۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

برای بانو … به هنگامی که هنوز نشناخته­امش و هنوز عاشقش نیستم
برای او که دوستش می­دارم و مهرش به دل گرفته­ام
آرزوی دیرین دارم که روزی کسی باشد که وجود یگانه­اش با جانم یکی شود تا پاسخی یابم این پرسش را که چگونه می­توان این سان پارادوکس وار هم عاشق تنهایی بود و هم دل به دوستی همره سپرد. در سکوت شب ها و هیاهوی روزها هر دم از یاد این خواسته­ی جان و تنم غافل نبوده و نیستم. این خیال مرا تا بدان جا می­برد که در خلأ نبودنش فسرده و نومید ساعت­ها خیره می­مانم و گاهی با رسیدن نسیمی که خبر از تعبیر این رویا در دور­دست­ها می­دهد چنان بی­خود می­شوم که دامن از کف بداده در میان آدمیان آواز گل سرخ می­خوانم. آه، به دوره­ی جوانی چنین می­کنم و نمی­دانم که فردا که خزان عمرم رسد چگونه روزهای رفته را خواهم دید. کنون اگر بهت­زده و پرسان به بودن دیگر انسان­ها می­نگرم و امید زیستن دیگرسان دارم، خود خبری از آینده و پایان کارم نیست. جایی از قول مردی صاحب­عنوان خواندم که آنچه در آخر آدمی را می­ماند محبت است و بس، و من چه بی­صبرانه چشم دارم تا غرقه­ی محبت و به پشتوانه­ی آن لحظه لحظه­ام را سپری کنم. هر بار که لذتی ناب از طبیعت نصیبم می­شود یا که حادثه­ای خوش به وجدم می­آورد، وجود خود را ناکامل یافته و به فکر فرو می­روم که کجا و چگونه نیمه­ای از جانم را گم کرده­ام.
و اما ای دوست بگویم برایت از امروز. به بهانه­ی حضور یک ابر و کمی باران و با درخشش رعدی که نوایش جانم را تازه می­کرد، دیگر بار امید فرداهایی که در آن دلتنگی­هایی از جنس خودم خواهم داشت در دلم زنده شد. سر سپرده­ی بوی خاک، آرزوی دل سپردنم بود که باز هم رنگ می­گرفت و چنین شد که سبک بال و با خاطری آرام صبحدم را سلام دادم. روزی از میانه­ی عمر که به راستی بی­همتا اگر نه، که کم نظیر می­نمود. به یادی و خاطره­ای گر توانی که بیامیزی این دقایق را، چه بسا که از پس سال­ها چون به یاد آریش مرهمی باشد هر زخم و ناکامی ناخواسته­ات را. حال چه چیزی شیرینتر از صحبت دوستی خیلی دور، خیلی نزدیک که صدایش به دل نشیند و با روح آرامش با هم بودن را معنی کند. کسی که به نیکی و با کلماتی لبریز از شور سلامش را می­گوید. در این احوال این که او هم در میانه­ی سخن از حس و حالی مشابه در قاب پنجره­اش خبر دهد و از هوای عاشقانه­ی آن دیار، دیگر از آن قصه­های دوست داشتنیست که چشمان آدمی را از شوق تر می­کند. این که او هم از آن دست آب و هوایی بگوید در خانه­ی خویش که به هر سرزمینی همگان را مست دوست داشتن، به قدم زدن به هر کوی و برزن می­کشاند. از آن دست زمان­ها برای جاودانگی و برای زلال شدن و به پاکی و مهربانی لبخند زدن به روی زندگی، تا که به یاد سپرده شود و باقی عمر را سببی باشد برای آرامش.
به تقارن این ایستادن مشترک در زیر آسمان بارانی، یکی در آغاز و دیگری در پایان روز، آنگاه که باد سررشته­ی موها را چون پرچم مسافران به فراز و فرود وامی­دارد، به نیکی از آمدن پاییز یاد خواهم کرد و چه بسا که زمانی به لطف روزگار خاطره­ای بی­مانند نامش برم. آری ای دوست، چنین است که خیال پر می­کشد و احساس سرشار می­شود تا که آدمی دوست داشتن را تجربه کند.

پی­نوشت: به این فکر می­کنم که شاید زود باشد که این کلمات را به سویت روانه کنم و شاید بهتر باشد که سر به مهر بماند اینها، اما ترس این که روزهای زندگی آن طور که من انتظار می­کشم پیش نروند و فرصت کافی دست ندهد و نیز دست آویزهای دیگر، به گفتنم وا می­دارد. چه عذری از این بهتر که اینها همه با تو معنی پیدا می­کنند و چون به یاد تو نوشته­ام اگر به دستت نرسند، چه ارزشی بیش از کاغذهای نانوشته دارند. به خودم نهیب می­زنم که ای مرد (پسر!!!) هنوز نه خویشتن کامل کرده­ای و و نه هنوز می­دانی جایگاهت را و نمی­شناسی او را نیز، اما چه سود که آنچه رفت برای این لحظات است و برای تو، اگر بماند تا فردا شاید که دیگر معنا نشود. پس می­گذارم این احساسی که هیچ نمی­دانم از آن و از روزهای نامده­اش، پر بگیرد و به جایی برسد. هر چند نیک می­دانم که فاصله­ها با کیلومترها گفته و شنیده و نوشته پر نخواهند شد و جای خالی یک آغوش را جز در کنار دوست نمی­توان پر کرد.
باشد تا اگر نه هیچ، دست کم این لحظات را که از آن تو نیز هست با هم شریک شویم.

این چند کلمه هم برای پایان که البته امروز که نه بلکه چند وقتی هست که نوشته شده­اند و تاریخ نگارشش شخص بنده را هم به تعجب واداشت که دلیلش بماند!

شراب یک شبه

ذهن خواب آلوده­ام
خمار رویاهایم است،
و شب­های سپیدم
کهکشان پر ستاره­ایست
پروازم را بستر آرامش.
سودای در به دری
آینده را،
و خاطرات قدیمی
گذشته را،
اینک مست توام
بوسه­ام را دلیلی مگرد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

این که او به چه فکر می­کند، چه می­بیند، چه می­خواند و یا به چه گوش می­دهد آیا مهم است؟ آیا فقط کافی نیست که من چشم­های او را دوست دارم، آیا کافی نیست که من از او خوشم می­آید؟ آیا کافی نیست که من سعی می­کنم عاشق او باشم؟ آیا کافی نیست که من او را شایسته برای یک زندگی می­بینم؟ آیا من او را می­شناسم؟
وقتی به وقت خواب به سراغم آمد و دعوت من را پذیرفت، احساس خوبی داشتم، چرا که آن شب به او فکر کرده بودم و خواسته بودمش. بارها شده­است که کسانی ناخواسته به خوابم آمده­اند و چه بسا لحظاتی شیرین­تر را رقم زده­اند اما او تنها یک حضور ساده داشت و من از کنار من بودن او لذت می­بردم.
او همیشه در نگاه من نه یک دختر که بانویی از جنس مادران بوده است، نه تنها یک دوست که زنی در جامه­ی نقطه­ی ثقل اطرافیان دیده­امش. آیا این مهم است که او کیست یا اینکه نوع نگاه من است که اهمیت دارد؟
آه، او با من آن گونه بوده است که زنی با تو به بستر بیاید ولی تو راهی به او نداشته باشی، مرا به خود خوانده است ولی راهم نداده است. آه، شاید این گونه بهتر باشد تا روزی که عقل زمینه­ی کار را چید با هم باشیم، شاید اگرخام به پیوند رسیم پایان کار فراتر از هر چه تا کنون بدان رسیده­ایم نباشد. او مرا نگاه می­دارد و این منم که نمی­دانم تا رسیدن به او در خیالی خام غرق شده­ام یا نه، که من هم نگاهبان خوبی برای خود خواهم بود یا نه، که من هم به او می­رسم یا نه.
جنس افکارم همچون زبان این نوشته خشک است، خالی از احساسی ناب تا رنگی ببخشم کلمات را. به هر حال به همین سادگی و چنین پیش پا افتاده نوشتم برای بانو … که هنوز کشفش نکرده­ام و اظطراب شناختنش را نهفته با خود می­کشانم.
و هر چه عاشق­تر می­شوم به فراوانی بیشتری زمزمه می­کنم

that’s not the shape of my heart
و هر چه بیشتر به قواعد می­اندیشم عمیق­تر فریاد می­زنم

there’s no comfort in the truth all you’ve got is pain

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

نخستین روشنای صبح در شب گم می­شود
دنباله­ی یادش، دنباله­ی یادش، یادش، یادش
ای کاش مرا با خود نمی­برد.
مهر ورزیدن بدون تعلق
اینست راز سپیده.

آی آدم­ها، آی آدم­ها، آدم­ها، آدم­ها،
دوستتان دارم
ای عشق­های من باورم کنید و ساعتی در کنارم بمانید
ای عشق­های من دریابید مرا، شبی را تا صبح با من بمانید.
رفتن اگر در خود شهامتی داشت، رفتگان را بازگشتی بود تا از گسستن دفاع کنند.

مرا تعلقی با شما نیست
ای عشق­های من
نخستین روشنای صبح در شب گم شده است.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

هوای گریه را ابر آسمانم یار نیست
دلم شکست، بنای خانه پایدار نیست

هر سوی
به هر روی،
افراشته پرچمی
و من هم درفشی در آغوش باد

داغ خورشیدم نقش بسته به سینه
یادگار ز فتح بلندی­های عمر، پیشینه

اینک می­گدازم سینه­ی ماه
چه تلخ و چه تلخ و چه تلخ

ای همه­ی تنهایی من
لحظه­ای رهایم کن
شیرینی آغوشم آرزوست

ای همه­ی آغوش من
ساعتی بی من باش
سکون نابم آرزوست

ای همه­ی سکون من
یک دم فراموشم کن
آشفتگی موجم آرزوست

ای همه­ی آشفتگی من
ثانیه­ای کناری باش
مستی تامم آرزوست

ای همه­ی مستی من
تو نیز ترکم کن
تنهایی جانم آرزوست