برای بانو … به هنگامی که هنوز نشناختهامش و هنوز عاشقش نیستم
برای او که دوستش میدارم و مهرش به دل گرفتهام
آرزوی دیرین دارم که روزی کسی باشد که وجود یگانهاش با جانم یکی شود تا پاسخی یابم این پرسش را که چگونه میتوان این سان پارادوکس وار هم عاشق تنهایی بود و هم دل به دوستی همره سپرد. در سکوت شب ها و هیاهوی روزها هر دم از یاد این خواستهی جان و تنم غافل نبوده و نیستم. این خیال مرا تا بدان جا میبرد که در خلأ نبودنش فسرده و نومید ساعتها خیره میمانم و گاهی با رسیدن نسیمی که خبر از تعبیر این رویا در دوردستها میدهد چنان بیخود میشوم که دامن از کف بداده در میان آدمیان آواز گل سرخ میخوانم. آه، به دورهی جوانی چنین میکنم و نمیدانم که فردا که خزان عمرم رسد چگونه روزهای رفته را خواهم دید. کنون اگر بهتزده و پرسان به بودن دیگر انسانها مینگرم و امید زیستن دیگرسان دارم، خود خبری از آینده و پایان کارم نیست. جایی از قول مردی صاحبعنوان خواندم که آنچه در آخر آدمی را میماند محبت است و بس، و من چه بیصبرانه چشم دارم تا غرقهی محبت و به پشتوانهی آن لحظه لحظهام را سپری کنم. هر بار که لذتی ناب از طبیعت نصیبم میشود یا که حادثهای خوش به وجدم میآورد، وجود خود را ناکامل یافته و به فکر فرو میروم که کجا و چگونه نیمهای از جانم را گم کردهام.
و اما ای دوست بگویم برایت از امروز. به بهانهی حضور یک ابر و کمی باران و با درخشش رعدی که نوایش جانم را تازه میکرد، دیگر بار امید فرداهایی که در آن دلتنگیهایی از جنس خودم خواهم داشت در دلم زنده شد. سر سپردهی بوی خاک، آرزوی دل سپردنم بود که باز هم رنگ میگرفت و چنین شد که سبک بال و با خاطری آرام صبحدم را سلام دادم. روزی از میانهی عمر که به راستی بیهمتا اگر نه، که کم نظیر مینمود. به یادی و خاطرهای گر توانی که بیامیزی این دقایق را، چه بسا که از پس سالها چون به یاد آریش مرهمی باشد هر زخم و ناکامی ناخواستهات را. حال چه چیزی شیرینتر از صحبت دوستی خیلی دور، خیلی نزدیک که صدایش به دل نشیند و با روح آرامش با هم بودن را معنی کند. کسی که به نیکی و با کلماتی لبریز از شور سلامش را میگوید. در این احوال این که او هم در میانهی سخن از حس و حالی مشابه در قاب پنجرهاش خبر دهد و از هوای عاشقانهی آن دیار، دیگر از آن قصههای دوست داشتنیست که چشمان آدمی را از شوق تر میکند. این که او هم از آن دست آب و هوایی بگوید در خانهی خویش که به هر سرزمینی همگان را مست دوست داشتن، به قدم زدن به هر کوی و برزن میکشاند. از آن دست زمانها برای جاودانگی و برای زلال شدن و به پاکی و مهربانی لبخند زدن به روی زندگی، تا که به یاد سپرده شود و باقی عمر را سببی باشد برای آرامش.
به تقارن این ایستادن مشترک در زیر آسمان بارانی، یکی در آغاز و دیگری در پایان روز، آنگاه که باد سررشتهی موها را چون پرچم مسافران به فراز و فرود وامیدارد، به نیکی از آمدن پاییز یاد خواهم کرد و چه بسا که زمانی به لطف روزگار خاطرهای بیمانند نامش برم. آری ای دوست، چنین است که خیال پر میکشد و احساس سرشار میشود تا که آدمی دوست داشتن را تجربه کند.
برای او که دوستش میدارم و مهرش به دل گرفتهام
آرزوی دیرین دارم که روزی کسی باشد که وجود یگانهاش با جانم یکی شود تا پاسخی یابم این پرسش را که چگونه میتوان این سان پارادوکس وار هم عاشق تنهایی بود و هم دل به دوستی همره سپرد. در سکوت شب ها و هیاهوی روزها هر دم از یاد این خواستهی جان و تنم غافل نبوده و نیستم. این خیال مرا تا بدان جا میبرد که در خلأ نبودنش فسرده و نومید ساعتها خیره میمانم و گاهی با رسیدن نسیمی که خبر از تعبیر این رویا در دوردستها میدهد چنان بیخود میشوم که دامن از کف بداده در میان آدمیان آواز گل سرخ میخوانم. آه، به دورهی جوانی چنین میکنم و نمیدانم که فردا که خزان عمرم رسد چگونه روزهای رفته را خواهم دید. کنون اگر بهتزده و پرسان به بودن دیگر انسانها مینگرم و امید زیستن دیگرسان دارم، خود خبری از آینده و پایان کارم نیست. جایی از قول مردی صاحبعنوان خواندم که آنچه در آخر آدمی را میماند محبت است و بس، و من چه بیصبرانه چشم دارم تا غرقهی محبت و به پشتوانهی آن لحظه لحظهام را سپری کنم. هر بار که لذتی ناب از طبیعت نصیبم میشود یا که حادثهای خوش به وجدم میآورد، وجود خود را ناکامل یافته و به فکر فرو میروم که کجا و چگونه نیمهای از جانم را گم کردهام.
و اما ای دوست بگویم برایت از امروز. به بهانهی حضور یک ابر و کمی باران و با درخشش رعدی که نوایش جانم را تازه میکرد، دیگر بار امید فرداهایی که در آن دلتنگیهایی از جنس خودم خواهم داشت در دلم زنده شد. سر سپردهی بوی خاک، آرزوی دل سپردنم بود که باز هم رنگ میگرفت و چنین شد که سبک بال و با خاطری آرام صبحدم را سلام دادم. روزی از میانهی عمر که به راستی بیهمتا اگر نه، که کم نظیر مینمود. به یادی و خاطرهای گر توانی که بیامیزی این دقایق را، چه بسا که از پس سالها چون به یاد آریش مرهمی باشد هر زخم و ناکامی ناخواستهات را. حال چه چیزی شیرینتر از صحبت دوستی خیلی دور، خیلی نزدیک که صدایش به دل نشیند و با روح آرامش با هم بودن را معنی کند. کسی که به نیکی و با کلماتی لبریز از شور سلامش را میگوید. در این احوال این که او هم در میانهی سخن از حس و حالی مشابه در قاب پنجرهاش خبر دهد و از هوای عاشقانهی آن دیار، دیگر از آن قصههای دوست داشتنیست که چشمان آدمی را از شوق تر میکند. این که او هم از آن دست آب و هوایی بگوید در خانهی خویش که به هر سرزمینی همگان را مست دوست داشتن، به قدم زدن به هر کوی و برزن میکشاند. از آن دست زمانها برای جاودانگی و برای زلال شدن و به پاکی و مهربانی لبخند زدن به روی زندگی، تا که به یاد سپرده شود و باقی عمر را سببی باشد برای آرامش.
به تقارن این ایستادن مشترک در زیر آسمان بارانی، یکی در آغاز و دیگری در پایان روز، آنگاه که باد سررشتهی موها را چون پرچم مسافران به فراز و فرود وامیدارد، به نیکی از آمدن پاییز یاد خواهم کرد و چه بسا که زمانی به لطف روزگار خاطرهای بیمانند نامش برم. آری ای دوست، چنین است که خیال پر میکشد و احساس سرشار میشود تا که آدمی دوست داشتن را تجربه کند.
پینوشت: به این فکر میکنم که شاید زود باشد که این کلمات را به سویت روانه کنم و شاید بهتر باشد که سر به مهر بماند اینها، اما ترس این که روزهای زندگی آن طور که من انتظار میکشم پیش نروند و فرصت کافی دست ندهد و نیز دست آویزهای دیگر، به گفتنم وا میدارد. چه عذری از این بهتر که اینها همه با تو معنی پیدا میکنند و چون به یاد تو نوشتهام اگر به دستت نرسند، چه ارزشی بیش از کاغذهای نانوشته دارند. به خودم نهیب میزنم که ای مرد (پسر!!!) هنوز نه خویشتن کامل کردهای و و نه هنوز میدانی جایگاهت را و نمیشناسی او را نیز، اما چه سود که آنچه رفت برای این لحظات است و برای تو، اگر بماند تا فردا شاید که دیگر معنا نشود. پس میگذارم این احساسی که هیچ نمیدانم از آن و از روزهای نامدهاش، پر بگیرد و به جایی برسد. هر چند نیک میدانم که فاصلهها با کیلومترها گفته و شنیده و نوشته پر نخواهند شد و جای خالی یک آغوش را جز در کنار دوست نمیتوان پر کرد.
باشد تا اگر نه هیچ، دست کم این لحظات را که از آن تو نیز هست با هم شریک شویم.
این چند کلمه هم برای پایان که البته امروز که نه بلکه چند وقتی هست که نوشته شدهاند و تاریخ نگارشش شخص بنده را هم به تعجب واداشت که دلیلش بماند!
شراب یک شبه
ذهن خواب آلودهام
خمار رویاهایم است،
و شبهای سپیدم
کهکشان پر ستارهایست
پروازم را بستر آرامش.
سودای در به دری
آینده را،
و خاطرات قدیمی
گذشته را،
اینک مست توام
بوسهام را دلیلی مگرد.
باشد تا اگر نه هیچ، دست کم این لحظات را که از آن تو نیز هست با هم شریک شویم.
این چند کلمه هم برای پایان که البته امروز که نه بلکه چند وقتی هست که نوشته شدهاند و تاریخ نگارشش شخص بنده را هم به تعجب واداشت که دلیلش بماند!
شراب یک شبه
ذهن خواب آلودهام
خمار رویاهایم است،
و شبهای سپیدم
کهکشان پر ستارهایست
پروازم را بستر آرامش.
سودای در به دری
آینده را،
و خاطرات قدیمی
گذشته را،
اینک مست توام
بوسهام را دلیلی مگرد.