و اگر اینجا بودی این روزها احتمالن پیش پایت مینشستم و تو دستت در میان موهایم آزاد بود. شاید حرفی نمیزدم و یا اگر چیزی میگفتم از خوب بودن و رو به راه بودن همه چیز بود. اما همه چیز که همه چیز نیست. بگذار این طور بگویم: حال من خوب است، اما تو باور نکن. همه چیز خوب است اما این ذهن بیمار منست که عادت به خوب بودن ندارد، این روح پژمردهی منست که دیگر قامت راست نمیکند. فکر میکردم به زودی خواهم شکست، گمان نمیبردم که هم اینک شکسته باشم. اگر اینجا بودی احتمالن میآمدی به کنارم مینشستی، در آغوشم میکشیدی و نوازشم میکردی. نمیدانم، نمیدانم که رمقی داشتم که ببوسمت یا نه، میدانم که اشکی ندارم که بریزانم، اشکهایم که پاکترین جلوهی حضورم بودند، مدتهاست سرازیر نمیشوند. هر چند شاید هرم تنت لحظههایی از فراموشی برایم میآورد. اینجا همه چیز ملتهب است و من از این التهاب نافرخنده سودی چه توان برد؟
و اما تو، تو آنجایی، و تو اگر حتی هیچ نداشته باشی همه چیز داری و من اینجا اگر چه همه چیز دارم هیچ ندارم. تو هر چه که از داشته و نداشته گرد هم آوردهای، همه از آن توست و تویی و تو، خانهی تو، افکار تو، تصمیم تو و خنده و گریهی تو. و من اینجا در بوسههای بیهوده غلت میزنم، من چیزی از آن خود ندارم. تو هر چه داری من ندارم و هر چه که نداری من هم ندارم، و تو خود نیز پیشترها نداشتی و آنچه داری پیشترها باز هم نداشتی. و دلتنگی هم که قصهی همیشه است.آری، اگر اینجا بودی مرا در آغوش میکشیدی و شاید خردههای مرا کنار هم میگذاشتی، اما من همچنان پیش پای تو مینشستم و مبهوت به چشمانت نگاه میکردم و نمیدانم که بعد آن چه میشد.
و اما تو، تو آنجایی، و تو اگر حتی هیچ نداشته باشی همه چیز داری و من اینجا اگر چه همه چیز دارم هیچ ندارم. تو هر چه که از داشته و نداشته گرد هم آوردهای، همه از آن توست و تویی و تو، خانهی تو، افکار تو، تصمیم تو و خنده و گریهی تو. و من اینجا در بوسههای بیهوده غلت میزنم، من چیزی از آن خود ندارم. تو هر چه داری من ندارم و هر چه که نداری من هم ندارم، و تو خود نیز پیشترها نداشتی و آنچه داری پیشترها باز هم نداشتی. و دلتنگی هم که قصهی همیشه است.آری، اگر اینجا بودی مرا در آغوش میکشیدی و شاید خردههای مرا کنار هم میگذاشتی، اما من همچنان پیش پای تو مینشستم و مبهوت به چشمانت نگاه میکردم و نمیدانم که بعد آن چه میشد.