در حصار شب و دیوار بلند نغمهی برگ و حصار دل من با تو ای دوست که به هیچ انگاریم سخنی هست، توانم نیست به لب وز این خیال دل مغرور و خرابم هر دم نم اشکیست همراه نفس در آمد و رفت " ای دریغا چه گلی ریخت به خاک " و صد افسوس که غم از اندازه گذشت
باشد که نمانی غمگین یک دانه گل باغ بهشت، ای نگاهت رنگین
هر چقدرهم که نزدیک یا دور مهر این خستهی کم همراهت
سیرت عزیز یا سرکار خانم دکتر الهی گرامی اینجا تهران است و امشب تولد من. تولدی که حتی به لبخندی هم جشن نمیگیرمش. دل من اینجا میگیرد ولی راستش را بخواهی مرزهای اینجا فراتر از دیوارهای آجریست و تپشهای قلب من یکایک حصار منند. ای مهربان، گاهی پیش میآید که گمان کنم دشمنی و دوستی تنها یک قضاوت نیمهکارهاند و ما قاضیان ناآگاه این نیمههای ماندگار. میدانم، کچلت کردهام! ولی امروز صبح آفتاب که بالا میآمد، تکه ابری در گوشهی آسمان دلم را برد و عاشقش شدم، شیفتهی رنگ نارنجی در میانههای آبی آسمان شدم و حاشیهی محو ابر سرگردان مدهوشم کرد و من خندیدم. آرام سه نقطههای صامت من زمزمه کردند که کشتهاندش و جسدش در جایی پنهان، اما دستهای ایشان خونی و ناپاک باقی، و نه بارانی که بشوید نرمهی انگشتانشان. لبخند رفت ولی خاطرهاش ماند. امشب تولد منست و فکر میکنم ما همه حقیرتر از آنیم که جشن بگیریم بودنمان را. اینجا گاهی شمشادها را آب میدهم و همراهی میکنم جریان جوی را و کمکش میکنم. سیرت عزیز، همیشه یک قدم فاصلهی طولانی تا رسیدن باقیست، این را تو میدانی و من هم دانستهام. یادم هست که مهربانی را پیشه میکنی و مهر را. میدانم اما، تو هم که مهربان باشی و تو هم که بخندی، داستان عوض نمیشود. سیاهی سیاه و سپیدی سپید است و ما، خاکستری در میان، شاید هم قرمز وگاهی آبی، نمیدانم حتی بنفش و زرشکی. بعضی چیزها آنقدر بزرگ مینمایند که فرصتی برای هیچ هم باقی نمیگذارند. درمانی ندارند، مثل سرطان میمانند آنقدر همه جا را پر میکنند که فرقی هم نمیکند اگر در گوشهای پاک شوند همچنان هستند. تولدم است. راستی میدانستی؟ جدایی غیر از هزینه درد هم دارد. لقمه پایین نمیرود، به زور چای میرود. درد فرو نمینشیند، به زور قرص و لقمه مینشیند. میدانم که اگر نرود و اگر ننشیند رسوایی به بار خواهد آورد، بالا خواهد آمد، کثافت به بار خواهد نشست. فرو میدهم. بنشینی و بنگری آلودگیها را، چهرهی ناپاک واقعیت، دروغ پندار حقیقت. این هم از روسپیگری روزگار است که یک حرف را بر این صفحه کلید بیمقدار در یک جستجوگر بزنی و همهی زندگیت را برابرت نهد. نقش غلط را بخوانی و لب بدوزی. باور داشتم که بلاهت یگانه راه من است، باوری داشتم به پهنای تمام عمرم. منی که سهراب لحظههای خویشتن بودم، منی که چشمهای تر فروغ بودم، منی که فریاد بامداد بودم و منی که نگهبان بکارت قلبها بودم این چنین در ورطهی ناهماهنگ روزها به میانهی تاریکی افتادم. در روزی که تولد من بود، آفتاب غروب هم داشت. غروبی اما این بار با یادی از باری که تا همیشه بر دوش خواهم کشید. و من نه طلب هدیه داشتم و نه کسی هدیه بدادستم. سیرت عزیز، میدانم کچلت کردهام. دور میمانم، باشد. ولی بدان هیچ هدیه بزرگتر از شنیدن صدای خندههای تو نخواهد بود و اینکه بدانم شادی. پینوشت: به پیوست the blue cafe همچنان میخواند.
در ورای این دیوار بلند هیچ جز از خیال من پر نمیکشد خیال بیمثال من برای غم برای اشک برای چشمهای تو و برای خندههای تو که دریغ کردهام از خودم و چشمان ترم در همین لحظه که از روزن قصههای من پر کشیدهاند در میان روزهای من و چشمان ترت و دستهای لرزان من
دیری نخواهد پایید که فاصلهی میان ما را سنگی پر خواهد کرد سنگی و نوشتهای بر تارک آن آمد فلان وقت و رفت همان زمان و خس و خاشاک لباس آن بیا بیا ای همهی مهربانیها با تو هم خانه بیا تا از سیل اشکها آبراهی بسازیم بیا بیا تا دیر نشده در چشمان هم چشم بدوزیم و نجواهای شبانه را از یاد نبریم که من هیچ وقت ندانستم خورشید دلهامان "ظلمت گردان شب چگونه تواند شد"
کلمات و وزنهایشان با همه سنگینی معنایشان همه را باد خواهد برد نه تو بیگانه از رنگ و لبخندی و نه من صبح صادق فکرهایم بیگانه از هم چگونه بمانیم آشنای ژرفنای بیعبور من
پشت این دیوار هم اینک به تو میاندیشم و دگرم هیچ خیال نیست که باقی آرام آرام سپری خواهد شد پشت این دیوار برادرت به احتضار نشسته است مگر دست دوستی با تو بفشرد تا رهایی را آواز خواند و ستاره شود
بیا بیا تا دیر نشده تا سنگها رسانای کلاممان نشدهاند و تا خاک میانمان پرده نکشیده بار دیگر دردهایمان را قسمت کنیم بار دیگر آشنایی را در قالبی دیگر، هموار کنیم که این دیوار حاصل تلاش بیهودهی پندار خوابآلودمان است
برای یکایک اشکهای تو صدها بار گریه میکنم گریه میکنم، گریه میکنم و این نه از آزاریست که بر خود روا دارم اشکهای واقعی تو و گریههای بیهودهی من واقعیت تلخ زندگی من و بیهودگی من برای تو
و هر آن هنگام که جغدی عبور کند شام شومم را همراه شبانهای خواهد بود
پینوشت: این دیوار پشتش هیچی ندارد ولی افق چشمانمان را کور خواهد کرد.
و اینک حاصل روزهای سفت و سخت خشک و محکم زورهای ممتد تن خسته و افکار بیمار شده است بغض شبانه و امید خواب
و آنک عبور تو در میانهی بهت منِ پاکباخته و بینصیب و صدای آشنای خندههایت و نیز درددلهای خودمانی دپسردگی من و سیاهیهای شبهای تو و عبور تو
دیروز انتخاب میان حقیقت و مصلحت، سیلی سرد واقعیت امروز پسماندههای یک دروغ ناگفته و دروغی گفته فردا سراب ساحل و دریا، اشک و لبخند، فریاد و سکوت
و عبور تو گریز ناگزیر من تو به جلو، من به عقب تو به پیش و من به چپ چپِ پیاپی تو قدم رو و من بدو رو کولهبار سنگین تو و دستهای خالی من و عبور تو عبور تو