۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

اگه 68 روزم که بشه، از 727 تا شب 92تاش سحر بشه، من همون جا توی 12 و 48 دقیقه می­مونم تا هر سال سیزده به در بشه
مگه چی مونده غیر همین عددها؟ اساسن هیچی، شاید چندتایی هم عدد و نمی دونم چیزای بی­معنی دیگه. دست ما رو که همین اعداد گرفت تا که قسمت بقیه چی باشه

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

-از خودم می­پرسم من چرا عاشق فروغ شدم؟ چرا فقط یه نگاه کافی بود تا یه دل نه صد دل از دست برم؟ راستش چشم و ابروهاش رو خیلی دوست دارم

-خوب کی دوست نداره؟

-آخه می­دونی نوع نگاهشو به آدما و زندگی، وی آف لایفش رو، می­پسندم

-خوب هستن بعضی ها که این جوریش رو دوست دارن!

-نه، ببین فروغ برای من یه آرزوی همیشه دور از دسترسه که می­دونم رسیدن بهش ناممکنه

-خوب اینم فکر کنم اسم یه جور مرضیه تو روانپزشکی که بعضی­ها دچارش می­شن

-چه جوری بگم با وجود فروغ در واقع تاییدی بر خودم دارم

-خیلی خود­پسند و خودخواهی، اصلن از اولم معلوم بود که خری در چمنزار هستی و نشخوار می­کنی.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

به سختی به یاد می­آورم، اما آن شب گریه­های تو تمامی نداشت و من هیچ نمی­فهمیدم. وقتی که رفتی و در رو به هم کوبیدی اوج احساس آزادی من بود و خیلی هم خوب بود.
حال و روز این ماه­ها را خوب می­فهمم اما، دنیای وارونه و آدمای نشسته، و فلسفه­ی زندگی که نه لذت موندن و نه ترس رفتنه. وی آف لایف من کلن یه جوریه، فرق داره و کلی هم به کسی مربوط نیست. اصلن می­خوام بگم آخرشم می­خوام تنها بشم حداقل برا ساعت­ها. بلاهت؟ خودتی.... این شخصیت­ها که هستن همش عضله و بازو اینا دارن هی تو کارتونا می­دیدیم، حالا همه اومدن می­خوان خودشونو ثابت کنن، همین شده که تلاش راستین این قوم حماقت محض ذهن شما اسم می­گیره. ای توفو بر پشت گوشتان که نبینید و ما ببینیم و بخندیم.

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم مثل من بامن
وحتی مثل تن بانت
تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم باید هوا باشد و یا حتی
گمان می کردن این طور باید اط خیل خبرچینان حدا باشد
تو هم با من نیودنی
تو ههم با من ننبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشذ
پو یا با من چنان هم سفره ی شب باید از جنی من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مونم نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساذه ذل بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو بایئ نثل هر عاشق رهلتا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در خریم ما
ساده دل بودم
مه می پنداشتم
دستان نا اهال تو باید مثل هر عاشق رها بااشد
تو هم با نت نبودی یار
ای یار
ای سیل مصیبت وارررررررر

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

زین بیشتر در نمی­رود

در این دنیای فانی اما زیبای دلربا چنان که پیش می­رویم، همچنان که دشواری­ها و فشارات دائم به پیکر نحیف و ریقوی ما وارد می­آید هی با خود بازگو می­کنیم که ای وای، زین بیشتر دیگر از جان ما که در نمی­رود. چون زمان می­گذرد و ما جوانان ناکام بار دیگر از خیالات خام خارج شده و سر و سینه­ی معشوق را به حال خود رها می­کنیم، همانا باز با شاخ به دیواری فرو رفته و تن زخمی می­کنیم. باز هم همانی کنیم که پیشترها، زبان به ناسزا گشوده و دمی افسرده و ناخوش به کناری می­رویم و طلوع و غروب خورشید را خیره می­شویم. و هیهات که زین بیشتر دیگر از جان ما در نمی­رود. حال اگر ظریفی پیدا بشود و نکته از کار ما در آورد همانا همین آقای رابرت فراست است که چنین فرموده
همه آنچه در مورد زندگی آموخته­ام در یک کلمه خلاصه می­شود: می­گذرد

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

نفیر گلوله صدای ترقه­های آخر سال را می­ماند، صدای زوزه­ی سگ داستان دیگری داشت.
این صحرا جز از آزمایش مردان به کاری نمی­آید، دل در آن زدن آتش را به میان شدن ماند و بس. آواز دلکش چشمان سیاهی که از دوردست­ها می­آید، با عطر خوش زن می­آمیزد. صبحدمان برآمدن خورشید از پس سایه­ای پیش پای گذارد که راه را می­نماید. برهنه ادامه باید داد و از درآمیختن با ددان و نیکان نهراسید. شاخه گل هفت رنگ جادوی این بیابان است بازداشته از بوییدنش، اما وسوسه را پایانی نیست. فروغ، فروغ، فروغ بی پایان آدمی یگانه فلسفه­ی چنین مقامیست و خوشا آنان که فروغ ….

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

چرا تا حالا اینجا نیومده بودم؟ اون بالا اولین چیزی که به خودش گفت، این بود. اگر زودترها این افق باز رو دیده بودم شاید حالا اینجا نبودم. با خودش فکر کرد و تک تک، همه اون چیزهایی رو که تونسته بودن تو این چند سال وجودش رو تکونی بدن به یاد آورد.
مونده بود الآن به کی باید زنگ بزنه، اصلن باید زنگ بزنه به کسی یا نه؟ چه جالبه که آدما فقط وقتی که تنها نیستی سراغت رو می­گیرن و خیلی تصادفی وقتی تنهایی هیچ پیداشون نیست. خوب که فکر می­کرد هنوزم خیلی چیزای نادیده و ناخونده بود که فرصت داشت کشف کنه و مهم­تر از همه­ی اینها می­تونست منتظر بمونه تا اتفاقی تازه بیافته، که از نو، نو بشه. به چند دقیقه قبل فکر کرد، به وقتی که ماشین های پشت سرش فقط بوق می­زدن و اون داشت مهم­ترین بنیان­های فکریش رو زیز و زبر می­کرد. تا حالا برای خودش اصولی رو حفظ کرده بود و خطوط قرمزی داشت که اساسن پشتشون وایساده بود، می­دونست که خیلی کارها هست که میشه با گذر از این حریم­ها بهشون پرداخت، اما تجربه­های همگون دیگران اون رو به شک میانداخت. رد شدن می­تونست برابر افتادن به مسیری باشه که انتهاش تاریکه.
نگاهی به کنارش انداخت، به زوج جوونی که اومده بودن و مثل اون به افق خیره شده بودن، به پدری که دورای دور رو به پسرش نشون می­داد و به مسافری که این بلندی به هیجان کشفیاتش افزوده بود. از سرنوشت شنیده بود اما هیچ وقت نتونسته بود باورش کنه، در واقع چیزای زیادی بود که اون باور نداشت که تعدادشون هم خیلی بیشتر از باورهاش بود. چیزهایی هم بود که اگر چه باورشون نداشت ولی می شناختشون و وجودشون رو حس کرده بود.
به شماره­ی آدم­هایی که تو زندگیش دیده بود احساس­های ناتمام داشت. زمانی بود که خیالپردازی قهار بود، رویاهایی که همه چیز رو به آخر می­رسوند. خاطرات نیمه
خوب بهتره که زودتر بره، دیرش اگر بشه، دلهره­ی اظطراب همه اونهایی که پشتش جاگذاشته بی­قرارش می­کنه. وقتی از یه جایی بالا می­ری برای پایین رفتن باید راه اومده رو دوباره طی کنی. روش رو برگردوند تا پایین بره، صدای خنده، یا میشه گفت قهقهه­ی بلندی رو شنید که به دل نشستنی بود ولی درست همون جا که نشست از ریشه لرزوندش. همین کافی بود تا برگرده و یک بار دیگه به افق خیره بشه و از نو به همه چیز فکر کنه، و بخونه با خودش:
ای رسیده تازه از راه
ای نرفته راه و بیراه
ای به آخر نرسیده
از تو رویا سررسیده
.....
کنون دیگر چه سود اگر که دوستی، هم­نوایی، برادری جایی همین حالا به او می­اندیشد. کنون دیگر چه سود از لحظات نزدیکی به قدر یک نفس، دیگر چه هراس از پایمال شدن خاطره­ها و دلهره­ی وابستگی. یا باید که هر غروب ناز پی خورشید پاک به مغرب کوچ کنه، یا که در انتظار ستاره­ی شباهنگام به آسمان خیره بمونه. یا باید صدها پله را تا زمین بشمره و یا از این حصار کوتاه بپره، بپره، بپره .....
قهقهه ی بلندی که این بار از بالا میومد شهرو خبردار می­کرد. پرواز، این حس آشنای دست نیافتنی، این بار مثل هم آغوشی احساس را سرشار می­کرد. لبخنده­ی بی­دریغ سبکبار دلگشا، عاشقی را بود که پایان را می­بوسید، و نگاهی که فریادی نه، سکوتی نه، حرفی برای آرامش را می­مانست.
و حالا او تنها باکره­ی این گمگشته مزار، با خود حسرت تمام این خزعبلات انباشته در ذهن را به دوش می­کشید و تنها از برای جدی انگاشتن تمام این بی­کارگی­ها و شاید جدی نگرفتن تمام این دقیقه­ها خود را رها کرده بود در پیچ و خم لوله­های جمع کننده ی اسپرم آفریدگار، تا فقط فکر کند که در این چرخش اسپرم­ها او دیده می­شود و اینکه این کوچک ذره هم مهم است و آفریدگار او را به تخمش نگرفته است.

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

صدای رفتنت رو نشنیدم، همون طور که اومدنت رو. از اون روزی که با یه حس تازه به جاده زدیم، به جز دلهره­ی اونایی که پشت سرمون جا گذاشتیم، به چیز دیگه­ای فکر نمی­کردیم. همیشه فکر می­کردم دوست دارم بالای یه کوه زندگی کنم و دنیا رو تنها بگردم. اما اومدن تو رو هیچ وقت نشنیدم، همون طور که رفتنت رو. اینجا من هرگز صاحب اختیار نبودم، دور و نزدیک همیشه تو بودی. تو این همه رفتن و رفتن، دنبالت دویدم و دعوتت کردم تا کنارم بشینی، شنیدی و اومدی اما غریبه بودی خواستم آشنات کنم، نتونستی.
در اومدن خورشید رو ما همیشه بیدار بودیم، در راه بودیم و بودیم، خانه بودیم و نبودیم؛ تو می تونستی، تو نتونستی
تو همه چیزو نگفته بودی، هر چی گفتی هم اونقدر محکم گفتی که نتونستم، آره من نتونستم روش حرفی بزنم. من روان بوده­ام و نه اونقدر استوار که نظری رو حرفت بدم. بادها پیامت رو آوردند و من سرگشته از آنچه به خواست ما می­رود اما نه به کام ما، جاده­ها رو برگشتم و آشنا به پیچ و خم جاده هر مسافری رو نشونی دادم.