۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

Point zero

از این دست در این نقطه ی ثابت نشستن و رهگیر آرزوهای دور و نزدیک شدن، کار من نیست. من عاشق آسمان­های آبیم. من روزهای ابری را، با بارانشان دوست دارم. من عاشق هرزگردی در توفان­های شبانه­ام. من امواج دریاها را می­پرستم. من اما در این نقطه­ی ثابت نشسته­ام و چشم به آرزوهای دور و نزدیک دوخته­ام.
این حرف­ها دیگر تکراری شده­اند.
نه از من که بارها و بارها از ما بهتران گفته­اند. تشنه­ام، تشنه­ی طرحی نو در انداختنم.
Somewhere deep inside
باید رنگی دگر بگیرم
جایی نوشته بودم:
وقتی از اول منتظر یه قصه­ی از پیش تموم شده­ای
وقتی آغاز ماجرا هیجانی نداره

بازی کسل کننده
مرگ زودرس روز
و زایمان نارس زندگی

و اسمش را گذاشته بودم : بورینگ
ای کاش کسی دلم را بسوزاند، تا حداقل دلیلی برای گریستن داشته باشم
نه
ای کاش کسی مرا درگیر یک گریز بی­انتها کند، تا آرام را از من بگیرد، تا که فرصتی پیدا کنم تا فریاد بزنم.
نه
همه­ی اینها مرا به یاد کودکی و ناپختگی­هایم می­اندازند. من باید یاد بگیرم تا بزرگتر باشم، رنگی بگیرم و دیگرسان باشم، اما childish نباشم.
من باید زندگی کنم و از این من بودن و دنیای من لذت ببرم
نه
نه
من باید زندگی کردن را یاد بگیرم.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

Declaration of Sentimentalism

نبشتنی نیستند، بیشتر شنیدنی­اند، گوش کردنی­اند، احساس من در این روزها را می­گویم.
اصلن از جنس هم­خوانی ترانه­های ماندگارند. سفرهای دوتایی، نگاه­های عمیق رخ به رخ.
بیشتر از یک لمس نرمناک دست­هایند، یک هم­آغوشی داغ و عرق­ریزانند.
از جنس آن لحظه­های دراز کشیدن آرام روی تخت، نه به پشت که به سینه و سر بردن زیر بالش و آرام گرفتن.
از جنس باد در میان موهایم.
وحشی شده­ام، معنای دقیق حس­های این روزهای من اینست!
نسیم نوازش­گر صبحگاهی غنیمتیست، رهایش نمی­کنم.
افسوس، اما افسوس که بهای هر لحظه­ی وجد را باید با رنج درون پرداخت، به نسبتی سخت و لرز آور.
اما من رنج­هایم را کشیده­ام، من اینک در میانه­ی این فصل گرم، بدین می­اندیشم که من رنج­هایم را کشیده­ام (و خواهم کشید)، من اما اینک که بیست و چند ساله شدم، با خود فکر می­کنم که آری، من تصمیمم را گرفته­ام.

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

در میان آرزوهایمان گم نشویم بهتر است، می­دانم سخت آمده بر ما زیستنمان، خواستن­هایمان و نتوانستن­هایمان ;-) . خوب اینکه می­گویم گم نشویم بهتر است، هیچ منظورم این نیست که گم نمی­شویم در نهایت، چه بسا که دنیای آرزوها و رویاهامان آنقدر دلربایی می­کند که گم شدن در آنها هم عالمی دارد. از قدیم­ترها گفته­اند یکی از انگیزه­های ما برای زنده ماندن و ادامه دادن نقشه­هاییست که برای آینده می­کشیم. آری، خیالبافی چندان هم بد نیست ها!
می­دانی (هیج دقت کرده­ای چقدر از این کلمه استفاده می­کنم؟)، که یقینن هم می­دانی! نهاد محافظه­کار من (همانی که در عالم سیاست مقابل اصلاح­طلبیست) می­خواهد برای هر اتفاقی آماده باشد. به تجربه آموخته­ام که خیلی اوقات نمی­شود، می­خواهی و نمی­شود. و نشدن­های بسیار آدمی را به ناشدن وامی­دارد. پس تا چه کنیم و کجا رویم باید که صبر کنیم شاید لبخندی در میان باشد.