۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

وقتی برای آخرین بار بانو گاف با اون نگاهش به من خیره شد، ازم خواست تا خوب دقت کنم تا چیزی جا نذارم. من در حالی که چمدونم رو می­بستم به آسمان­هایی فکر می­کردم که فقط شب­هاشون اونقدر ارزشمند بودن که تا صبح بشینیم و در سکوت به ستاره­ها نگاه کنیم. حالا اما بالای سرم به جز یه پنکه­ی سقفی هیچ چیز قابل توجه دیگه­ای وجود نداشت. همیشه یه کابوس با دیدن این پنکه­ها تو ذهنم زنده می­شد، اینکه هر لحظه این پنکه می­تونست از جاش کنده بشه و سر راهش تا به زمین برسه گردن یکی رو بزنه. هیچ وقت نفهمیدم برای چی همچین وسایل خطرناکی رو تو خونه­هامون می­ذاریم. هنوز چندتا چیز دیگه هم مونده بود که بذارم تو چمدون، که اجازه می­داد دقایق بیشتری رو تا آخرین لحظه داشته باشم. یه حوله که فقط صبح­ها برای خشک کردن صورتم ازش استفاده می­کردم، یه جعبه­ی کوچیک پر از انواع عطر و یه قلم ساده که هیچ وقت جوهرش تموم نمی­شد.
با بستن در چمدون آخرین کاری که می­موند بلند شدن و به پا کردن کفشهام بود. برای من که دوست داشتم رو شن­های خنک دم صبح، یا علفای هرز تو باغچه برهنه پا جای پای اون بذارم اصلن معنی خوبی نداشت. در باز بود و بانو گاف هم کنار اون به دیوار تکیه زده بود، داشت به من نگاه می­کرد که برای رفتن آماده می­شدم، اما دیگه اون نگاهشو ندیدم. پنکه سقفی هنوزم از هوای بالا سرم لایه برداری می­کرد. اجازه داد تا از کنارش خیلی راحت رد بشم، کاملن در اختیار هم بودیم. با عبور من از چارچوب در نذاشت تا برگردم، سرش رو آورد کنار گوشم و چیزی رو زمزمه کرد و خیلی آروم تنش رو پس کشید و در بسته شد. اونقدر سبک پله­ها رو یکی یکی پایین رفتم که کفش­هام ذره­ای وزن تنم رو احساس نمی­کردن و قلبم که سرشار از سپاسگزاری بود.