۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

یه مسافر
که میره توی ابرا
یه نگاه
که میره توی گودا
یه صدا
که میره ته دریا
یه سکوت
که میره دور دورا

یه پرنده
که می­خواد پر بگیره
یه پسر بچه­ی کولی
که می­خواد جونی بگیره
یه احساس
که می­خواد رنگی بگیره
یه دو صد من فکرای باطل
که می­خواد نوری بگیره

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

One night stand

و چون دخترکان نازنین هر یک به ناز، با من دلخسته و رنجور از بی­حاصلی نگاه­های نه چندان هرزه، به رقص در می­آیند، زمانی نمی­گذرد که با خنده از هم جدا می­شویم. جوانتر که بودیم به گمانم برای روز بعد هم قراری می­گذاشتیم، به حربه­ای با هم بودنمان را به فراتر از آن یک شب آشنایی­ می­کشاندیم. حال اما ساعتی نگذشته، تو گویی کامی به کمال گرفته از یکدگر خسته جدا می­شویم و آنچه باقی ماند همانا دپسردگی ز پس a one night stand است و بس. چنین وادی بی­رنگی را نمی­دانم به هرزگی وارد شده­ایم یا که از در گستاخی و بی­باکی داخل. این همه به کنار اما پاسخی هست دلچسب­تر و آرامشم دهنده­تر که شاید دل بر جایی دگر بسته­ایم و چون نیست معشوق در بر، دنیا جز بر مدار ناکامی نگردد.
پاسخ این شاید اما مثبت نیست. نه! نه دلبسته و دامن از کف داده­ایم و نیز هرزه و بی­مبالاتیم. به گمانم که این شق پوچ زندگی را بی­ارزش­تر از هر زمانی آزاردهنده و ناتمام یافته­ایم و در جست و جوی یک لذت مدام چشم می­زنیم.