۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

باید که یه سفری پیش بیاد که بریم شمال دسته جمعی، یه جایی هم آتیش روشن کنیم و دورش بعد اینکه کلی مست شدیم برقصیم. شایدم پیشنهاد ازدواج دادیم. بهتره تو راهم کلی آواز بخونیم. یه صبح زودیم بزنیم به جنگل و کلی بریم تا تهش. بد نیست تو این سفر جای دوستای خوب رو هم خالی کنیم. راستی یه جاده ی بکرم پیدا بشه که کلی رانندگی توش حال بده، اگه شد یه ساعتیم کنار دریا حرفی نزنیم و نهایتش اینکه ایستاده بجیشیم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

آرزو

کنون که فریاد بی­ثمر آزادیم در میان صخره­های جاودانه پابرجا دست­های خالیم را پر می­کند انگیزه­ی بی­انتهای هجرت زبانه می­کشد و فلسفه­ی سنگین تداوم به حضوری سبک طعنه می­زند، تا که کدام زلال آسمان پرواز را علتی باشد. کژاکژ این ناهموار از لنگش چشمانم است، کنون تا پسین پژواک، امیدوار و شلنگ­انداز رقصم آرزوست

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

Sweet Dreams

To leave or to arrive, it doesn’t matter; to be going is the ideal. To be the blood in roads’ vessels, to feel free in the absolute endlessness. You know, it’s a bit hard to stay away from all your sweet dreams, but anyway, they’re gone. To be wilder than the wind or silent as the night, to spend time as the flames warm you or to sing as a friend looks at you, those are all my moments and memories and not a dream, a sweet dream.