۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

دوستت دارم را با بوسه­ای بر قابی از عکس تو آغاز می­کنم،
و عشق را
با نگاهی که در چشم بی­جانت می­دوزم، معنا.
آرزوهایم را
با خیال دستان تو در دستانم رنگ می­کنم،
و شعرهایم را
به عطر حضور نامرئی تو عاشقانه.
لب­هایت، مگر نه فقط به گفتن حرف­هایی از جنس آرامش بگشوده شدند؟
و صدایت، مگر نه فقط به خواندن آوازی برای همراهی اشک­ها و لبخندها طنین­انداز شد؟
آه، مگر نه اینکه هرم تنت بی­دغدغه­ترین آغوش­ها را دارد
و موج موهایت دلبرانه­ترین قصه­های شبانه را؟
سرشت تو را کدام جادوست که یاد نگاهت دل آدمی را می­لرزاند و نازخنده­های رهایت زندگی را سرشار می­کند؟
تو را قسم به زلالی چشم
اگر پلک­هایت را بر هم می­گذاری
مرا
همچنان صدایم کن
و تا سپیده
در آغوشت نگاهم دار.

رهنورد

راه پیوسته و بلندی را طی نموده است تا اینکه جایی برای ساعتی استراحت پیدا کند. برای رهنورد همین یک تخته سنگ که تکیه­گاهی ایمن باشد بس، تا لحظاتی گذران عمر در سفرِ خود را درنگ بخشد. تا رسیدن به مقصد، هزار راه نارفته­ی دیگر باقیست و هر دوراهی، هر راه دشوار و هر بیداد آسمان وی را به هزار فکر و خیال واخواهد داشت. امیدِ رسیدن رنجِ رفتن را هموار می­کند و آرزوهای یک طبع بلند تن خسته­ی او را هفت جان می­بخشد. در این میان نگاه رهگذران که هر یک از ظن خویش یار وی خواهند شد، معناها دارد و لبخند رهنورد همیشه یک معنی، که من رهنوردم و در ماندن آرامشم نیست.
با این حال شب­ها به هنگام چراغانی ستارگان، انسان سفر کرده به راه آمده می­اندیشد. دلیل به راه اندر شدن چه بود؟ آغاز این سفر کجا بود؟ کدامین احساس تفتیده به حرکتش واداشت؟ کدامین دلیل استوار از ماندن بر حذرش داشت؟ کنون کدام یک از آن احساس­ها و دلایل پرطمطراق باقیست؟ کدامین به­جا و کدام یک نابه­جا بوده است؟ و سپس با خیالی از راه پیش رو به خواب خواهد رفت.
سفر کرده، به خطر خو گرفته و مدام در پی حادثه است. هر چند گویی در پایان هدفی جز این دارد. او می­رود تا جایی به آرامش برسد. رهنورد دریغ سکون بی­هیاهوی مردمان آرمیده را نخواهد خورد، کاو می­داند و به تجربه آگاه شده است کاینان همان دارند و به همان رسیده­اند که او می­خواهد، و اگر به بهایی ناچیز هم به دست آورده باشند چه باک، ایشان آرام گرفته­اند و این خود برهانیست بر حقانیت هدف هر سفرِ از این دست که آری، آرامشی در کار خواهد بود، جایی هم برای مسافر هست که شب را با سکوتی به عمق بیابان سر بر بالین بگذارد. فرقی نمی­کند هر کجا و به هر زمان که باشد چون که دلش آرام گیرد می­ماند و اگر حتی دیگر بار مشوش شود باز هم چه باک، او نیک می­داند چگونه برای گریز از التهاب راهی شود و باز هم جاده­های بی­انتها او را به خود خواهند خواند.
مردمان مسکون را داشته­ای است که گاه نا­خودآگاه از یاد می­برند کاین درّ گران­بها را ارزشی بیش از آنست که فراموش شود. سفر کرده ولی هیچ گاه عطش دشت عریان و سوز کوهستان و کولاک را از یاد نخواهد برد و اگر آرام گیرد مگر به قیمتی گزاف آن را نخواهد فروخت. رهرویی که آهسته و پیوسته از ماجراها گذشته قصه­های زیادی برای گفتن دارد و داستان­ها دیده و شنیده و به وقت نیاز بی­شک غمگسار غمخواران خواهد بود.
و چنین است قصه­ی زندگی روح ناآرامی که از سکون می­گریزد که آرام ندارد لیک شوریده­وار قدم در راهی می­گذارد متلاطم، تا شاید ماندن در جای دگری آرامش کند. بیچاره آنان که نمی­رسند، یا نمی­دانند که باید راهی شوند تا آرام گیرند و یا سفر می­کنند و در میان راه فنا می­شوند.
و اما، من دوست دارم این آرامش را در چشمان کسی بیابم، چشمانی به زلالی آسمان و به گودی شب، چشمانی برای خیره شدن و برای ماندگار شدن، چشمانی که یادشان وجودم را آرام کنند تا زمان و مکان از معنا خالی شوند و گذر روزها دیگرگونم نکنند. آرام آرام آرام بمانم. شاید تا چنین گردد تا نه در رفتن حرکتی باشد و نه در ماندن سکونی.

سلاخي

روزی می­رسد که قلب مرا سلاخی می­کنند
و عشق را از میان آن بیرون می­کشند
سرخی غروب
در چنین شبی همان است که هر شبلیکن طلوع را رنگ دگری خواهد بود

آرزوهاي نيمه تمام

تا که خواب­هایمان رنگ حقیقت بگیرد
شب­ها به بیداری گذشتند
و مه­رویان عاشق پیشه

در آرزوی حضور در رویای ما، پیر شدند

قصه گو

اگر قصه­ای بلدی
تا خوش­بخت شویم
اگر ترانه­ای می­دانی
تا که دل­تنگ شویم
واگر افسانه­ای خوانده­ای
تا به بازگفتنش شب را سحر کنیم
همه را نگه دار
همه را پیش خود داشته باش

نگاه تو

هنوز هم حرف­ها دارد

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

مرگ راستین

دست هایی که در آغوش هم سرد می شوند، و عشق هایی که به قتل می رسند
تا شب ها به بیداری
غروب ها به فریاد
روزها به آشفتگی
و صبح ها به بهت سپری شوند
و زندگیِ آرام در پست ترین نوع خود بگذرد
برگ های تبریزی را باد پاییز خواهد ریزاند
روزی پرسش این خواهد بود
که چرا نیاموختیم دوست داشتن را
وچه ساده بازی کردیم دیروزها را


زمانی دورتر از برای چنین روزهایی

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

تن آدمی تکیده که ماند، باید جایی باشد که خانه صدایش کند، جایی باشد تا پناه بگیرد و چندی را به تنهایی سر کند. باید که زمان بگذرد در این جایگاه حتی اگر که خانه خانه نباشد. حتی اگر توان گریستن هم نباشد، باید دیوارهایی باشند که حجاب شکستن باشند. باید که سقفی باشد که باد را دور کند و سایه­ای بگستراند. به هر کجا که می­رود باید که جایی باشد تا برگردد. اگر کسی هست که زیستن با او معنی می­شود، که نفس کشیدن را می­تواند دلیلی باشد، باید سقفی باشد هر چند مقوایی، تا با او و در کنارش نامش را خانه گذاشت. و اگر که این چنین نیست، چگونه باشد و چه شود تا نامی و نشانی به جای ماند.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

آدمیان پیر می­شوند و چین و چروک­ها یک به یک در خماخم گذر روزها بر پلک­های ایشان می­نشیند. تن ایشان خسته از پیکار دمادم با نشیب و فراز زندگانی پژمرده و پوسیده می­ماند. نفس­ها که به شماره می­افتند و ایشان که لبالب سرشار خوابند مرگ را واقعی­تر از هر زمان پیش­رو می­بینند، جدی­تر از هر زمانی از خویشتنشان پرسند خوب که چه؟ زیستن از بهر چه بود و از پسش چه خواهد شد؟ ایشان اگر به نادیده­ی مبشور دل بسته باشند با امیدی دیگر بار سر بر بالین می­گذارند و شتابان مرگ را در آغوش می­کشند و چه بسیارند آنان که در واپسین روزها ایمان آورده و آرام می­شوند. لیک هستند جماعتی که این چنین نبوده و نخواهند شدن. اینان با نگاهی عمیق پیرامون خود را وامی­رسند و به دنبال رشته­ای هستند کایشان را پس از ایشان ادامه باشد. حال که دیگر آرزویی آن چنان نیست تا به سان دوران جوانی در جادوی آن گم شوند و مرگ را کناری گذارند، بارها از خود می­پرسند که با در هیاهوی این دنیا آمده­اند و با کرده­ها و نا­کرده­ها، کنون در کژاکژ نبردی کان را پایانی در انتظار است باید تا گریزی باشد تا به واسطه­ی آن پیکار دیگران را به نظاره نشستن. و چه نیک است اگر فرزندی باشد و باقی راه را او بپیماید.و چه دردناک است آنگاه که جوانی نارسیده به اینها چشم فرو می­بندد.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

گاهی که آهنگ گوش می­کنم برای اینه که وقتی کاری دارم یه گوشه­ای از فضا رو پر کنن و یه حالی داده باشن. گاهی هم از سر بیکاری تا که ردی از زندگی بمونه یه چیزی گوش می­کنم. بعضی وقتا هم که آدم تو مود خاصیه و می­طلبه یه آهنگی هماهنگ با اون گوش کنه حالا وسط یه مهمونی یا میون یه شب تنهایی. توی ماشین هم که اساسن بدون آهنگ نمی­شه و خیابون­های خلوت و جاده­های توی بیابون یا که راهبندون بی­پایون هر کدوم سبک خاص خودشون رو دارند. و صد البته هستند زمان­هایی که یه آهنگ رو گوش می­کنم تا فقط از خودش لذت ببرم و خود آهنگه دلیل گوش دادنشه.
اما بعضی آهنگ­ها هستند که فقط برای تو­ هستند. تا که همه چیز را فراموش کنم و فقط به تو فکر کنم. تا که اگر یه روزی یه جایی یه گوشه­ای به گوشم خوردن فقط به یاد تو بیافتم.


پی نوشت: چقدر کلیشه نوشتم، اما خود این کلیشه­­ها بخش عظیمی از زندگی کلیشه­ای همه­ی ما رو تشکیل میدن!!!


باران

باران که بر شیشه­ها می­نشیند زیباترین جلوه­های عمر مرا می­آفریند. هر قطره­ی آن یادآور نگاهی است که گوشه­ای از زندگی در کنج چشمانم نشسته است، باران همه­ی این نگاه­ها را یک جا برای من گرد می­آورد و با ترانه­ی عاشقانه­ای که زمزمه می­کنم لذتی ناب نصیبم می­کند. این لفاف خیس که دنیای مرا از پیرامونم جدا می­کند واقعی­ترین خیال­ها را برایم ممکن می­کند. همه چیز در پرده­ای از وهم فرو می­رود و دیگر این تنها من نیستم که رویا می­بافم. لحظاتی این چنین واقعیت به دنیای من نزدیک­تر می­شود و گاهی حتی فقط برای من می­شود و خواسته­های من. نگاهم را تیز می­کنم تا از پس هر قطره ورای آن را ببینم و چون می­بینم که هیچ وضوحی در کار نیست، چشمانم از اشک تر می­شود و هاله­ای دیگر بر دنیای من می­کشد. شیشه­های رو به سرما را هرمی جادویی می­پوشاند و مرا هر چه بیشتر محو می­کنند و فرقی نمی­کند که این پنجره­ها مرا در اتاقی­، ماشینی یا خانه­ای هر چند بزرگ در بر گرفته باشند، ذهن خیالپرداز من تا هر کجا که دلش بخواهد پر می­کشد و آرام و بی­دغدغه پرواز می­کند.
آری از این گونه است، باران که می­بارد همه عاشق می­شوند.