از جنس لحظههایی که شیرین مینماید احساس با تو نبودن و در کنار تو بودن. از همان جنس لحظههایی که تو آنسوترها ماندهای و من با فاصلهی میان ما زندگی میکنم. از جنس روزهایی که یک هفته باید صبر کنم تا دوباره نوبت شنیدن صدایت برسد. از جنس شیرینی خوابآلودگی تو آنجا و خوابآلودگی من اینجا، تو سرشار از خواب صبح و من محتاج خواب شب. از جنس دوری و نزدیکی، پاکی و صافی.
من و تو هر کدام با دغدغهی رهایی از تنهایی ساعات شبانه را پشت سر میگذاریم. ساعتهایی برای رویا بافی و برای بیخوابی، برای شنیدن ترانههای عاشقانه و برای خواندن قصههای فراق و وصال.
آه، لحظههایی برای پرسیدن از یک دگر، دانستن خاطرات هم آغوشیهای با دیگرکانمان و اینکه دل باختهایم یا که نه، هیچ خیال دل بستن داریم یا که نه.
آه، لحظههایی برای تأمل، برای واماندن بین گفتن و نگفتن، برای فکر کردن به اینکه اگر اینجا بودی الان، نگاهت چگونه بود و کدامین کلمات دلبرانه را در پس خود نهان میکرد.
و آه، لحظههایی برای اطمینان دادن به هم که تنها نمیمانی، که شانه به شانه خواهی شد شبی، جایی، در میان جمعی، با کسی. آه، این جنس لحظات را دوست دارم، لحظههایی که میدانم من به تو و تو به من فکر میکنی.
پینوشت: در هیاهوی بیانتهای درگیریهای روزمرهام که قرار از من گرفتهاند و بیشتر از هر زمانی اظطراب دارم، و به طبع تنهاترم، چنین نوشتهای یادگار عزیزی خواهد ماند.
من و تو هر کدام با دغدغهی رهایی از تنهایی ساعات شبانه را پشت سر میگذاریم. ساعتهایی برای رویا بافی و برای بیخوابی، برای شنیدن ترانههای عاشقانه و برای خواندن قصههای فراق و وصال.
آه، لحظههایی برای پرسیدن از یک دگر، دانستن خاطرات هم آغوشیهای با دیگرکانمان و اینکه دل باختهایم یا که نه، هیچ خیال دل بستن داریم یا که نه.
آه، لحظههایی برای تأمل، برای واماندن بین گفتن و نگفتن، برای فکر کردن به اینکه اگر اینجا بودی الان، نگاهت چگونه بود و کدامین کلمات دلبرانه را در پس خود نهان میکرد.
و آه، لحظههایی برای اطمینان دادن به هم که تنها نمیمانی، که شانه به شانه خواهی شد شبی، جایی، در میان جمعی، با کسی. آه، این جنس لحظات را دوست دارم، لحظههایی که میدانم من به تو و تو به من فکر میکنی.
پینوشت: در هیاهوی بیانتهای درگیریهای روزمرهام که قرار از من گرفتهاند و بیشتر از هر زمانی اظطراب دارم، و به طبع تنهاترم، چنین نوشتهای یادگار عزیزی خواهد ماند.