لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون میخوریم که بازش بپروریم
دستهایی که سازی نمیشناسند و تنی که دستی نشناخت هر چند ناپاک. بیکرانهی رویا، بیانتهای فکر، تا کجا آخر توان رفتن. چشمهایی که فروغی ندارند و دلی که نمیدارد عشقی هر چند خام. غرق بیمایگی روزها و بیبنیادی شب، تا کی آخر توان زیستن. فکرها، فکرها، فکرها، این خشت هر لحظه و هر چشم بر هم زدن، آه!
چه کنم با این دل تنگم که سازی میخواهد و یاری، اشکی و عشقی. غم؟ آری غم.
آنچه در سرزمین من بهادار خوانده میشود، همانا حسهایی از این دست است. ریشههایم به من آموختهاند تا تن و روانم را با زخمها صیقل دهم، زخمهایی از جنس زندگی و شاید برای تمام طول آن. اما به حکم عقل و بنا به زیستن در دنیایی مدرن آنچه درستتر به نظر میرسد جز اینست. آری جز اینست.
۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
باید که پایانی باشد،
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.
رفت و آمد تا خیال
پای خسته
سخت و بی رنگ
بی امیدی به درنگ
تا به لمس اوج لحظه
تا به رقص
تا که آزاد بشم
بجوشم بی نام و نشون
این همه زیر و زبر
آمد و شد
نه به پیکار و نه جنگ
و نه آرامش ننگ
برسه دست تمنا
به کناری از لبخندهی پاکت
و
صدای نفست پر کنه آغوش منو
همه آرزوی من
یک دشت فراخ
صدای زخمهی چنگ
جای این خونهی تنگ
با اینا زمستونو سر میکنم
خستگی از تن خود در میکنم
تا بشه خونهی ما پر از صدای گرم تو
همه اینها رو یه نگاه رد میکنم
آزادی،
با لبخند آغاز شد
و عشق
پیدا شد.
پی نوشت: حرفهای من خیلی بیشتر از اینهاست که دیگر شاید در این بستر سرد سپید نمیگنجد. حرفهایی از جنس حضور، سکون و نگاه. حرفهایی از جنس اندیشههای تو، با صدای تو و از پنهانترین لایههای ذهن (دل) تو.
Right up on a mountain
There is a castle
Made of rocks and clouds
Right in the deepest part of the castle
There is a treasure buried for ages
Calling to be unearthed
Right in the middle of the slope
There is a man
Trying to reach the castle
Right in the furthest part of the man’s mind
There is a dream
Waiting to come true
Just far away
There is a little child
Crying out, do not give in
Please, do not give up
There is a castle
Made of rocks and clouds
Right in the deepest part of the castle
There is a treasure buried for ages
Calling to be unearthed
Right in the middle of the slope
There is a man
Trying to reach the castle
Right in the furthest part of the man’s mind
There is a dream
Waiting to come true
Just far away
There is a little child
Crying out, do not give in
Please, do not give up
۱۳۸۹ خرداد ۴, سهشنبه
و کسانی که میکشند و کسانی که کشته میشوند و کشندگانی که کشته میشوند و کسانی که اینان را میکشند. همهی اینها مگر نمیدانند آنچه در تاریخ ثبت میکنند و در قاب عکسها جای میدهند همان است که روزگاری نه چندان دور از دیدن و خواندن آن بغض میکردند و اگر اشکی نمیریختند، حداقل به فکر فرو میرفتند.
کشتن را نمیپسندم. راسکلنیکف را به یاد میآورم و از کشتن بیزار میشوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمیکنم: Do Not Kill. همهی اینها را میدانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.
کشتن را نمیپسندم. راسکلنیکف را به یاد میآورم و از کشتن بیزار میشوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمیکنم: Do Not Kill. همهی اینها را میدانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.
۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
براي بانو ...
دستی به نوشتن نمیرود که دستها خستهاند.
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانهی سابق نیست، نه هست و نه میتواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمیخورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانهای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دستهایی حتی خسته، تنها یا که ...
"
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانهی سابق نیست، نه هست و نه میتواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمیخورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانهای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دستهایی حتی خسته، تنها یا که ...
"
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.
خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازهی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلهی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.
خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازهی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلهی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"
در آغوش کشیدم و بوسیدمش. زمزمهی لبانش چیزی میگفت که من نمیشنیدم اما، شیرینترین گفتهها بود. چشمان ما بسته بود، این هم آغوشی گونهها که راه را به لبها میکشانید و آه، این لبها خود قصهای جداگانه دارند. دستانش که میان موهایم رفت، خالی شدم و سرم سبکتر از هر ..... میدانی؟ چشمان تنها از راه دور جواب میدهند، نزدیک که شدی چشمانت را میبندی و دیگر این لمس تک تک سلولهای پوست توست که حرف میزنند. بگذریم، این قصه را بهتر از من بارها شنیدهای.
دختر دامن پوش من! ... من! میدانی، کار از نگاه و لمس و این حرفها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای همآغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظهها. باید که دلم لحظهشماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایدهای ندارد، بیشتر شوخی میمانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همهی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، میدونی؟ حتمن میدونی، که اگر نمیدونستی برات نمینوشتم، پس حتمن میدونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!
دختر دامن پوش من! ... من! میدانی، کار از نگاه و لمس و این حرفها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای همآغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظهها. باید که دلم لحظهشماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایدهای ندارد، بیشتر شوخی میمانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همهی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، میدونی؟ حتمن میدونی، که اگر نمیدونستی برات نمینوشتم، پس حتمن میدونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
So, this feeling, this feeling which reminds me of a poet who passed the street years before. Having a walk during the Friday night through the darkness beyond, and looking at the lighthouse that illuminates my dreams time by time. I think the poet just left here in his blue raincoat, he was trying to go clear. I have no idea if he ever went clear or not, but he passed this street in his famous blue raincoat and I’m just following his footsteps. Such a feeling, such a bloody feeling pushing you toward your way into fantasy, just follow the white lines ahead, you’re going to cry out your dreams in which the birds surround you and sing with you.
La la la
La la la
Oh, I’m still keeping the lock of hair I was going to gift to my lover
La la la
La la la
Oh, I’m still keeping the lock of hair I was going to gift to my lover
اشتراک در:
نظرات (Atom)