۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

جشن يلدايمان شاد باد

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

کاش الان ساعت چهار صبح بود. کاش اینجا شهر خودم بود، ای کاش جایی بودم که دوست داشتم توش زندگی کنم
کاش می شد اینجا از خبرها و اتفاقاتی بنویسم که برای من میافته اما می نویسم تا فقط از تو بپرسم، از تو که این روزها چه می کنی و چطور زندگی می کنی؟ هیچ به خاطره ها ی خوبمون فکر می­کنی؟ هیچ فرصتی برای به یاد آوردن داری؟ آخرین بار که دیدمت پیراهن آبیت رو تازه خریده بودی، هنوزم اونو می پوشی یا اینکه یه گوشش پاره شده و انداختیش دور؟
نمی دونم چی صدات کنم، چی می تونم بگم؟ اگه یه روزی گذرم اون طرفا بیافته به خاطر تو یا هر کس دیگه­ای، بازم می تونم بیام ببینمت؟ یادمه می­خواستی از نو شروع کنی، جدا بمونی و خودت بسازی، هیج به یاد خاطره­هات هستی؟
قرار بود تو خونه­ی کوچیک خودت تنها زندگی کنی، هنوزم زیاد بیرون نمی­ری؟ هیچ وقت تونستی جدا بشی؟ چرا نشد که سر راهت بایستم؟
اگه بازم از خونه به در زدی و اگه بازم تو خیابونا قدم زدی، اگه بازم به یاد جمع شدنا افتادی و خواستی خاطره بسازی، بدون که دیگه کسی نیست که بخواد راهتو سد بکنه، می تونی بازم سر به آسمون بذاری و فریاد رهایی سر بدی که دیگه کسی نیست که بخواد آروم باشی، که ما که رفتیم دیگه نیستیم، اما شما هستید، شما هستید.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

در پی آرزوهایش رفته بود
فرصت­ها تمام شدند
چون از حال خود سرشار شد
دقایق تاب نیاوردند
ثانیه­ها به شماره افتادندو مرگ واقعیت انکار ناپذیر لحظه­ شد

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

و اینکه چرا در چنین شبی که واقعی­تر از هر زمانی احساس متبلور و لمس حقیقی است، رویای شبانه غافلگیرت می­کند، خود سوالی است بی پاسخ. این کدامین قسمت از نهاد ناخودآگاه من است که این چنین خلاف ضمیر آگاه من حرکت می­کند و تلاش مرا برای پایدار کردن یادی و از خاطر بردن دیگری ناکام می­گذارد. آن هم در مورد کسانی که به جد نسبت به آنها صاحب­نظر و ثابت­قدمم که یکی را جاودانه کنم و دیگری را فراموش. آیا این طبیعت است که سالار بودن خویش را گوشزد می­کند و یا وجود ناتوان من که در سایه­ی طبیعت خود قرار می­گیرد. هنوز هم باور دارم که این سستی خویشتن خویشم است که بازی می­دهد مرا. و اما سوالی دیگر؛ آیا در مجموعه­ی بی­پایان هستی، در تحرکات درونی من جایگاهی هم برای نهاد دیگران هست؟ آیا وجود من متأثر از خواست­ها و افکار ایشان نیز هست؟ آیا هیچ دریچه­ای هست که ایشان از آن طریق به من راه پیدا کنند؟ و آیا من هم به همین ترتیب آنگاه که به ایشان می­اندیشم و یا حتی آرزویشان را دارم، در ایشان نفوذ می­کنم؟ حس و درک ما در ان رویاها چقدر واقعیست؟ فقط می­دانم آن قدر هست که طعم و حس آن تا مدت­ها ماندگاری دارد. این چه بازی وجودی است و آدمی را تا کجا می­برد؟ من این را با کنجکاوی شیرینی پی می­گیرم.

پی­نوشت: خوابم یا بیدارم؟ لمس تنت خواب نیست

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

و او دیگر نمی­تواند موهایش را در باد رها کند. آن روز که گیسوان سیاهش را عریان می­کرد تا سال­ها بعد خاطرات جوانی­اش در گوشه­ای از کیف پول فرزندش جای گیرد، آن روز که به دریچه­ی دوربین نگاه می­کرد و لبخند می­زد تا لحظه­ای از عمرش را ثبت کند، آن روز گمان نمی­برد که چنین جاودانه شود یادش در این عکس و در فکر عکس­هایی که فرصتی نخواهد داشت که بگیرد نبود. چشمان سیاه خود را به گوشه­ای دوخت و نمی­دانست این تنها نگاهی می­شود که تا سال­ها یاد او را زنده نگاه خواهد داشت. آن روز بی­قرار بود تا زودتر تصویری از خود داشته باشد و دنبال قصه­های درون رویاهای خویش را بگیرد، غافل از اینکه روزی واقعی­ترین حضورش تنها تصویری خواهد بود در رویای دخترک غمگینش. دختری که لبخند او را بارها به آشنایانش نشان داد و از مهربانیش برایشان گفت و نمی­دانست فرصت بس اندک است و واقعه سخت نامنتظر. واقعیت زندگی چنین بوده و هم­چنان خواهد بود، در این میان حقیقت اینست، حقیقت محض اینست که او دیگر موهایش را در باد رها نخواهد کرد.


برای ....، یاور روزهایی از میانه­های عمر من