۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

زندگی اینجا ادامه دارد، هر چند سنگین به دنبال می­کشیمش، اما ادامه دارد. اینجا هر چند شب­بیداری­ها و روز­خوابی­ها تمامی ندارند، اما ما همچنان می­رویم و می­آییم تا شاید روزی سرآمد شویم در راهی که برگزیده­ایم. ما اینجا بعد این رفت و آمدهایمان دیگر کمتر پیش می­آید سری به کافه­ی پاتوقمان بزنیم یا که قدمی بزنیم، یا قصه­ای را به تماشا بنشینیم. بیشتر در حال دست و پا زدن در خون رت­هایی بی­گناه، به آینده­ چشم دوخته­ایم. آری ما اینجا می­آییم و می­رویم بی آنکه خودمان هم چندان گذر عمرمان را در نظر داشته باشیم. دیگر کمتر پیش می­آید سر ذوق بیاییم یا که دلمان تازه شود، فرصت کمتر است تا کتابی بخوانیم یا که حتی از بود و نبود آزادی و عدالت متأثر شویم. در سکوتی سنگین ره می­سپاریم.
آری، حال هیچ کدام از ما خوب نیست، اما تو باور نکن.
در سایه­ی این سکوت، ما نشسته­ایم، با چشمانی تیز که برق می­زنند، و از بودن و تلاش جاندار کردن لذت می­بریم. ما اینجا استوار برای حقوقمان می­جنگیم و عشق اگر نمی­ورزیم، اما هنوز هم دوستدار دیگرانیم. ما همین جا شب­ها را با رویاهایی سپری می­کنیم که زندگیمان را رنگارنگ می­کنند. در هیاهوی ماشین­ها به ترانه­های جاودان گوش می­کنیم و با قطره­های باران نفس تازه می­کنیم. راهمان بدون بازگشت و معصومیتمان پس ناگرفتنیست همان طور که تجربه­هامان جدا نشدنی. آماده­ایم تا ناشناخته­ها را بشناسیم و بهای آن را بپردازیم. راستش را بخواهی، ما هیچ وقت این قدر به دور از غم­ها نبوده­ایم، هر چند تا شادی فاصله­ی زیادی داریم.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

برای بانو ...

گفته بودی تا از تو برای تو بنویسم، از تویی که شناختم و از تویی که دیدم. و تو را دیده بودم، شناخته بودم؟ نمی­دانم.
بگذار بگذریم از همه­ صداقت تو، از همه­ی سادگی­هایت و از نگاه روشنت.
بگذار بگذریم از شجاعتی که بروز می­دهی و پشتکاری که پایانی ندارد.
بگذار بگذریم از زلالی احساست و زبان شیرینت که در بیان احساست گاهی ناتوان است.
و بگذار تا بگذریم از همه­ی درک فراوانت از من
و
از همه سازگاری­هایت با زیر و زبر روزگار و نیز من.
آری، از این­ها که بگذریم، من می­مانم و نگاهم که در چشمان تو گره خورده بود. من می­مانم و گرمای تنت که آغوشی بی­دغدغه بود، این آرزوی همیشه. همه­ی آنچه بودی در یک نقطه، بالاترین نقطه، اوج یک رابطه، ماندگار شده است. می­دانی، روزها که بگذرند، شاید تو نمانی، شاید همه­ی آنچه هستی را فراموش کنم، شاید تو برای خود بمانی و دیگر فرصت دیدارت، از جنس بی­ریای آن، پیش نیاید، ولی من همیشه صدای آیدا را که بشنوم به یاد تو می­افتم و نگاه تو را که سرشار از حظ لحظه بود فراموش نمی­کنم.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

و ایشان را از ما سوال این بود
به کدامین زبان سخن می­رانید؟
و حرف­های ما پیوسته با حروف ایشان بود
و نگاه ما پیوسته به چشمان ایشان بود
تا مگر پاسخی درخور بگیریم
و ایشان همچنان سوالشان بود
زبان ما
و ما وجودمان فریاد بود
و ما را از الف تا ی سخن­ها بود
و ایشان را هیچ مگر خواهش سخن راندن ما
و ما زار نزدیم
و ما در درون شکستیم
و ما زبانمان بند آمد
و ایشان را همچنان اراده بر نفهمیدن ما بود
و از این سوءتفاهم
دیگری خوشحال بود

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

هرم

و داشتم به خود می­گفتم، اینجا اگر بودی، حتمن تنت جور خاصی شده بود، صورتت از فرط حرارت سرخ و پشتت از خنکای شبانگاهی یخ. آری، اگر بودی حتمن پاهات که یخ می­کرد با یک گردش نرم تنت و دیدن روی آتش گرم­تر می­شد. داشتم فکر می­کردم اینجا اگر بودی حتمن در آغوشت می­کشیدم، موهای سردت روی صورت گرمم می­ریخت و صورت گرمت دستان سردم را جان می­داد. داشتم فکر می­کردم که می­شد همین طور تا صبح کنار آتش باشیم و هر دومان خیره به شعله­ها نگاه کنیم. می­شد کلمه­ای هم حرف نزنیم و فقط احساس خوش­بختی کنیم، می­شد هرازگاهی جا عوض کنیم، می­شد تا صبح از گرمای آتش، میان دل سرد شب با هم بمانیم.
آری، من بودم و آتش هیزم و صحرای سرد، که آهنگ­های عاشقانه را به زبان نامادری­ گوش می­دادم، و گاهی با چوب دستم آتش را بر هم می­زدم. من بودم و نگاه روشنم به شعله­ها، من بودم و فکرهای بودن تو و ترانه­های آشنایم برای چشم­های تو.
می­دانی، اصلن اگر این طور باشد، عکس هم نمی­گیریم، فقط آنجا می­نشینیم و تا صبح فقط رنگارنگ شعله­ها را نگاه می­کنیم. تنها پلک می­زنیم و اشک شوق می­ریزانیم و خاطره می­سازیم. آن وقت بعدترها به یاد می­آوریم و احساس خوش­بختی می­کنیم و هیچ کس را هم در آن شریک نمی­کنیم، که این را فقط در یاد خود و پشت پلک­هایمان ثبت کرده­ایم.