۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون می­خوریم که بازش بپروریم
دست­هایی که سازی نمی­شناسند و تنی که دستی نشناخت هر چند ناپاک. بی­کرانه­ی رویا، بی­انتهای فکر، تا کجا آخر توان رفتن. چشم­هایی که فروغی ندارند و دلی که نمی­دارد عشقی هر چند خام. غرق بی­مایگی روزها و بی­بنیادی شب، تا کی آخر توان زیستن. فکرها، فکرها، فکرها، این خشت هر لحظه و هر چشم بر هم زدن، آه!
چه کنم با این دل تنگم که سازی می­خواهد و یاری، اشکی و عشقی. غم؟ آری غم.
آنچه در سرزمین من بهادار خوانده می­شود، همانا حس­هایی از این دست است. ریشه­هایم به من آموخته­اند تا تن و روانم را با زخم­ها صیقل دهم، زخم­هایی از جنس زندگی و شاید برای تمام طول آن. اما به حکم عقل و بنا به زیستن در دنیایی مدرن آنچه درست­تر به نظر می­رسد جز اینست. آری جز اینست.

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

باید که پایانی باشد،
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب.


رفت و آمد تا خیال
پای خسته
سخت و بی رنگ
بی امیدی به درنگ


تا به لمس اوج لحظه
تا به رقص
تا که آزاد بشم
بجوشم بی نام و نشون


این همه زیر و زبر
آمد و شد
نه به پیکار و نه جنگ
و نه آرامش ننگ


برسه دست تمنا
به کناری از لبخنده­ی پاکت
و
صدای نفست پر کنه آغوش منو


همه آرزوی من
یک دشت فراخ
صدای زخمه­ی چنگ
جای این خونه­ی تنگ


با اینا زمستونو سر می­کنم
خستگی­ از تن خود در می­کنم
تا بشه خونه­ی ما پر از صدای گرم تو
همه اینها رو یه نگاه رد می­کنم


آزادی،
با لبخند آغاز شد
و عشق
پیدا شد.

پی نوشت: حرف­های من خیلی بیشتر از اینهاست که دیگر شاید در این بستر سرد سپید نمی­گنجد. حرف­هایی از جنس حضور، سکون و نگاه. حرف­هایی از جنس اندیشه­های تو، با صدای تو و از پنهان­ترین لایه­های ذهن (دل) تو.
Right up on a mountain
There is a castle
Made of rocks and clouds

Right in the deepest part of the castle
There is a treasure buried for ages
Calling to be unearthed

Right in the middle of the slope
There is a man
Trying to reach the castle

Right in the furthest part of the man’s mind
There is a dream
Waiting to come true

Just far away
There is a little child
Crying out, do not give in
Please, do not give up

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

و کسانی که می­کشند و کسانی که کشته می­شوند و کشندگانی که کشته می­شوند و کسانی که اینان را می­کشند. همه­ی اینها مگر نمی­دانند آنچه در تاریخ ثبت می­کنند و در قاب عکس­ها جای می­دهند همان است که روزگاری نه چندان دور از دیدن و خواندن آن بغض می­کردند و اگر اشکی نمی­ریختند، حداقل به فکر فرو می­رفتند.
کشتن را نمی­پسندم. راسکلنیکف را به یاد می­آورم و از کشتن بیزار می­شوم. فرمان پنجم کیشلوفسکی را که فراموش نمی­کنم: Do Not Kill. همه­ی اینها را می­دانم.
اما،
کشتن را چه گریزی هست؟ هم این خود من چه بسا دست به خون ناپاکی بیالایم. در سیلاب زندگی فرو افتادن را مگر نجاتی هست؟ هیچ! گاهی در مقابل عمل انجام شده ایستادن چندان هم ساده نخواهد بود. هیچ ساده نخواهد بود.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

در پی آرزوهایش رفته بود
فرصت­ها تمام شدند
چون از حال خود سرشار شد
دقایق تاب نیاوردند
ثانیه­ها به شماره افتادند
و مرگ واقعیت انکار ناپذیر لحظه­ شد

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

براي بانو ...

دستی به نوشتن نمی­رود که دست­ها خسته­اند.
خانه دیگر آنجایی نیست که بتوان بدان دل بست، همه چیز هر گونه که هست، خانه دیگر برای من خانه­ی سابق نیست، نه هست و نه می­تواند باشد. دست خودش هم نیست، من دیگر به درد آن نمی­خورم. آنقدر حس ماجراجویی دارم که دیوارهای خانه زندان منند. خانه­ای خواهم ساخت، هر کجا باشد، با دست­هایی حتی خسته، تنها یا که ...

"

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه.

تو بزرگی مثل شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب.

خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری رو بره تا دم دروازه­ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب.

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.

تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململِ مه نازکی:
اون ململ مه
که روی عطرِ علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله­ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم می کنه.
ا. بامداد
مهر 1341
"


در آغوش کشیدم و بوسیدمش. زمزمه­ی لبانش چیزی می­گفت که من نمی­شنیدم اما، شیرین­ترین گفته­ها بود. چشمان ما بسته بود، این هم آغوشی گونه­ها که راه را به لب­ها می­کشانید و آه، این لب­ها خود قصه­ای جداگانه دارند. دستانش که میان موهایم رفت، خالی شدم و سرم سبک­تر از هر ..... می­دانی؟ چشمان تنها از راه دور جواب می­دهند، نزدیک که شدی چشمانت را می­بندی و دیگر این لمس تک تک سلول­های پوست توست که حرف می­زنند. بگذریم، این قصه را بهتر از من بارها شنیده­­ای.
دختر دامن پوش من! ... من! می­دانی، کار از نگاه و لمس و این حرف­ها گذشته است. حالا دیگر شوری ندارم مگر آنکه قلبم هم با من باشد، که اگر قلبم نتپد برای هم­آغوشی و اگر نفسم به شماره نیفتد، لذتی نیست در هرم لحظه­ها. باید که دلم لحظه­شماری کند، باید که دوست داشته باشم و دوست داشته بشوم، و اگر نه شوری نیست، لذتی نیست، حسی نیست. همان طور که نبود، همان طور که همه چیز بود و هیچ نبود و نیست. بوسه؟ لمس؟ فایده­ای ندارد، بیشتر شوخی می­مانند، تپش قلبم کو؟
پیش آمد و من شعر بالا رو خوندم یه بار دیگه، از خودم پرسیدم:
این همه زیبایی
این همه عریانی حس
با همه­ی پاکیش و زلالیش
...
چقدر غریبه شدن، چقدر که دور شدیم.
آره، می­دونی؟ حتمن می­دونی، که اگر نمی­دونستی برات نمی­نوشتم، پس حتمن می­دونی:
آره، دلم تنگ شده، برای دل بستن!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

So, this feeling, this feeling which reminds me of a poet who passed the street years before. Having a walk during the Friday night through the darkness beyond, and looking at the lighthouse that illuminates my dreams time by time. I think the poet just left here in his blue raincoat, he was trying to go clear. I have no idea if he ever went clear or not, but he passed this street in his famous blue raincoat and I’m just following his footsteps. Such a feeling, such a bloody feeling pushing you toward your way into fantasy, just follow the white lines ahead, you’re going to cry out your dreams in which the birds surround you and sing with you.
La la la
La la la
Oh, I’m still keeping the lock of hair I was going to gift to my lover