۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

چشمهایت همه زلالی زندگی
دستهایت همه گرمای جاودانگی
و چند تار مو
، بسته بدانها دلم،
به وسعت یگانگی

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

براي بانو ... و حرف هاي نگفته اش

زمانی امضای من ترکیبی بود از امضای اطرافیانم، زمانی دیگر چند خط شکسته و یک خط مورب با انحنایی موزون نشانه­ی ثبت من روی کاغذ شد، بعدترها اسمم بود که خیلی خاص نوشته می­شد. حالا اما امضای من تنها نیم­دایره­ای است ساده، که پای نسخه­هایی حک می­شود که برای شفای دردمندان می­نویسم.
***
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت، خون می خوریم که بازش بپروریم
زندگی روزهایی دارد که تلخ­ترین قصه­ها را به مضحکه می­گیرد. روزهایی هست که سنگینی بار بغض، حرکت دوار چرخ را باز می­دارد. ساعت­هایی هستند که آدمی گمان می­برد “he’s totally fucked up” . دقایقی که آغوش دلدار هم تنها سنگینی بار غم را شریکی می­شود و تاب آوردنش را ممکن می­کند و از درد هیچ نمی­کاهد. هوای گریه دارد دل­ها و چشم­ها فروغی در آینه نمی­بینند. گرمی خون، قلب را به آتش می­کشد و ذهن تفتیده را بخار می­کند. خویشتن دار اگر باشی اشکی است که پنهانی می­چکد و سرریز اگر کنی ضجه است که گوش فلک را کر می­کند. غروب که باشد دل را به خیابان می­زنی و طلوع اگر رسد بی­فروغ برمی­خیزی.
فرصت پیش می­آمد، از خودم می­گفتم و از ناگفته­هایم؛ اما گاهی اتفاقاتی می­افتد که ثانیه­ها را به آتش می­کشند و فرصت­ها را می­سوزانند. حالا دیگر چه فرصت­طلب باشی چه نباشی، نوبتت سوخته است و باید که نظاره­گر باشی. تو به سادگی وارد بازی پیچیده­ای می­شوی که سر و ته آن با تو نیست.
دست کمک به سویت دراز کردم. برادرانه که نه، دوستانه کمک خواستم، کلمات را به یاد داری؟ من شکسته بودم، و ساده می­انگاشتم که کافیست مرا، بامداد خمار بود و بی­خبر از دوری شامِ آخر جرعه­ی شراب سر می­کشیدم. تو اما مأمن من بودی، خواسته و ناخواسته با من بودی و میهمان ناگفته­ها. اما در این میان من نقش غلط خوانده بودم و سرگردان قصه­های خویش به یاوه روزها را معنا کرده بودم. فارغ از توهمات همیشه، چشمانم را شسته بودم تا جور دیگر ببینم، زهی تصور باطل، زهی خیال محال. همه­ی آنچه بود را رها کردم و شادمانه طرحی نو در می­انداختم، بگذار بگویم کودکانه، یا شاید هم احمقانه. نقشی که بارها برگزیده­ام و با فصاحت تمام هر بار بر فضاحت آن دامن زده­ام. بگذریم، در میان آرزوهایمان گم نشویم بهتر است.
آری، آزادی را بهانه­ای ساختم تا بندهایی را بگسلم که نابوده در میان. من خود زنجیرهایی سربی ساخته­ام و به دست خود با خود می­کشم و گهگاهی خسته از صدای آن، به تن دیگری می­کوبم تا شاید آوایی نو برخیزد؛ و بر نمی­خیزد. در عمق بی­کران دریا نشسته­ام و تاریکی شب را به سخره گرفته­ام. از گل سرخ می­گویم و هنوز سرخی را حتی ندیده­ام.
تو اما هیچ نگفتی، تو ای آنکه اشک­ها از نگاهت سرازیرند، ای من در میان همه غم­هایت گم، آسمانت را کمی سبک­تر کن. بلور شکننده­ی زندگی­هایمان را در دامن خود نگاه دار و مرا بگذار و بگذر. تا شاید .... شاید که چه؟ هر آنچه بوده، بوده و آبِ رفته است. شایدی ندارد و چیزی بر محور گردش عوض نخواهد شد. تو اما ای شاهد بازی بیهوده­ی ما
ببخش.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

فانتزي

راستش الان فقط می­خوام یه جایی باشم که یه شبی باشه که آسمونش یه عالم ستاره داشته باشه و من دراز کشیده باشم و ستاره­ها خیلی قشنگ باشن و اونجا خیلی آروم باشه و تقریبن صدایی نباشه و من باشم و خودم و من و اگرم خواستی تو هم باشی و اونجا ما تنها باشیم و تنهایی ما رو کسی به هم نزنه و من تنها باشم و تو باشی تنها و ما که با همیم باز هم تنها باشیم و اگرم خواستن دوستایی باشن که اونا هم با ما تنها باشن و ما تنهایی اونارو به هم نزنیم و اونا هم با اینکه هستن ولی بودنشون فرقی به حال ما نداشته باشه و شایدم یه آتیشی روشن کنیم و چیزی بنوشیم و آره، همچین چیزی می­خوام.