و لبخندهای زیرکانه، شراب یک شبه و لبخند پاککنندهی مستیِ فردایش فراموشی. با هم مانی برای نماندن در کار دنیا، برای پر شدن و رفتن و رفتن و امیدِ برنگشتن دوباره. برای ساختن فرداهایی که از آن ما نیست، از برای ما ، هر کدام، به تنهاییست با همه رازهای نابگشودهاش.
این صدای رفاقت است تا یکدگر به دوستی شناسیم و هر آن زمان که طلبید روی سوی هم کنیم و به لطف فراوان دیگری از لحظه سرشار شویم.
رنگ زرد بیجان
غروب ساکن زمستان
نمای یک خاطره در میان
و نوای کشدار صدای چرخها بر خیابان
به درازنای تمام جادههای رفتهام، این چند قدم برایم طولانی و سختند.
نمیشود، نمیشود برای تو بنویسم و از دوست داشتن حرفی نزنم. دوست داشتنی که مدتها بود لمسش نکرده بودم، اصلن فراموش کرده بودمش. نمیشود.... بگذریم، از آن بگذریمهای حسابی که کلن همه چیز را عوض میکند. از همانهایی که نقطهی عطف میشود و جریان ساز.
بگذار این طور آغاز کنیم، من خوشحالم. بار دیگر خوشحالم، خوشِ از آمدنت و از اینکه همکلام خوبی هستی یا شاید هم چشمانت رنگ خوبی دارد. از اینها هم که بگذریم، آن طور که در آینه پیداست، رفیق راهی. تا که از خودم با تو بگویم، حوصله میکنی، و از نوع نگاهم و از دردها و غم نهانم و امیدها و آرزوهایم. اینها همه کافیست تا ساعتها در کنار تو بنشینم و از بودنم با تو بگویم، به آرامش و به پاکی. این همه خطوط ناهموار وجودم که در سایش با حصار تنم است، مأمنی میطلبد که در عمیق چشمانش نشانهای از سکون و سکوت داشته باشد، شنوای کلماتم و یا حتی نگاهم شود و دستان نوازشگری داشته باشد. و نیز کلماتی را بداند که بدانها زبان گشوده و آرامش طلبد در میان آغوشم، خالی شود از خود و پر کند از من دلش را و خالی بی وزنم را پر کند از پرِ خالی شدهاش. و شاید هم همنوای آوازی باشد و شاید هم شوق بوسهای، شاید هم ...
آه، از آن آه کشیدنهای بنیان کن که حسرت را از آن دورترین ذرات آدمی برون آورد.
اینها همه یک نامهی عاشقانه یا که ابزار دلربایانه نیستند، تنها صدای حس ناب رفاقتند، رفاقتی برای شرابهای شبانه و لبخندهای زیرکانه، شراب یک شبه و لبخند پاککنندهی مستیِ فردایش فراموشی. با هم مانی برای نماندن در کار دنیا، برای پر شدن و رفتن و رفتن و امیدِ برنگشتن دوباره. برای ساختن فرداهایی که از آن ما نیست، از برای ما ، هر کدام، به تنهاییست با همه رازهای نابگشودهاش.
این صدای رفاقت است تا یکدگر به دوستی شناسیم و هر آن زمان که طلبید روی سوی هم کنیم و به لطف فراوان دیگری از لحظه سرشار شویم.
پی نوشت: به نظر میرسد دوست داشتن به زبان نامادری بهتر به زبان میآید، همان طور که خواندی و شنیدی!
پینوشت دوم: در میانهی این راه دراز بیپایان که دنبالهای از رویاهای بیفرجام در پی خود دارد، هر چند به بهای فراوان و هر چند از برای رها کردن تجربههای پیشین، تا که تازه شویم و تا که همصحبت، سو، میت می داون ات د بلو کافه.
پینوشت دوم: در میانهی این راه دراز بیپایان که دنبالهای از رویاهای بیفرجام در پی خود دارد، هر چند به بهای فراوان و هر چند از برای رها کردن تجربههای پیشین، تا که تازه شویم و تا که همصحبت، سو، میت می داون ات د بلو کافه.
۱۳۸۹ دی ۱۴, سهشنبه
برای بانو ...
و من همچنان آفتابهای همیشه گوش میکنم.
وقتی لبخند تو را میبینم، و نگاهت را که خوشحالتر از آنیست که پنهانش کنی دلم زنده میشود. وقتی از پنجرهی اتاقت عکس میگیری، پیش من تجسمی واقعی از یک آرزوی دیرینه میشوی، اتاقی که متعلق به خانهی توست. آرزویی که با تو فهمیدم چندان هم دست نیافتنی نیست. روزها طول کشید تا آنچه میان ما شکل گرفت را باور کنم. دوستیِ از جنس دوستی، برای لحظه و برای آرامش، برای من، برای تو. تو که میرفتی با خودم گفتم شاید زمانی بهتر برای جدایی نبود، همه چیز خوب، همه چیز دوست داشتنی و همه چیز یک رویای برآورده شده. نه، فکر نمیکردم این طور در زیر و زبر روزها با هم کنار بیاییم و نمایی دلپسند پیدا کنیم. اما شد، راستش ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود. اما شد وحالا تو رفتهای، آنجا نشستهای، برای خودت میروی، میآیی، عکس میگیری و لبخند میزنی. تو ادامهی همان رویایی و به ظهور نشستهای. شبهای دستانت در دستم و آرزوهای خواستهمان را در میان نهادن را که به یاد میآورم، که خود حالا خاطرهای شده است، دلم پاک میشود که چه بیریا از دغدغههامان میگفتیم و تو حالا چند قدم جلوتر ایستادهای و به دوربین لبخند میزنی و آفتاب پوستت را نوازش میدهد. تو امید من به ادامهی راهی.
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
ما ماندهایم در میان این همه خردههای ناگزیر زندگیِ نکردهمان. من که از آن دست آدمهاییام که هر چند ساعتهایش به کار و بدبختی میگذرد، اما به طرز فاجعه باری درگیر همهی این خردههای ناگزیرم. همهی لحظات زندگیم بی برو برگرد چه وسط کارا چه تو بیکاری محض، مشغول این تکهتکههای همیشهام. تکههایی که اصلن فکر کن بخشی از اونها تویی، یا اون دیگری، یا فلان کار ناتموم مونده اون آخر ذهنم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)