۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

از جنس عاشقانه­های آرام

از جنس لحظه­هایی که شیرین می­نماید احساس با تو نبودن و در کنار تو بودن. از همان جنس لحظه­هایی که تو آنسوترها مانده­ای و من با فاصله­ی میان ما زندگی می­کنم. از جنس روزهایی که یک هفته باید صبر کنم تا دوباره نوبت شنیدن صدایت برسد. از جنس شیرینی خواب­آلودگی تو آنجا و خواب­آلودگی من اینجا، تو سرشار از خواب صبح و من محتاج خواب شب. از جنس دوری و نزدیکی، پاکی و صافی.
من و تو هر کدام با دغدغه­ی رهایی از تنهایی ساعات شبانه را پشت سر می­گذاریم. ساعت­هایی برای رویا بافی و برای بی­خوابی، برای شنیدن ترانه­های عاشقانه و برای خواندن قصه­های فراق و وصال.
آه، لحظه­هایی برای پرسیدن از یک دگر، دانستن خاطرات هم آغوشی­های با دیگرکانمان و اینکه دل باخته­ایم یا که نه، هیچ خیال دل بستن داریم یا که نه.
آه، لحظه­هایی برای تأمل، برای واماندن بین گفتن و نگفتن، برای فکر کردن به اینکه اگر اینجا بودی الان، نگاهت چگونه بود و کدامین کلمات دلبرانه را در پس خود نهان می­کرد.
و آه، لحظه­هایی برای اطمینان دادن به هم که تنها نمی­مانی، که شانه به شانه­ خواهی شد شبی، جایی، در میان جمعی، با کسی. آه، این جنس لحظات را دوست دارم، لحظه­هایی که می­دانم من به تو و تو به من فکر می­کنی.

پی­نوشت: در هیاهوی بی­انتهای درگیری­های روزمره­ام که قرار از من گرفته­اند و بیشتر از هر زمانی اظطراب دارم، و به طبع تنهاترم، چنین نوشته­ای یادگار عزیزی خواهد ماند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نگاه سرد توی آینه را دوست دارم، نگاهی که از یک بار دیگر شکست خوردن و سر خوردن حرف می­زند. نگاهی که بار دیگر به تو می­گوید باختی پسر، باختی. نگاهی که تو را به گریز فرا می­خواند، به فریاد. نگاهی که می­دانم پشت فرمان، تیز به افق­ها خیره می­شود و با سرعتی به اندازه­ی آخر زور پدال گاز می­راند، و بادی که از پنجره موهای تو را به رقص وامی­دارد. چه باک اگر سرمای زمستان راهی به درون بیاید، اینجا همه چیز سرد است، پس بگشایید درها را و بگذارید هوا داخل شود، بگذارید تا دوردست­ها افق گسترده شود.
تن­سخت و سنگ­سر قدم بر­می­دارم و همه تلخی­ها را مزمزه می­کنم. مصمم­تر از هر زمانی خواهم بود، سر به بیابان خواهم گذاشت، تنهای تنها، تنهاتر. بلندترین قله­ها را به فتح خواهم خاست و هزار بار در سرمای آن غرق خواهم شد. بلندترین شب­ها را قدم خواهم زد با سنگین­ترین باری که بر دوش خواهم کشید. بلندترین فریادها را سر خواهم داد، در بلندترین شب­های بلندترین قله­ها؛ تنهای تنها. از یاد خواهم برد.
آدم­هام را یک به یک مرور می­کنم و بعضی­ها را پاک می­کنم، تا فردا، تا سال بعد و یا شاید هم تا همیشه. خالی­تر که شدم باز هم می­نشینم و در آینه نگاه می­کنم، نگاهی که پرسان­تر از همیشه به دنبال حقیقت می­گردد و چون می­داند که پاسخش آنقدر در عمق چشمانم جای دارد که غرقش می­کند، ترجیح می­دهد همچنان غوطه بخورد و آه بکشد، و بعد هم واقعیتی را دریابد که از یافتن چند باره­اش باکی ندارد. آن هم جز این نیست که این نگاه سرد هم سرد می­شود.

پی­نوشت: داشتم می­تایپیدم که از سر بی دقتی آنجا که می­خواستم بنویسم عمق چشمانم به اشتباه نوشتم:
"چون می­داند که پاسخش آنقدر در عمق پشمانم جای دارد"
و این خود نکته­ای بود که بر من روشن گشت و بسی خنده رفت.