۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

سرنوشت، مجموعه­ای از حوادث که از دستان ما خارج هستند و هر کدام ما را در نقطه­ای از هستی قرار می­دهند. سال­هایی از عمر که می­گذرند و ما خواسته و ناخواسته به سمت و سویی کشیده می­شویم. هر کدام انسانی می­شویم با ویژگی­هایی بارز. یکی مادر و یکی برادر می­شویم. یکی قهرمان توده­ها و دیگری معلم گمنام دهکی در میانه­ی کویر. همه­ی آنچه بر ما می­گذرد دلخواه ما نیست و چه بسا ما را به جنگ با خود و زندگی خود هم وامی­دارد. حال می­توان هزار و لعن و نفرین هم نثارش کرد ولی در انتها گویی چاره­ای جز تسلیم نیست. چه غریبانه می­نماید وقتی داستان زندگی انسان­ها را می­خوانیم و گاهی از سر حسرت یا که شوق اشکی در گوشه­ی چشمانمان می­نشیند.
بگذریم؛ باز هم سال نو شده است و تقارن این نویی با بیدار شدن طبیعت در سرزمین مادری آنقدر دلچسب هست که ما را به نیکی­ها و زیبایی­های روزگار رهنمون کند. این همه بهانه­ای می­شود تا بار دیگر با خود بیاندیشم که من به دنبال چه هدف و انگیزه­ای زندگی می­کنم و گهگاهی هم تسلیم جدال با آنچه ناخواسته­ام است می­شوم. به ویژه در چنین سالی که با آمدنش ربع قرن از بودنم خواهد گذشت و من چقدر این قسمتی از تاریخ شدن را دوست دارم.
اگر چه خوب می­دانم که این جا نیستم تا مادر باشم یا اینکه دیکتاتور زمان خویش! اما هنوز هم نمی­دانم که پدر توانم بود یا یک ناجی تبار آدمی. راستش را بخواهی این همه سال که از آن به ربع قرن یاد کردم و طولانی و بزرگ وانمودمش هنوز مرا کافی نبوده تا آن ویژگی بارز خود را نشان دهم. هنوزم ساعت­ها و سالهایی پیش رو دارم که هر کدامشان سرمنشأ دگرگونی­هایی بزرگ در من و دنیای پیرامون من خواهند بود. من و دنیای من هر دو تغییر خواهیم کرد.
اما نه؛ ریشه­های خود را بازیافته­ام. با وجود هر معامله­ای که با هستی داشته باشم و با وجود هر سرنوشتی! که پیدا کنم، می­خواهم زندگی کنم، می­خواهم بلندپرواز باشم و زندگی را بسازم. به شوق پرواز اگر بال هم نداشته باشم خواهم پرید و سهم خودم از آسمان را خواهم گرفت. می­دانی حتی اگر به شکست هم محکوم باشم باز به عمق هزاران بوسه خواهم زیست.

پی­نوشت: می­دانی در این میان یک لبخند یا یک نگاه مهربان این هزاران بوسه را آنقدر شیرین می­کند که در لحظه غرق آن می­شوم و این لحظه­ها جاودانه تا انتها با من می­مانند.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برای بانو ...


با تو از دلتنگی­ها گفتم، می­دانم که تو هم دلتنگی­­هایی داری، کی نداره؟ اما بدان، که من قسمتی از راه دراز رفتن را آمده­ام و تو هنوز سرشار از کانفلیکت­ها ادامه می­دهی! مرا اندکی به کنار آمدن، راه گشوده گشته است، تو را ولی هنوز در نبرد نومیدانه­ات سرشار می­بینم. هم نشینی با تو چه خطرناک است اگر طرب­ناک هم هست (لااقل برای من). آنقدر در گردش صوفی­وار خود مُصری که وجود مرا نیز در پی هم­صحبتی متلاطم می­کنی. آه، با این وجود به هم­آغوشی با تو چگونه بیاندیشم؟ می­دانی، این قصه برای من هراس­انگیز خواهد بود، می­ترسم آخر بشکنیم، البته شکستن که عادت ماست ولی با هم شکستن نتیجه­ای جز دریای اشک هر دومان نخواهد داشت. می­دانی، در کنار همه آغوش­های مطمئن در کنارم، که اگر آرامم نمی­کنند، به آتشم هم نمی­کشند، تویی و چندین وجود دیگر از تبار آدمیان، که هراس­آورید برای من، نگاهتان، حرف­هایتان و نفس­هایتان، چه رسد به بوسه­تان و گرمای تنتان. نه! باید مراقب بود، باید که در میانه ماند. من با خود کنار آمده­ام و با خود کنار می­آیم، اما تو ریشه­ی خطری، شعله­ی آتشی، با تو هم­آهنگ شدن از میانه به در شدن است. به هم ریختن است. آه نیست، فریاد است. مرگ­آور اگر نیست، خلسه آور است. در نبرد میان من و ماندن با تو، اگر شکستی هست، گریز ناگزیر تنها راه حل است. گریز، گریز، گریز.


ی­نوشت: راستی نگو که منم درگیر پیچیدگی­های رابطه­ها شده­ام، که شده­ام، ولی بدان که هنوز هم ساده ماندنشان را دوست دارم. من و تو و او، بی­خبر از دیگری، نکته­ای نه چندان پایدار است.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

می مانیم
جدا از هم
دریغا
دیگر بار عاشق می شویم؟
به لطف همت والای آدمیست که تا این اندازه گسستن ها پای بر جا می مانند و اراده ی پولادینشان است که تا سال ها دل از دلبر جدا می ماند. تا بدین سان مگر زخم خورده و صیقل یابند یا که سر به کار خویش روزگار بی حادثه بگذرانند. آنچه اینان تقدیر خوانند و در مواردی رسم طبیعت، همانا وجود ناتوان ایشان است در عشق ورزیدن که ایشان را به کار و تلاش وامیدارد. ترس از نرسیدن ایشان را از رفتن باز می دارد غافل از اینکه این نفس رفتن است که دلپذیر و خواستنیست. ای کاش غبار سفرهای دراز را می شد از بازار دلقیان خرید که نمی شود. و افسوس که بسیار دیده و می بینیم که عمرها به آخر می رسند و روندگان این راه کمترین اعدادند، چه بسا که خود هم چنین کنیم.