۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

و می رسد فرا شبی
از عمق سطح زندگی
که می شوم فنا در آن
عبور سبز ناگهان

جنون سخت چشم تو
سکوت نرم عقل تو
صدای گرم دست تو
نسیم سرد وصل تو

چه عاشقانه آن شبی
که می کشی تو مرهمی
به زخم جان و تن من
به رسم تار دل من

تو را نگاه می کنم
به عشق جوانه می زنم
ز ریشه ای که تا ابد
به قلب پاکم می دود

چون که سپیده سر زند
ز ترک شب خبر دهد
خیال روی ماه تو

ز وهم من نمی رود

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

زندگی من از آن تو
آنک بگو که چگونه بوده­ام
- از کجایگان تا کجا؟
- از چه وقت تا به کی؟

زندگی من از آن تو
تا لحظه­ی آخر، مرگ پرفروغ، شاید تاریک

جایی هست که اشتیاقم به ترس­هایم باید برسد.
لحظه­ای که التهابم به آرامش، آرام دلم می­رسد.
سالی چند از پس،
خواهم خندید
این گونه که منم، امروز
- چنان که خندیده­ام پیشتر –

دریچه­ای به زمینی که در آن
تبریزی
روحم را در سرگردانی برگ­هایش می­شوید.
زمانی برای کمال،
لمحه­ی کامل،
آنک بگو، من چگونه­ام؟

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

- گران­مایه که می­پنداشتم
که منم
- بسی فرومایه که می­شناختم
که منم
چه بسیار تلاشم در پس کوچه­های تودرتوی روزهای آفتابی پر­درخت، عرق ریزان
چه بی­شمار کوششم در کورراه­های بی­انتهای شب­های مهتابیِ نسیمش همراه، لغزان و لرزان

امید، روشنایی
تیرگی، بیهدگی
امیدهای تیره
بیهدگی­های روشن
اکنون به نظاره، در میانِ روحم پاک، مهربانیِ ساده­ی لطیفم نمایان
تنم خسته
آه، سودای پیشین، فردای نامده، امیدم بی­نیرنگ

- روشن در آخر که می­پندارم
که منم
- روشن در آخر
که منم

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

دل­خواسته­هایم
خواستنی،
چشم­انتظاریم، بی­صبریم، خواستنی­تر
شیرینیِ بودن،
ماندن، رفتن، چه خواستنی!
این راه­ها،
همه به روشنی ختم می­شوند!
دلت پاک، مهربان باش