زندگی اینجا ادامه دارد، هر چند سنگین به دنبال میکشیمش، اما ادامه دارد. اینجا هر چند شببیداریها و روزخوابیها تمامی ندارند، اما ما همچنان میرویم و میآییم تا شاید روزی سرآمد شویم در راهی که برگزیدهایم. ما اینجا بعد این رفت و آمدهایمان دیگر کمتر پیش میآید سری به کافهی پاتوقمان بزنیم یا که قدمی بزنیم، یا قصهای را به تماشا بنشینیم. بیشتر در حال دست و پا زدن در خون رتهایی بیگناه، به آینده چشم دوختهایم. آری ما اینجا میآییم و میرویم بی آنکه خودمان هم چندان گذر عمرمان را در نظر داشته باشیم. دیگر کمتر پیش میآید سر ذوق بیاییم یا که دلمان تازه شود، فرصت کمتر است تا کتابی بخوانیم یا که حتی از بود و نبود آزادی و عدالت متأثر شویم. در سکوتی سنگین ره میسپاریم.
آری، حال هیچ کدام از ما خوب نیست، اما تو باور نکن.
در سایهی این سکوت، ما نشستهایم، با چشمانی تیز که برق میزنند، و از بودن و تلاش جاندار کردن لذت میبریم. ما اینجا استوار برای حقوقمان میجنگیم و عشق اگر نمیورزیم، اما هنوز هم دوستدار دیگرانیم. ما همین جا شبها را با رویاهایی سپری میکنیم که زندگیمان را رنگارنگ میکنند. در هیاهوی ماشینها به ترانههای جاودان گوش میکنیم و با قطرههای باران نفس تازه میکنیم. راهمان بدون بازگشت و معصومیتمان پس ناگرفتنیست همان طور که تجربههامان جدا نشدنی. آمادهایم تا ناشناختهها را بشناسیم و بهای آن را بپردازیم. راستش را بخواهی، ما هیچ وقت این قدر به دور از غمها نبودهایم، هر چند تا شادی فاصلهی زیادی داریم.
آری، حال هیچ کدام از ما خوب نیست، اما تو باور نکن.
در سایهی این سکوت، ما نشستهایم، با چشمانی تیز که برق میزنند، و از بودن و تلاش جاندار کردن لذت میبریم. ما اینجا استوار برای حقوقمان میجنگیم و عشق اگر نمیورزیم، اما هنوز هم دوستدار دیگرانیم. ما همین جا شبها را با رویاهایی سپری میکنیم که زندگیمان را رنگارنگ میکنند. در هیاهوی ماشینها به ترانههای جاودان گوش میکنیم و با قطرههای باران نفس تازه میکنیم. راهمان بدون بازگشت و معصومیتمان پس ناگرفتنیست همان طور که تجربههامان جدا نشدنی. آمادهایم تا ناشناختهها را بشناسیم و بهای آن را بپردازیم. راستش را بخواهی، ما هیچ وقت این قدر به دور از غمها نبودهایم، هر چند تا شادی فاصلهی زیادی داریم.