این روزها هر چند تلخ میگذرند در این سرزمین، خاطرات خوب اما کم هم نیستند. این روزها هر چند به سنگینی میگذرند، لحظههای پروازی هم هستند تا بار تحمل ناپذیر هستی فراموش شود. عکسهایی که کم نیستند لبخندی در میانهی آنها و خاطراتی که هر روز بیشتر میشوند، و مرورشان شیرین است. و آرزوهایی که خیالشان دلها را قنج میدهد.
حرفی نیست. زندگی میگذرد و ما تلاش میکنیم. از پی هم کار میکنیم و کارها را به دنبال خود میکشیم. نه حرفی نیست. همه چیز همانست که باید و نه اتفاق نامنتظرهای میافتد و نه ما خطری آنچنان میکنیم که صاحب خبر شویم.
البته، حرفهایی هم از سر دلتنگی هست، از اینکه در میان این همه روزهایی که میگذرد تو کجایی؟ کجایی که لبخند بزنی و تصویرت در قاب عکس جا بگیرد، کجایی تا بخشی از خاطرات امروز باشی، کجایی که مرور پیدرپیات شیرین و شیرینتر شود.
پیمانی ندارم تا برای فردا عرضه کنم، که چو فردا بیاید فکر فردا کنیم. روزهایی دارم که امروزهای مناند و هر روز که میگذرند دیروزها میشوند و سرشار از لحظات فراموش کردنیاند و هستند هر چند گاهی خاطراتی که ماندگار میمانند و گاهی جاودانه میشوند. این روزها را نیستی که ببینی که چه ساده زندگی میکنیم و میگذرانیم.
میشد اگر اینجا بودی و میخندیدی، عکست را میگرفتیم کنار عکسهای دیگر جا میدادیم. اصلن اینجا که بودی مینشستیم همهی عکسها را با هم میدیدیم و من برایت قصهی هر کدام را میگفتم، آن وقت همهی خاطرههایم با تو مشترک میشد، آن وقت اصلن این خودش میشد یک خاطره، شاید هم با هم به دوربین لبخند میزدیم. آنوقت دیگر اینقدر حسرت نمیخوردیم که چرا من و تو یک عکس دونفره هم نداریم که لبخند باهممان را ثبت کرده باشیم؟
حرفی نیست. زندگی میگذرد و ما تلاش میکنیم. از پی هم کار میکنیم و کارها را به دنبال خود میکشیم. نه حرفی نیست. همه چیز همانست که باید و نه اتفاق نامنتظرهای میافتد و نه ما خطری آنچنان میکنیم که صاحب خبر شویم.
البته، حرفهایی هم از سر دلتنگی هست، از اینکه در میان این همه روزهایی که میگذرد تو کجایی؟ کجایی که لبخند بزنی و تصویرت در قاب عکس جا بگیرد، کجایی تا بخشی از خاطرات امروز باشی، کجایی که مرور پیدرپیات شیرین و شیرینتر شود.
پیمانی ندارم تا برای فردا عرضه کنم، که چو فردا بیاید فکر فردا کنیم. روزهایی دارم که امروزهای مناند و هر روز که میگذرند دیروزها میشوند و سرشار از لحظات فراموش کردنیاند و هستند هر چند گاهی خاطراتی که ماندگار میمانند و گاهی جاودانه میشوند. این روزها را نیستی که ببینی که چه ساده زندگی میکنیم و میگذرانیم.
میشد اگر اینجا بودی و میخندیدی، عکست را میگرفتیم کنار عکسهای دیگر جا میدادیم. اصلن اینجا که بودی مینشستیم همهی عکسها را با هم میدیدیم و من برایت قصهی هر کدام را میگفتم، آن وقت همهی خاطرههایم با تو مشترک میشد، آن وقت اصلن این خودش میشد یک خاطره، شاید هم با هم به دوربین لبخند میزدیم. آنوقت دیگر اینقدر حسرت نمیخوردیم که چرا من و تو یک عکس دونفره هم نداریم که لبخند باهممان را ثبت کرده باشیم؟
پینوشت: میدانی که این حرفها از سر دلتنگیست، بهانه است، آرزوهاییست دستیافتنی!