آیا جنگ اول به از صلح آخر است؟ همه چیز را بگوییم؟ تمام سنگها را وا بکنیم؟ در حقیقت زندگی کنیم یا در مصلحت؟ چه میخواهیم؟ آرامش روان یا آرامش وجدان؟ زندگی با هم یا تنهایی مطلق؟
آنها که همه چیز را گفتند کجایند و آنها که ناگفتهها را نگاه داشتند کجا؟ فرقی هم نمیکند، مسلمن برای هر یک نمونههای پارادوکسوار بسیاری میتوان یافت. نتیجهی کار هر چیزی میتواند باشد. آنچه چالش برانگیز است جدال در لحظههای سرنوشتساز است. آن دیالوگها و آن زمانهایی که ذرهای این سر و آن سر شدنشان جریانساز است، لحظههای بین گفتن و نگفتن. نتیجه هر چه باشد همانیست که اتفاق افتاده است و اثر خود را گذاشته است و فراموش میشود؟ هرگز؛ ممکن است پذیرفته شود یا نشود ولی فراموش نمیشود.
اما در این زمانهای نبرد متلاطم جریان ساز، همهی آنچه آدمی در طول قرنها زیستن خود آموخته است به کار میآید تا لحظهای تصمیمی گرفته شود، تا که با به انجام رسیدن این تصمیم ثانیههایی از سکوت هستی را فرا بگیرند و نگاهها ثابت شوند، و بعد، زندگی ادامه مییابد، با یک دروغ یا با یک حقیقت. هر کدام هم که باشد میتواند راهی باشد برای با هم ماندن و یا از هم جدا شدن. حتی مطرح شدن چنین بحثی هم اثر خود را میگذارد، چرا که چرایی ایجاد این بحثها مهمتر از خود آنها هستند و اسکار خود را از همان اولین تصورات و خیالها که در ذهن پرداخته میشوند، خواهند گذاشت. این قصه تلخ است؟ بگذار تا روایتش کنیم.
مگر میتوان با نبودنها و نیستنها ساخت؟ در پس زورهای ممتدی که عادت میکنیم تا بزنیم، وسوسهی چیدن میوهی ممنوعه همچنان همان چیزیست که زندگی را هیجان میبخشد. هیجان؟ آه، چه تعبیر دلبرانهای! بگذار بنویسم تنش. ز بعد هر شب مستی، دلهرههای اضطرابآوری هست که جان آدمی را به لب میآورد. انسانها گمان میکنند که این سختی زندگیست، فشار آنست که از پای به درشان میآورد، اما نه، نخیر. ما به روزمرهی زندگی عادت میکنیم، سختی و مصیبتهای آن هر چند همانند شکنجههای دست جلاد بیرحمانه به نظر میرسند، اما گذر زمان فجیعترین جنایتها را هم عادی میکند، حتی اگر شده به نوبت آدمیان را به مسلخ ببرند. وجود آدمی سازشکار است ولی جنبهای از طغیان هم دارد. اما این جنگ علیه چیست؟ انسان عاصی به سوی چه میدود و از چه میگریزد؟
تپشهای قلب آدمی هزار دلیل فیزیولوژیک هم اگر داشته باشد، تنها هنگامی عذابآور میشود که هیجان (تنش) چیدن میوهی ممنوعه خودنمایی میکند. مگر میتوان با نبودنها و نیستنها و شاید نداشتنها ساخت؟ حتی فکر کردن به نداشتن تنشآور و خیالِ داشتن هیجان انگیز است. میل به دست آوردن و هراس از دست دادن و یا حتی رسوایی، نفسها را به شماره میاندازد. آه، اما هستند روزهایی که همینها آتش بر وجود میزنند.
همنشینی با میوهی ممنوعه، آنگاه که خاصه کمتر از یک نفس است، آنگاه که دیگر نگاه عقل کامل نمیتواند وسوسههای کور کنندهی خواستن را خاموش کند. آه، چه نبردی میطلبد مقاومت، نبرد نفسگیر روی لبهی تیغ، میان فاصلهی کم بین بودن و نبودن، داشتن و نداشتن. چه سرانجامی دارد؟ اگر شکست (نشدنها) که آنچه میماند حسرت است و اگر پیروزی (شدنها)، افسردگی خروج از حوزهی عقل ماندگار میشود. چه قصهی تلخی! باز هم خیال رسیدن (دوباره یا اول بار) هیجانآور و تنشزا میماند و این دایرهی باطل تمامی ندارد. آدمی با همهی وجود به زندگی عادت میکند ولی هر بوی ناچیزی از میوهی ممنوعه که به سراغش آمد همه را از یاد برده و دیگر بار به تلاطمی ممتد دچار میشود. میوهای از جنس حقیقت، یا چه فرقی میکند، وسوسه؛ یا شاید هم وسوسهی حقیقت.
اما چرا این تلاطم وی را اینگونه از ابعاد زندگی بیرون میآورد؟ پاسخ را جز در تنهایی او نمیتوان یافت، او تنهاست، تنهاتر از آنکه ابعاد هستی بتوانند خلأ وجودش را پر بکنند، تنهاتر از آنکه تنگترین آغوشها به فریادش برسند. آدمی تنهاست و چارهای ندارد جز اینکه حتی در ارگاسمِ رسیدن هم اشکهای تنهاییاش را بریزاند.
آنها که همه چیز را گفتند کجایند و آنها که ناگفتهها را نگاه داشتند کجا؟ فرقی هم نمیکند، مسلمن برای هر یک نمونههای پارادوکسوار بسیاری میتوان یافت. نتیجهی کار هر چیزی میتواند باشد. آنچه چالش برانگیز است جدال در لحظههای سرنوشتساز است. آن دیالوگها و آن زمانهایی که ذرهای این سر و آن سر شدنشان جریانساز است، لحظههای بین گفتن و نگفتن. نتیجه هر چه باشد همانیست که اتفاق افتاده است و اثر خود را گذاشته است و فراموش میشود؟ هرگز؛ ممکن است پذیرفته شود یا نشود ولی فراموش نمیشود.
اما در این زمانهای نبرد متلاطم جریان ساز، همهی آنچه آدمی در طول قرنها زیستن خود آموخته است به کار میآید تا لحظهای تصمیمی گرفته شود، تا که با به انجام رسیدن این تصمیم ثانیههایی از سکوت هستی را فرا بگیرند و نگاهها ثابت شوند، و بعد، زندگی ادامه مییابد، با یک دروغ یا با یک حقیقت. هر کدام هم که باشد میتواند راهی باشد برای با هم ماندن و یا از هم جدا شدن. حتی مطرح شدن چنین بحثی هم اثر خود را میگذارد، چرا که چرایی ایجاد این بحثها مهمتر از خود آنها هستند و اسکار خود را از همان اولین تصورات و خیالها که در ذهن پرداخته میشوند، خواهند گذاشت. این قصه تلخ است؟ بگذار تا روایتش کنیم.
مگر میتوان با نبودنها و نیستنها ساخت؟ در پس زورهای ممتدی که عادت میکنیم تا بزنیم، وسوسهی چیدن میوهی ممنوعه همچنان همان چیزیست که زندگی را هیجان میبخشد. هیجان؟ آه، چه تعبیر دلبرانهای! بگذار بنویسم تنش. ز بعد هر شب مستی، دلهرههای اضطرابآوری هست که جان آدمی را به لب میآورد. انسانها گمان میکنند که این سختی زندگیست، فشار آنست که از پای به درشان میآورد، اما نه، نخیر. ما به روزمرهی زندگی عادت میکنیم، سختی و مصیبتهای آن هر چند همانند شکنجههای دست جلاد بیرحمانه به نظر میرسند، اما گذر زمان فجیعترین جنایتها را هم عادی میکند، حتی اگر شده به نوبت آدمیان را به مسلخ ببرند. وجود آدمی سازشکار است ولی جنبهای از طغیان هم دارد. اما این جنگ علیه چیست؟ انسان عاصی به سوی چه میدود و از چه میگریزد؟
تپشهای قلب آدمی هزار دلیل فیزیولوژیک هم اگر داشته باشد، تنها هنگامی عذابآور میشود که هیجان (تنش) چیدن میوهی ممنوعه خودنمایی میکند. مگر میتوان با نبودنها و نیستنها و شاید نداشتنها ساخت؟ حتی فکر کردن به نداشتن تنشآور و خیالِ داشتن هیجان انگیز است. میل به دست آوردن و هراس از دست دادن و یا حتی رسوایی، نفسها را به شماره میاندازد. آه، اما هستند روزهایی که همینها آتش بر وجود میزنند.
همنشینی با میوهی ممنوعه، آنگاه که خاصه کمتر از یک نفس است، آنگاه که دیگر نگاه عقل کامل نمیتواند وسوسههای کور کنندهی خواستن را خاموش کند. آه، چه نبردی میطلبد مقاومت، نبرد نفسگیر روی لبهی تیغ، میان فاصلهی کم بین بودن و نبودن، داشتن و نداشتن. چه سرانجامی دارد؟ اگر شکست (نشدنها) که آنچه میماند حسرت است و اگر پیروزی (شدنها)، افسردگی خروج از حوزهی عقل ماندگار میشود. چه قصهی تلخی! باز هم خیال رسیدن (دوباره یا اول بار) هیجانآور و تنشزا میماند و این دایرهی باطل تمامی ندارد. آدمی با همهی وجود به زندگی عادت میکند ولی هر بوی ناچیزی از میوهی ممنوعه که به سراغش آمد همه را از یاد برده و دیگر بار به تلاطمی ممتد دچار میشود. میوهای از جنس حقیقت، یا چه فرقی میکند، وسوسه؛ یا شاید هم وسوسهی حقیقت.
اما چرا این تلاطم وی را اینگونه از ابعاد زندگی بیرون میآورد؟ پاسخ را جز در تنهایی او نمیتوان یافت، او تنهاست، تنهاتر از آنکه ابعاد هستی بتوانند خلأ وجودش را پر بکنند، تنهاتر از آنکه تنگترین آغوشها به فریادش برسند. آدمی تنهاست و چارهای ندارد جز اینکه حتی در ارگاسمِ رسیدن هم اشکهای تنهاییاش را بریزاند.
پینوشت: من سیگار لازم هستم، ولی جز آب ولرم شیر آب نصیبی ندارم.