۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

In the mood of depression

در هوای غم
اول
مرد به پله­ها نگاه می­کند. مرد زنی را می­بیند که خرامان عبور می­کند. مرد به انحناها توجه می­کند. چقدر با شکوه قدم برمی­دارد، چه حرکت متوازنی برای لرزاندن هر نفس. مرد با خود می­گوید، او از آن من نیست، مرد بسیار تلاش کرده و اینک احساس می­کند بیهوده دویده است. مرد به نگاه زن فکر می­کند. مرد با خود می­اندیشد و به یاد می­آورد. مرد در افکار خویش غرق می­شود.
دوم
مرد گمان می­کند یک عمر را می­توان این گونه زندگی کرد. از جنس دود و از جنس تلخاب. مرد بسیار دود می­کند و بسیار می­نوشد. مرد همچنان بسیار فکر می­کند. نگاه می­کند و خیره می­ماند، بی­فروغ و بی­حوصله. مرد به خواب می­رود و سردرد صبحگاه را فراموش می­کند. مرد در روزهای خود غرق می­شود و شب­ها در روزهایش.
سوم
مرد از نسیم بامداد لذت می­برد. چشمانش را می­بندد. لبخند می­زند. دستانش را می­گشاید. مرد غرق در لحظه می­شود. به یاد می­آورد و از یاد می­برد. مرد مصمم است. مرد از بلندی می­ترسیده است. مرد سست می­شود. قدم بر­می­دارد، می­لرزد، عرق می­کند، می­میرد، زنده می­شود.
آخر
مرد چین بر پیشانی آورده است. مرد خاکستری می­نماید. مرد دوره­اش گذشته است. مرد به یاد می­آورد، می­بیند ولی احساس نمی­کند. همه چیز مبهم است. مرد ناپدیدار می­شود.

در میانه­ی روزهایی از پس روزهای ترانه و اندوه