زمانی امضای من ترکیبی بود از امضای اطرافیانم، زمانی دیگر چند خط شکسته و یک خط مورب با انحنایی موزون نشانهی ثبت من روی کاغذ شد، بعدترها اسمم بود که خیلی خاص نوشته میشد. حالا اما امضای من تنها نیمدایرهای است ساده، که پای نسخههایی حک میشود که برای شفای دردمندان مینویسم.
***
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون می خوریم که بازش بپروریم
زندگی روزهایی دارد که تلخترین قصهها را به مضحکه میگیرد. روزهایی هست که سنگینی بار بغض، حرکت دوار چرخ را باز میدارد. ساعتهایی هستند که آدمی گمان میبرد “he’s totally fucked up” . دقایقی که آغوش دلدار هم تنها سنگینی بار غم را شریکی میشود و تاب آوردنش را ممکن میکند و از درد هیچ نمیکاهد. هوای گریه دارد دلها و چشمها فروغی در آینه نمیبینند. گرمی خون، قلب را به آتش میکشد و ذهن تفتیده را بخار میکند. خویشتن دار اگر باشی اشکی است که پنهانی میچکد و سرریز اگر کنی ضجه است که گوش فلک را کر میکند. غروب که باشد دل را به خیابان میزنی و طلوع اگر رسد بیفروغ برمیخیزی.
فرصت پیش میآمد، از خودم میگفتم و از ناگفتههایم؛ اما گاهی اتفاقاتی میافتد که ثانیهها را به آتش میکشند و فرصتها را میسوزانند. حالا دیگر چه فرصتطلب باشی چه نباشی، نوبتت سوخته است و باید که نظارهگر باشی. تو به سادگی وارد بازی پیچیدهای میشوی که سر و ته آن با تو نیست.
دست کمک به سویت دراز کردم. برادرانه که نه، دوستانه کمک خواستم، کلمات را به یاد داری؟ من شکسته بودم، و ساده میانگاشتم که کافیست مرا، بامداد خمار بود و بیخبر از دوری شامِ آخر جرعهی شراب سر میکشیدم. تو اما مأمن من بودی، خواسته و ناخواسته با من بودی و میهمان ناگفتهها. اما در این میان من نقش غلط خوانده بودم و سرگردان قصههای خویش به یاوه روزها را معنا کرده بودم. فارغ از توهمات همیشه، چشمانم را شسته بودم تا جور دیگر ببینم، زهی تصور باطل، زهی خیال محال. همهی آنچه بود را رها کردم و شادمانه طرحی نو در میانداختم، بگذار بگویم کودکانه، یا شاید هم احمقانه. نقشی که بارها برگزیدهام و با فصاحت تمام هر بار بر فضاحت آن دامن زدهام. بگذریم، در میان آرزوهایمان گم نشویم بهتر است.
آری، آزادی را بهانهای ساختم تا بندهایی را بگسلم که نابوده در میان. من خود زنجیرهایی سربی ساختهام و به دست خود با خود میکشم و گهگاهی خسته از صدای آن، به تن دیگری میکوبم تا شاید آوایی نو برخیزد؛ و بر نمیخیزد. در عمق بیکران دریا نشستهام و تاریکی شب را به سخره گرفتهام. از گل سرخ میگویم و هنوز سرخی را حتی ندیدهام.
تو اما هیچ نگفتی، تو ای آنکه اشکها از نگاهت سرازیرند، ای من در میان همه غمهایت گم، آسمانت را کمی سبکتر کن. بلور شکنندهی زندگیهایمان را در دامن خود نگاه دار و مرا بگذار و بگذر. تا شاید .... شاید که چه؟ هر آنچه بوده، بوده و آبِ رفته است. شایدی ندارد و چیزی بر محور گردش عوض نخواهد شد. تو اما ای شاهد بازی بیهودهی ما
ببخش.