۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

و آنگاه که در ریشه شب را دامن می­زنی
هر آن
به سیاهی می­افزایی
قعر دریا پایانیست بر بی­کران آن
اما عمق شب آغازیست بر بی­انتهایی آن
شب را برگزیده­ای
مراقب باش

۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

قلب من خانه­ای شده است
برای همه ناجوانمردی­های تاریخ
سرشارم از همه آنچه آدمیان انسانی نمی­دانند

آه، قلبم را شخم خواهم زد
خاک آنرا در کیسه­ای از ابریشم
و غبارش را در حبابی از آینه
با خود به گور می­برم

زندگی فراتر از دیگران
مرا با سال­های عمرم بیگانه کرده است
با دیگران بودن، از جنسشان بودن
با همه عقاید دست و پا گیرشان، خرافه یا سنت
این را می­خواهم

آنچه مرا تفاوت می­بخشاید
سفیدی­های وجودم را خاکستری می­کند
چارچوب هایم را می­شکند
و دلم را غم می­فزاید

آری، من یک انسانم
یا تاریخ را تکرار می­کنم
یا خود را زیر پا می­گذارم

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

و چون آفتاب می­درخشید
تن خسته­ام را به گرماش سپردم
و ثبت شد لبخند لبم در خاطره­ای صامت

و چون باران می­بارید
روح سختم را به نرماش سپردم
و ثبت شد نگاه عاشقم در لحظه­ای از درنگ زمان

و خاطره شد این­ها و دیگرها

اینک، یادی از لبخند لبت و نگاه عاشقت
خاطره­ها
سپرده ذهن ناآرامم به دست باد
چون می­وزد ،
به دنبال گمشده­ات می­گردم
که مرا نیز با خود برده است