به جانب خویشتنم، به بهانهی نوشتهات
امیدی برای ناامیدیم، برای نومیدیت
دلیلی برای ماندنم، برای رفتنت
پاسخی برای پرسشم
نکتهای بر یور پوینت آو ویوو
****
باید که پایانی باشد
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب
و به عمق هزاران بوسه زندگی میکنیم چنان که گویی زندهایم. آن روزترها که تنهایی به رقص در میآمدیم، سبک و بیدغدغه، تنهای تنها، آزادی را تاب نمیآوردیم و رویا میبافتیم، باورمان نبود که زمانی جمع آدمیان بدین سان گوشه گیرمان کند. کنون اگر نیشخندی کافیست تا گذر عمر را به بازی بگیریم و به پیشترها بخندیم، خندهی زیاد، فردایمان را به هزار بازی هم اگر باشد، رنگی دگر نخواهد بود. اشکها و خندهها، بهتها و نگاههای خیره، ما را رها نخواهند کرد. از این گونه زیستن در سرزمینهایی که مزد گورکن را بهایی بیش از جان (آزادی؟) آدمیست حقا و دریغا که هراس آور هم هست. خوب به خاطر دارم که بزمهای دوستانه و شرابهای یک شبهام مگر به دلهرهی عاقبت بندهایی که از پا گشوده بودم سپری نشد، در فکر نگاههای فردا و کنشهای زندگی به عمل نابخشودهام لحظهها سپری شدند و مگر به اهتمام تنم برای به اوج رسیدن ثانیهای از ذهنم پاک نشدند. این همه ناهمواریها در میان گمگشتگیها و خروارها تاملات یک عقل نارس که دلیلی میجست بودن را، به آبی آسمان اندیشه میکرد و پرسشی داشت سبزی درخت را، تاریکی شب را و سرخی عشق را، شوربایی می ساخت که طعم مشخصش بیمزگیش بود (هست). پیروزیهای کوچک و دنبالهی شکستها، غالب آمدنهای بیارزش و شکست دادنهای بزرگ که میانمان مبادله میشود، هر چند پایاپای نه، شدند قصهی بلند گذران روزهای کوتاهمان. دیر شدنها و زود بودنها دلیل تعللها و کاستیهامان، بخت و اقبال علت برتریهامان شدند. و در این میانه
آری ما بزرگ میشویم و برادران پژمرده و خواهران در خود فرورفته همگی نشانی جز از آغاز مرگ جاویدان ندارند.
و به عمق هزاران بوسه زندگی میکنیم چنان که گویی زندهایم. اینک اما منِ من، منِ تو کجایند؟ به یاد آن همه شبهای سپیدی که از سر گذراندیم و سعادتی که نصیبمان بود، باور کنیم که وجودمان هم موجود است، به یاد آوریم که پشت این من پرسشگر کسی هست که او هم سهمی از زندگی دارد. به کشف دوبارهی خویشتن، به فتح دوبارهی قلههای غرورانگیز خیال همت گماریم. واقعیت پنهان پس نگاهمان را بازجوییم که منم، که تویی، که شاید زمانی ما بشود. فریاد نیک خواه درونمان برای روشنی، برای خوشبختی، برای آزادی را دریابیم. با یاد سادگی آن کودک موطلایی که یگانگی گل سرخش را به تجربه دریافت و شجاعانه آخر سفر را برگزید دلهامان پاک کنیم و مهربان باشیم. به خود رجوع کنیم، نگاهمان را بگردانیم و از نشانی خویشتن بپرسیم. بهای من، بهای تو نه به دنیاییست که در آن هستیم، که به پیرامونسیت که از برای خود میسازیم. روزی روزگاری اگر دلمان خیلی هوای خانهمان را کرد از همخانه کمک بخواهیم که از او بر میآید که به آغوشی گرم از ناکجایمان به اینجایمان آورد، جایی از جنس زمین، جایی از جنس تعلق، جایی برای رهایی! و در این میانه
آری ما بزرگ میشویم و آوازمان، شعرهامان و نوشتههای تو از آنِ جاودان خبر میدهند.
پی نوشت: همچنان بر این گمانم که نوشتن زان پیش که برای انتقال نظرات باشد کوششی است برای کشف خویشتن
امیدی برای ناامیدیم، برای نومیدیت
دلیلی برای ماندنم، برای رفتنت
پاسخی برای پرسشم
نکتهای بر یور پوینت آو ویوو
****
باید که پایانی باشد
بر غم انگیزی روز
و
دلتنگی شب
و به عمق هزاران بوسه زندگی میکنیم چنان که گویی زندهایم. آن روزترها که تنهایی به رقص در میآمدیم، سبک و بیدغدغه، تنهای تنها، آزادی را تاب نمیآوردیم و رویا میبافتیم، باورمان نبود که زمانی جمع آدمیان بدین سان گوشه گیرمان کند. کنون اگر نیشخندی کافیست تا گذر عمر را به بازی بگیریم و به پیشترها بخندیم، خندهی زیاد، فردایمان را به هزار بازی هم اگر باشد، رنگی دگر نخواهد بود. اشکها و خندهها، بهتها و نگاههای خیره، ما را رها نخواهند کرد. از این گونه زیستن در سرزمینهایی که مزد گورکن را بهایی بیش از جان (آزادی؟) آدمیست حقا و دریغا که هراس آور هم هست. خوب به خاطر دارم که بزمهای دوستانه و شرابهای یک شبهام مگر به دلهرهی عاقبت بندهایی که از پا گشوده بودم سپری نشد، در فکر نگاههای فردا و کنشهای زندگی به عمل نابخشودهام لحظهها سپری شدند و مگر به اهتمام تنم برای به اوج رسیدن ثانیهای از ذهنم پاک نشدند. این همه ناهمواریها در میان گمگشتگیها و خروارها تاملات یک عقل نارس که دلیلی میجست بودن را، به آبی آسمان اندیشه میکرد و پرسشی داشت سبزی درخت را، تاریکی شب را و سرخی عشق را، شوربایی می ساخت که طعم مشخصش بیمزگیش بود (هست). پیروزیهای کوچک و دنبالهی شکستها، غالب آمدنهای بیارزش و شکست دادنهای بزرگ که میانمان مبادله میشود، هر چند پایاپای نه، شدند قصهی بلند گذران روزهای کوتاهمان. دیر شدنها و زود بودنها دلیل تعللها و کاستیهامان، بخت و اقبال علت برتریهامان شدند. و در این میانه
آری ما بزرگ میشویم و برادران پژمرده و خواهران در خود فرورفته همگی نشانی جز از آغاز مرگ جاویدان ندارند.
و به عمق هزاران بوسه زندگی میکنیم چنان که گویی زندهایم. اینک اما منِ من، منِ تو کجایند؟ به یاد آن همه شبهای سپیدی که از سر گذراندیم و سعادتی که نصیبمان بود، باور کنیم که وجودمان هم موجود است، به یاد آوریم که پشت این من پرسشگر کسی هست که او هم سهمی از زندگی دارد. به کشف دوبارهی خویشتن، به فتح دوبارهی قلههای غرورانگیز خیال همت گماریم. واقعیت پنهان پس نگاهمان را بازجوییم که منم، که تویی، که شاید زمانی ما بشود. فریاد نیک خواه درونمان برای روشنی، برای خوشبختی، برای آزادی را دریابیم. با یاد سادگی آن کودک موطلایی که یگانگی گل سرخش را به تجربه دریافت و شجاعانه آخر سفر را برگزید دلهامان پاک کنیم و مهربان باشیم. به خود رجوع کنیم، نگاهمان را بگردانیم و از نشانی خویشتن بپرسیم. بهای من، بهای تو نه به دنیاییست که در آن هستیم، که به پیرامونسیت که از برای خود میسازیم. روزی روزگاری اگر دلمان خیلی هوای خانهمان را کرد از همخانه کمک بخواهیم که از او بر میآید که به آغوشی گرم از ناکجایمان به اینجایمان آورد، جایی از جنس زمین، جایی از جنس تعلق، جایی برای رهایی! و در این میانه
آری ما بزرگ میشویم و آوازمان، شعرهامان و نوشتههای تو از آنِ جاودان خبر میدهند.
پی نوشت: همچنان بر این گمانم که نوشتن زان پیش که برای انتقال نظرات باشد کوششی است برای کشف خویشتن