۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

درماندم
ندانستم آسمان هم رنگ خون دارد به هنگام فراموشی
نکونامی بماند بهر این دنیا
منم حیران و وامانده
کز کجایم
وز چه رویم
تا کجا خواهم دوید

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

یک روز گمان می­کردم که باران خواهد بارید
و در میان قطره­های باران رهایی را تاب نخواهم آورد
اینک در کویر بی­سرانجام دلم
در آرزوی قطره­ای اشکم
تا از چشمان خشک من
مرهمی باشد داغ اسارت را

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

ره به بیرون بردن از این تار زمان
کار هر رند که جانی بدهد نیست بدان
اگرت هست خیالی که از اینجا بروی
تو نگهدار به کوشش این جان گران

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

من به خاطر باد ملایمی که تبریزی­ها را به رقص وا­می­دارد
هزاران بار
هزاران هزار بار،
از بودن خود لذت می­برم
و شاید بیشتر